الآنگی

1 – یه روز با ماشین از جاده ورودی یه معدن رد میشدم که دیدم یه اوزیه ریش قرمز با ظاهری خشن و از گردن به پایین کلا خالکوبی با ریلکسی زاید الوصفی در حال رانندگی دیوانه وار وارد معدن شد و پشت سرش گرد و خاک عجیبی به هوا رفت.از ورودی معدن که خارج شدم و رسیدم به جاده اصلی که از یه بوته زار رد میشد دیدم یه کانگورو روی زمین افتاده و یه کانگوروی دیگه بالای سرشه و بالا پایین میپره. سرعتم رو کم کردم تا نترسه و فرار نکنه ولی کانگورو دومیه تا منو دید جست زد و رفت داخل جنگل و من کنار هیکل بی جونه کانگوروی خاکستری ایستادم. از دهنش خون میومد و داشت جون میداد. قانون میگه در این حالت باید به یه شماره مخصوص زنگ بزنم. اما من ترسیدم که خون کانگوروهه بیفته گردنم و زنگ نزدم و راهمو کشیدم و رفتم.آخه کانگوروهه تقریبا مرده بود. جسد کانگورو تا روزی که اونجا بودم کنار جاده افتاده بود و کسی عین خیالشم نبود. تصویر اون کانگورو تا مدتها تو ذهنم بود.هنوزم هست . نمیدونم من زیاد حساس شدم یا ...
2 – یه روز با یه همکار از اهالی خطه شهید پرور کوئینزلند و شهرستان ولایت مدار سان شاین کوئست توی خونه تنها نشسته بودیم و داشتیم فکر میکردیم شام چی بخوریم. این غذا درست کردن بزرگترین معضل کار در استرالیاست.اکثر شرکتها و پروژه ها تعهدی در قبال تامین غدای پرسنل ندارند و افراد (حتی در مجتمع معدنی بزرگی که من در اونجا کار میکردم و مشتمل بر 37 معدن و هزاران نفر کارمند بود) خودشون هر روز با خودشون غذا میاوردن. منزل قرمه سبزی درست کرده بود و به صورت شمش فریزی به من داده بود که با خودم ببرم و من تصمیم گرفتم به دوست اوزیمون یه چشمه از هنر آشپزی ایرانی رو نشون بدم و بهش گفتم شام امشم مهمونه منی. طرف اولش باور نمیکرد. اصولا اینجا کسی غذا به کسی تعارف نمیکنه. اما من با اعلام اینکه میخوام یه غذای اصیل ایرانی بهش بدم دلش رو آب انداختم و یه برنج کته باسماتی هم گذاشتم و بعد از نیم ساعت قرمه سبزیه ما حاضر بود.طرف خیلی خوشش اومد و حسابی ذوق کرده بود. هر چند من فکر نمیکردم خوشش بیاد چون چند سال پیش این قضیه رو روی روسها و قزاقها امتحان کرده بودم و اصلا دوست نداشتن. اما ایشون خیلی خوشش اومد و در عین حال که تمام ظرفها رو شست گفت فردا شام مهمونه اونم با یه قضای اصیله اوزی !
غذای فردا فکر میکنید چی بود ؟ استیک کانگورو که کلا نپخته بود با یه کم نخود سبز پخته و سیبزمینی شیرین سرخ شده.با حالت اشمئزاز غذا رو خوردم و کلی تعریف کردم.آخرش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم : میدونی شما تنها ملتی تو دنیا هستین که حیوون ملی تون رو میخورین ؟ اگه کسی تو حادثه رانندگی یه طاووس رو که پرنده ملیه هندیهاست توی هند بکشه باید 7 سال بره زندان در حالی که واسه کشتن آدم فقط باید جریمه مالی بده. خندید و گفت آره یه کم عجیبه و لقمه آخر رو گذاشت توی دهنش. تصویر کانگورهه هنوز توی ذهنم بود.
3 – از کار اخیر آمدم بیرون.کاری که قبلا راجع بهش حرف زدم و همتون به خاطرش کلی بهم تبریک گفتین. شاید هدفم از این کار ثبت کردن رکورد سه کار در سه ماه نبود اما عملا این اتفاق برای مهاجر تازه واردی مثل من یه رکورد محسوب میشه ! راجع به این موضوع کار عوض کردن و کار پیدا کردن باید یه پست طولانی و مفصل بزنم اما سربسته بگم که کار پیدا کردن شاید ده درصد ماجراست. مهم اینه که شما مطمئن باشید برای اون کار مناسب هستین و نسبت به توانایی هاتون و وظایفتون توی کار جدید واقع بین باشین. شاید اوزی ها در نگاه اول توی محیط کار از ما ابله تر به نظر برسند اما تجربه من نشون داده که کاری که باید انجام بدن رو خوب بلدن و نسبت به وظایف و مسئولیت ها کاملا آگاه هستند و ماجرای باند بازی و زیر آب زدن هم سندش به نام ما ایرانی ها نخورده و همه جا از جمله استرالیا این قضیه کم و بیش در جریانه . توی ایران فقط کافی بود که یه کم باهوش باشی تا راه و روش کار رو یاد بگیری و همین که یه کم خلاقیت از خودت به خرج میدادی میشدی فرمانده کل قوا. من خودم توی 24 سالگی مسئول چند تا تیم نقشه برداری توی یه پروژه خیلی مهمه این مملکت شدم که پست مهم و حساسی به شمار میومد و در 26 سالگی یه واحد با هشتاد و پنج نفر پرسنل با دوازده تا ماشین سبک و حدود پونصد میلیون تجهیزات و یه تنخواه گل و گشاد تویه بزرگترین پروژه ساختمانی کشور قزاقستان زیر دستم بود.پروژه ای که هر هفته یه وزیر ازش بازدید میکرد و در سال حداقل دوبار شخص نخست وزیر قزاقستان مبومد بهش سرکشی میکرد.اما اینجا به هزار و یک دلیل در پیاده کردن چهار تا ستون ساده خودم رو ناتوان احساس میکردم. واقعیت خیلی پیچیده است و اگه دوست داشتین در پستهای بعدی بهش خواهم پرداخت. به هر حال دوری از خانواده توی یه کشور غریب هم مزید بر علت شد که عطای حقوق بالای کار کردن در معدن رو به لقاش ببخشم و برگردم در آغوش سیدنی و از یه کار سبک تر اما توی یه شرکت بهتر و بزرگتر شروع دوباره ای داشته باشم. نکته جالب ماجرا اینه که پیدا کردن کار در استرالیا که برای خیلی ها سخترین کار ممکن محسوب میشه واسه من خیلی ساده شده. نمیدونم واقعا چرا اما فکر میکنم این کار یابی هم فرمول های خاص خودش رو داره که رشته به رشته متفاوته و هر کس بعد از یه مدت به باید ها و نبایدهاش آگاه میشه.
4 – ماجرای شکایت از آقای نژاد پرست به نتیجه قطعی رسید.گفت که من نمیتونم ده هزار تا بدم و بیشتر از دوهزار تا نمیتونم بدم.منم که هم دیگه خجالت میکشیدم سر این موضوع حرف بزنم و هم دلم به حقوق بالای معدن خوش بود گفتم باشه همون دو هزارتا رو بده. بعد یارو گفت که حالا میشه 1500 تا بدم و منم قاطی کردم و گفتم این رفتارش توهین آمیزه و من اصلا راضی نیستم و میخوام پرونده رو ببندم و برم دادگاه فدرال که یارو جا زد و گفت پس حسابت رو بده همون دوهزارتا رو بدم بهت و قراره تا فردا بریزه به حسابم.البته من کلا از پیگیری این ماجرا دل چرکین شدم و فکر میکنم خوب الان یارو که تفکرش عوض نمیشه که بدترم میشه از اون طرفم پولی نیست که بخوام بگم به درک عوضش پول گیرم اومد ! یه ماه کرایه خونمونم نمیشه ! خلاصه موندم که در این موارد واقعا عکس العمل آدم چی باید باشه ! فکر کنم یارو تا آخر عمرش از کنار ایرانی جماعت رد هم نشه !
5 – رییس جدیدم آدم خیلی خوبیه. شیفته مرامش شدم. استرالیایی انقدر با معرفت ندیده بودم. یعنی یه جورایی هم من تو رودرواسی آمدم اینجا استخدام شدم هم اون تو رودرواسی منو استخدام کرد. ولی امیدوارم که همکاری باهاش طولانی مدت بشه و بتونم بهش نشون بدم که ایرانی ها ارزش اعتماد کردن رو دارن. حالا هدف فعلیم شده اینکه این همکارای جدید رو از اینکه یه ایرانی میتونه خوب هم باشه ایمپرس کنم. امید وارم دوباره در پست بعدی نیام بنویسم کارم رو عوض کردم ! دعا کنید !
6 – تصویر کانگروهه هنوز توی ذهنمه.لحظه ای که جفتش بالای سرش بود و با دیدن ماشین من فرارکرد.همش فکر میکنم پشت یه درختی واستاده بود و داشت تو دلش به من و هم شکل هام که باعث مرگ جفتش شدیم فحش و فضیحت میداد. ولی باور کنین وقتی من رسیدم کانگوروهه دیگه مرده بود. اسکیپی روحت شاد.

یکی از مزایای بی بدیل زندگی در خارج از ایران بهره مندی از اینترنت پر سرعت واقعیه که در ایران معمولا به شوخی شبیه. البته این لذت سر خوردن در فضای سایبری رو من پیشتر در هند تجربه کرده بودم و در واقع باید بگم همین مساله باعث از کار و زندگی افتادن ما در اونجا هم شده بود. معمولا یکی از تحولاتی که این مساله ایجاد میکنه برقراری روابط زناشویی از نوع مدرنه. یعنی همونطور که در نسلهای پیش زندگی خانوادگی در کنار تلویزیون تعریف میشد و یه جمع صمیمی خانوادگی عبارت بود از زن و شوهر و بچه ها و یک میز تنقلات یا غذا و یک تلویزیون ، امروز یک زندگی خانوادگی تشکیل شده از یک زن و یک شوهر و دو عدد لپ تاپ که هر کدوم در حال جست و خیز در فضای مجازی هستند و در حالتهای ایده آل در حالی که روی یک کاناپه با هم نشسته اند و سر هر کدامشان در فیس و بوک و سایتهای مشابه فرو رفته ، در کنارش برای هم کامنتهای عشقولانه هم تگ میکنند ! تازه عده ای در استرالیا کمپینی تشکیل داده اند که بله آقا ! اینترنت کابلی حق مسلم ماست و شعار : "دم در هر منزل یک استرالیایی یک انشعاب فیبر نوری برای خانه" را سر میدهند. حرف حسابشان هم که کمی حسابی است این است که وقتی بستر فعالیتهای شبکه فراهم شود ، کاربرد و استفاده اش هم از دل همان بیرون می آید. این حرف را در جواب کسانی میزنند که میگویند مگز همین اینترنت چند مگابایتی چه عیبی دارد که باید سرعتها به گیگ برسد. خلاصه این حرفها رو زدم که بگم یکی از مزایای اینترنت پر سرعت در غربت هم دیدن برخی فیلمهای ایرانی از یوتیوب است که در زمان اکرانشان آدم فرصت یا حوصله رفتن به سینما را نداشته و امروز با فاصله چندین سال امکان دیدنشان را با زدن پشت پا به قانون کپی رایت فراهم میبیند.
امروز هم ما از سر بیکاری و غم و غصه دل نشستیم و یک فیلم ایرانی تماشا کردیم به اسم رویای خیس. این فیلم که یکی از کارهای زیبای کارگردان موفق زن ایرانی خانم پوران درخشنده است یکی از معدود فیلمهای ایرانی بود که امروز با وجودی که برای بار دوم میدیدمش احساس بدی نداشتم. یعنی تا وسطهای فیلم حواسم نبود که قبلا سی دی فیلم را دیده بودم اما با وجودی که در وسطهای آن کل ماجرا به خاطرم آمد باز هم به دیدن مابقی رغبت داشتم و با وجود بازی های ضعیف (به جز بازی فرامرز غریبیان) و مونتاژ داغون و شخصیت پردازیهای نسبتا سطحی ، این(یعنی تکراری نشدن سوژه با گذشت زمان) برای یک فیلم مثبت مهمی ست.
ماجرا در این فیلم از آن قرار است که پسرنوجوانی که با مادر جدا شده از پدرش زندگی میکند بر اثر اتفاقی تصمیم به زندگی کوتاه مدتی همراه با پدر خود میکند و در منزل پدری متوجه حضور دختر نوجوان همسایه می شود که به طرز مرموز و اساطیری عقل و هوش از پسر نوجوان میبرد (هر دو طرف ماجرا 16 ساله هستند) و داستان با این گره در رابطه دختر و پسر و مخالفت های خانواده و دیالوگهای خانواده های طرفین که حاکی از مخالفت شدیدشان است ادامه پیدا میکند و در نهایت پس از کش و قوس فراوان و سوالهایی که در ذهن بیننده درباره چگونگی فرجام این رابطه ایجاد میشود دختر و پسر تصمیم به فرار میگیرند و در راه شمال بر اثر تعقیب و گریز با پلیس و حادثه هر دو به درون دره ای پرت میشوند و در صحنه ای تایتانیک وار دختر نجات پیدا میکند و پسر با مرگ روبرو میشود. کل ماجرا رو گفتم که خیالتان راحت باشه از دیدن یا ندیدن فیلم اما نکته جالب ماجرا همان پایان ماجرا بود. یعنی فرجام رابطه ای اینچنینی در خانواده های ایرانی دوران نوجوانی ما جز این نمی توانست باشد. حالا این روزها ماجرا ظاهرا کمی فرق کرده و بچه ها با خانواده ها راحتتر شدند و اگر شنیده های من که سالها از ماجرای جامعه ایران دور بوده ام درست باشد ، پسرها با پدر دوست دخترشان ویسکی میخورند و دخترها با پدر دوست پسرشان استریپ پوکر بازی میکنند اما بستر جامعه ایران همان است که بود. یعنی اصل ماجرا تغییری نکرده و هر چقدر هم یک دختر شانزده ساله به خودش ریمل و ماتیک و سایه بمالد و بوتاکس و گونه و دماغ عمل کرده داشته باشد اختیارش قانونا دست پدر است و اگر با پسر نا محرم در بیرون خانه قدم بزند پلیس قانونا حق دارد با حواله لگد به ما تحت طرفین هر دو را برای اعمال قانون و حد راهی بازداشتگاه کند.
از این دست فیلمها زمانی در ایران زیاد ساخته میشدند و بعضی هایشان مثل آواز قو در مورد عشقهای افراد بزرگسال تر و تعداد کمتری شان درباره عشقهای نوجوانی بودند. فیلمهایی مثل دختری با کفشهای کتانی یا فیلمی از داوود نژاد که اسمش یادم نیست و شاخص ترینشان درخت گلابی (اولین فیلم جدی گلشیفته فراهانی لعنت الله علیه !) اما نبودن فیلمهایی از این دست در جامعه امروز ایران نشان از تمام شدن معضل این روابط بین دختران و پسران نوجوان نیست. من با دیدن دیالوگهای بین پدر و مادر پسر و دختر با فرزندانشان دقیقا به یاد دوران نوجوانی خودم افتادم و حرفهایی که در آن زمان رد و بدل میشد. موضع خانواده ها معمولا در برابر این مسایل انکار و سکوت است. پدر سوت میزند و مادر برنج را آبکش میکند و ساده ترین راه را نشنیدن حرفهای دل نوجوان قصه میدانند. یا شاید کم کردن یا قطع کردن رابطه با خانواده ای که این اتفاقها از آنجا ناشی شده (در این سن ، این روابط و مشکلات بیشتر بین خانواده ها بروز میکند و بین دختر و پسرهایی که به واسطه فامیلی یا دوستی در رفت و آمد خانوادگی هستند) .
یادم میاد زمانی که فیلم دختری با کفشهای کتانی روی اکران بود و من غلط نکنم پیش دانشگاهی بودم با هزار دوز و کلک یک روز مادرم را به دیدن فیلم بردم و مثلا خواستم بهش بفهمانم که اگر جلوی یک رابطه سالم را بگیرد داستان ممکن است شکل بدی پیدا کند و مادر هم بی خیال متوجه منظور من نشد و از بی محتوا بودن و جلف بودن فیلم گله کرد ! هر چند بعدها فهمیدم مامان گلم همه ماجرا را از سیر تا پیاز فهمیده بود و نزدیکترین راه به مقصد برایش از کوچه علی چپ میگذشت و این من الاغ بودن که با اشارات نظر برای هدایتشان به راه راست آب در هاون میکوبیدم.
به هر حال نوجوانی پر فراز و نشیب ما تمام شد و آن همه خاطره های خوب و بد گذشت اما این معضل بی فرجام برای رابطه دختران و پسران نوجوان ایرانی که نیاز به کشف دنیای هم دارند همچنان پا برجاست و قربانی میگیرد. قربانیانی از جنس فرزندان طلاق و ازدواجهای نافرجام و کور و آمار بالای طلاقهای رسمی و روابط بی شمار بعد از ازدواج و اشکال ناسالم روابط زن و مرد در جامعه. وقتی میگویم ناسالم منظورم جنسی نیست ، کما اینکه یک رابطه صرفا جنسی اما سالم به اعتقاد من یک رابطه سالم است(این توضیح لازم بود.منظورم از رابطه سالم این نیست که دختر و پسر با هم بنشینند و قصه های گلستان سعدی بخوانند !) اما زندگی های پنهانی و ناهنجاری های رفتاری در روابط زناشویی کمترین پسلرزه های نبود این شناختها در دوران نوجوانی اند.
آیا واقعا تنها فرجام یک رابطه دو نفره در نوجوانی مرگ است یا شما راه دیگری برای آن سراغ دارید ؟
راه من آمدن به یک جامعه باز و با تحمل بالا بود که بچه ها از سنین پایین رابطه با جنس مخالف و حتی رابطه جنسی را مزه مزه میکنند اما آیا این هم بهترین راه برای برخورد با این مساله است ؟ نظر شما به عنوان نوجوان دیروز و پدر و مادر فردا یا همین امروز چیست ؟
پسنوشت : دوست عزیزی دارم به اسم شاهین که سالهاست در کانادا به سر میبره و شریک همه لحظه های نوجوانی من بوده. برام پیغام خصوصی گذاشته که من به صورت عمومی میخوام اینجا منتشر کنم :
من اومدم به آقای امیرحسین بگم که این جملت رو خیلی باهاش حال کردم.
"من راهنماییم واسه همه اینه که تا وقتی یاد نگرفتی چجوری گذشت کنی خودتم واسه خودت زیادی ، دیگه یکی دیگه رو آویزون خود بیخودت نکن"
اگه می شه بگو آیا فکر می کنی با خانومت شبیه هم هستید یا مکمل هم؟ و اینکه چند سال اختلاف سن دارید؟ ما دنبال اکثیر زندگی شما هستیم (زدم به تخته)
احسان جان، در ایامی که موضوع این بود: اولیه یا دومیه ! (احسان : این یک ماجرای خصوصی در دوران نوجوانی من و شاهین درباره همین موضوع این پست بود)یادمه که شما دختری با کفش های کتانی رو خیلی باهاش حال کردی. ای کاش اون روز تو هواپیما تو بودی...(احسان : روزی که ایشون با پگاه آهنگرانی هم سفر بود از اطریش به ایران و بحث به اون فیلم کشید)
اما جواب من به سووالت اینه که این موضوع فقط در صورت پیشگیری قابل کنترل است، یعنی اگه تونستی شرایطی به وجود بیاری که اصلا اینطوری نشه اما اگه شد، من فکر می کنم باید بذاری تا تهش بره...فوقش طلاق می گیره. طلاق اصلا خیلی بد هم نیست که می گن!
یا نقی
سلام دوستان.
حرف زیاد هست. به موقع یعنی همین امروز و فردا خواهم گفت. فقط صرف ایجاد تنوع و آشنا کردنتون با یه رسانه خوب و جذاب فکر کردم از موقعیت استفاده کنم و یه رادیوی محلی که از بریزبن پخش میشه رو بهتون معرفی کنم که قبلا هم در موردش باهاتون حرف زدم. اولش بگم که هرگز فکر نمیکردم در عصر اینترنت و ماهواره به گوش کردن یه رادیو اونم به صورت زنده و اونم از طریق اینترنت و در ساعتنهای مفید روز و نه مثلا در حال رانندگی یا کارهای دیگه عادت همیشگیم بشه . اما مدتهاست پیگیری برنامه هاش عادت هر هفته ام شده. اتفاقا چند ماه پیش هم زمانی که در هند بودم یه مصاحبه کوچولو با رضا دوست خوبم که به نوعی سردبیر برنامه مجله رادیویی همراه که شاخص ترین برنامه فارسی این رادیوست ، داشتم و هفته پیش هم بر سر همین ماجرایی که حرفش رو در دو پست قبلی زدم فرصتی دست داد که دوباره با رضا در برنامه زندشون گپی چند دقیقه ای بزنم. امید وارم گوش کنید و خوشتون بیاد. حرفهای من از دقیقه سی و شش به بعد هست. توی فیس بوک هم میتونید برای پیگیری برنامه هاشون کلمه "مجله رادیویی همراه" رو جستجو کنید.اسم رادیو که به چندین زبان غیر انگلیسی از جمله فارسی برنامه داره هست : ۴ای بی
لینک برنامه هفته پیش : http://soundcloud.com/hamrah-4eb/hamrah-97

(تصویر هانتر ولی از فراز بالون)
سلام به همه دوستان عزیز
الان که دارم اینا رو مینویسم اضافه کار وایستادم که یه پستی آپلود کنم و در مورد پست قبلی توضیح بدم و مواردی رو شفاف سازی انجام بدم !
اول اینکه از همه دوستان خوب ممنونم که خوندن و نظر دادن و همدلی و همدردی کردن.باور کنید این احساس مشترک برای من قدر یه دنیا ارزش داره. حتی اگه همین زبان مشترک و همین امکان برقراری ارتباط دو طرفه بین همه ما به واسطه نوشتن این مطالب و خوندن شما به دلیل ایرانی بودن همه ما باشه ، باید بگم به ایرانی بودنم علی رغم رنگ و بوی نژادپرستانه این حرف ، افتخار میکنم چون باعث میشه دوستان خوبی مثل شما داشته باشم.
دوما حالا که دارم این حرفها رو مینویسم از اون ماجرا رد شدم و اعتماد به نفس از دست رفته ام رو باز پیدا کردم و میتونم از بالا به ماجرا نگاه کنم و قضاوت درست تری داشته باشم. پس زیاد به حرفهای غم آلود قبلی فکر نکنید و ذهنتون رو واسه شنیدن حرفهای جدید و امیدوار کننده آماده کنید.
اول اینکه بعد از مراجعه به اون سازمانی که ذکرش رفت چندین بار با من تماس گرفتن و ای میل زدن و میخواستن که نقش میانجی رو ایفا کنن. البته هرگز نگفتند که چی کار کنم یا چه کاری درستتره . حتی وقتی ازشون میخواستم که کمکم کنن یا نظر بدن میگفتن ما چون مستقل هستیم اجازه نداریم که به پرونده خط و ربط بدیم و فقط حرفهای طرفین رو به هم منتقل میکنیم و سعی میکنیم دو طرف به تفاهم برسند اما مثل ایران نیست که مثلا قاضیه یا پلیسه بگه آقا روی همدیگه رو ببوسین صلوات بفرستین ، وقت ما رو هم نگیرین. چون هر دخالتی از طرف همونا بعدا اگه ماجرا به دادگاه کشیده بشه به شدت مایه شرمساریشون خواهد شد . خلاصه اینکه ازشون نخواین نظر خاصی بدن.
بعد هم گفتن دقیقا مشخص کن چه چیزی میخوای. من گفتم پول به عنوان خسارت و هزینه رواندرمانی به خاطر شوکی که بهم وارد شده و به همون میزان اهدا پول به یه سازمان ضد نژاد پرستی. اما باز هم گفتن دقیقا مشخص کن چقدر میخوای و به کجا باید پول اهدا بشه.
خلاصه گفتم مبلغ 5000 دلار بابت خودم ! و 5000 دلار کمک به فلان جا. خلاصه آخرش شرکته گفت ما برات یه پیشنهاد داریم و 1000 تا بهت میدیم و 1000 تا هم میدیم به فلان جا (که من یه جای دیگه رو گفته بودم) و منم گفتم با همونی که من میگم یا میرم دادگاه کل پول رو ازتون میگیرم. فعلا که در حالت شیش و بش به سر میبرن و منتظر جوابشونم.
به هر حال اینها هم تجربه های زندگی در اینجا بودند و کسی نمیتونه انکار کنه همه چیز گاهی به هم میخوره حتی وقتی تو بهشت برین باشی. پس به دلتون بد راه ندین و آماده باشین که با توپ پر و البته بیشتر دست پر جلوی این اوزی ها خود نمایی کنید. من که با رد شدن از این ماجرا حسابی پررو شدم و هر جا میرم با سر بالا و اعتماد به نفس میرم. خلاصه عدو شود سبب خیر و اینا.
در مورد کار باید بگم یه روز " هومن دوصفر یک " حرف خوبی زد. البته هومن همیشه حرفای خوب میزنه.گفتش آدم هی دنبال کار میگرده پیدا نمیکنه و اعصابش خورد میشه ! یهو موقعی که انتظارشو نداری از همه ور بهت پیشنهاد کار میشه و نمیدونی کدومشو قبول کنی بازم اعصابت خورد میشه ! خلاصه اینکه بد ماجراییه این کار پیدا کردن تو استرالیا.
جریان ما هم اینجوری شد که یه مدت اعصابمون به هم ریخته بود و این یارو هم که حسابی تر زده بود به اعصابمون و امیدمون از همه از جمله خدا قطع شده بود که تصمیم گرفتم جدی برم دنبال کار و همه تلاشم رو به کار بستم. دیری نپایید که اولین مصاحبه خود نمایی کرد. یه مصاحبه تلفنی از پرت و بعد یکی دیگه از پرت و بعد یکی از بریزبن و بعد یکی حضوری تو سیدنی برای بریزبن و بعد یکی حضوری در سیدنی برای سیدنی و یکی دیگه در سیدنی و آخری حضوری و در شهری به اسم میتلند در نزدیکی نیوکاسل (3 ساعتی سیدنی به سمت شمال).
ماجرای مصاحبه آخری بدین شرخ میباشد که یه روز یه بنده خدایی با لهجه بلیغ کوئینزلندی به نحوی که حداکثر دبی ورودی و خروجی هوا به دهان مبارکش دو چیکه در ساعت بود زنگ زد و گفت :" مبیاسنیباسنیبتاسینبتاسنیبابسیبسیشسیش ؟" و من با توجه به اینکه تقریبا مطمئن بودم راجع به کاره بهش گفتم خوب راجع به جزئیات میخوای حضوری حرف بزنیم ؟ اونم یه کم من و من کرد و گفت به نظرم تجربه کار تو استرالیا رو نداری و شاید به درد ما نخوری ! و منم با اینکه زیاد میلی به دیدنش نداشتم و شدیدا مطمئن بودم یکی از مصاحبه هایی که تو سیدنی داشتم جواب مثبت خواهد داد اما با استناد به اصل شریفه "کاچی به از هیچی" گفتم من تو سه تا کشور مختلف کار کردم و میخوام بیام حضوری حرف بزنیم و کارشما رو ببینم. اونم در رودرواسی یا شایدم نفهمید من چی گفتم و گفت باشه ! منم گفتم ادرسو بده بیاد. یه چیزایی گفت که بازم نفهمیدم فقط ساعت و روز و اسم شرکته رو یادم موند و آدرسش رو از تو وب سایت شرکته در آوردم و یه روز شنبه ای راهی "میتلند" شدم و حتی یه درصد هم احتمال نمیدادم که اینجا برم سر کار. راستش از بس تو خونه مونده بودم گفتم برم یه مسافرت یه روزه یه هوایی هم عوض کنم ! وگرنه نه من میخوام اینجا کار کنم نه اینا با این پز و قیفشون کار رو به من میدن ! خلاصه آقا رفتیم و با مدد از جی پی اس و این حرفها یارو رو پیدا کردیم. تا نشستیم و یه کم حرف زدیم دیدم کار همون کاریه که من تجربش رو دارم و دوس دارم انجام بدم و اونم دید که من زیاد شوت نیستم و میشه یه کارایی کرد و رفت داش بزرگشو صدا کرد. داش بزرگه هم اومد و یه چند تا سوال و زیر یه خم و دو خمو و اینا اجرا کرد دید نه تو وزن خودم یه حرفایی دارم. بعد گفتم مرسی که اومدی و خبرت میکنیم و مام سرمونو انداخیم پایین و یه "چیرزز مایت" گفتیم و اومدیم بیرون و نشستیم تو قطار که به شهر شهیدپرور سیدنی برگردیم. جای نشستنمون گرم نشده بود که "مایت" ای میل زد که ما میخوایمت و این حرفا و این حقوق هم میدیم بهت و حرف حسابت چیه ؟؟؟
حالا ما بقی ماجرا رو میذارم تو پست بعدی که جذابتر بشه !
پس تا پست بعدی که امیدوارم همین هفته باشه بدرود.

(هدف این نوشته غر زدن از وضع موجود نیست.اوضاع خیلی هم خوب است و هوا آفتابی.مرغابی ها در حال پرواز و همه شکرگویان نعمات خداوندی در این جزیزه بهشتی. فضای تاریکی که در این نوشته ترسیم میکنم بیشتر دایر بر احساس تاریکم از مقوله نژاد پرستی ست.مساله ای که مثل معماهای داستانهای ادگار آلن پو انقدر جلوی چشمت است که باور نمیکنی چنین چیزی وجود داشته باشد. این توضیح لازم بود.برای شخص من مشکلی وجود ندارد و نخواهد داشت. موانع بزرگتری در مسیر زندگی داشته ایم. همه ما. چون به سلامت گذشتیم ، این نیز خواهد گذشت. از نگرانی هاتون سپاسگزارم.)
صبح با صدای بلند باز و بسته شدن در همسایه بغلی از خواب میپرم و بعد از چند بار غلت زدن توی رختخواب صداهای بلند فحشها و خنده های فارسی میشنوم.اول فکر میکنم دارم خواب میبینم. بلند میشم و پرده را کنار میزنم. بله ! حدسم درست بود.همسایه بغلی میخواست دیوارهاش رو رنگ کنه و تیم نقاشی ساختمان دو پسر جوان ایرانی اند. با خودم میگم کی به جز ایرانی ها میتونن صبح ساعت 7 آدمو با فحش و فریاد از خواب بیدار کنن.
با بی خیالی صفحه های سایتهای کاریابی رو مرور میکنم.بعد از چند تلاش و مصاحبه نافرجام کمی کرخت شدم.زیاد به خودم نمی آورم اما کم کم دارم نگران میشم. به خودم که نکاه میکنم فکر میکنم ظرف 2 ماه به قواره ایران پنجاه میلیون پول خرج کرده ام و حاصلش هیچی جز احساس رضایت چند دقیقه ای در مکثهای کوتاه بین تماسهای تلفنی با ایران نبوده است.اینکه بعد از شنیدن خبرهای بد فکر میکنم چه خوب که آنجا نیستم.آن خوشحالی هم دوامی ندارد و بعد از چند دقیقه بغض گلویم را میگیرد و ول نمیکند که چرا همه را پشت سر گذاشته ای !
یک آگهی توجهم رو جلب میکنه. تمام مشخصات مورد نظرشان به نظرم با من مطابقت داره.البته کار در شمال کوئینزلنده و من هم خیلی برای این همه دور شدن آمادگی ندارم. به خودم میگویم چه اهمیتی دارد. من همیشه به کار کردن در فاصله های دور از جایی که دوست داشتم باشم عادت کرده ام.دور از همه دوستان و عزیزان و خواسته های روزمره !
به هر حال رزومه و کاورلتر مناسب آگهی رو آماده میکنم و برایشان میفرستم. خیلی هم نگران پذیرفته شدن یا نشدن درخواستم نیستم.با خودم میگفتم تیری ست در تاریکی. یا سنگ مفت و گنجشک مفت یا چند تا ضرب المثل ایرانی دیگر !
یک ساعت بعد ای میلی به دستم میرسد.از همان شرکت. فکر میکنم یا گفته اند که بیا مصاحبه تلفنی(مثل چند بار قبل) یا اینکه ممنون از اینکه رزومه ات را فرستادی و بعد از کلی معذرت خواهی از اینکه نمیتوانند کار را به من بدهند میگویند که ما رزومه ات را در فایلمان نگه میداریم و اگر پوزیشنی خالی شد اطلاع میدهیم. از این جوابها که بهشان عادت دارم.
با بی میلی ای میل را بازش میکنم.دو جمله است. باورم نمیشود. عرق سرد نشسته بر روی بدنم. قلبم از شدت اضطراب دارد میپرد بیرون. مستاصلم. نمی دانم چه کار باید بکنم. باورم نمیشود. یعنی انتظارش را نداشتم. یعنی داشتم اما نه اینجوری. یعنی اینکه واقعیت را یکی اینجوری تف کند توی صورتت زور دارد.اینقدر لخت و بی پرده.
پیغام کوتاه بود.دو جمله. ترجمه اش میشود :
"من فکر میکنم ما به کسی از ایران احتیاج نداریم. داریم ؟ یعنی ما انقدر بدبخت شده ایم ؟ "
شاید شما هم همین احساس را پیدا کنید.با خواندن این جمله. شاید اگر این حس را پیدا میکردید قبل از اینکه شروع به مهاجرت کنید کلا قید بستن بار و بندیلتان را میزدید و حتی وطن درگیر جنگ با کل دنیایتان را به زندگی در چنین فضایی ترجیح میدادید.
تنها کاری که توانستم در آن لحظه بکنم این بود که ای میلی به شرکت بزنم و بگویم که پیغامشان را گرفته ام.فقط برای اینکه باور کنم این پیغام حقیقی بوده.یعنی هنوز باور نکرده بودم و فکر میکردم این پیغام شوخی بدی از طرف کسی ست که میشناسمش !
در جواب گفتم : "منظورتان را از بدبخت نفهمیدم.اما اگر منظورتان همانی ست که من برداشت کردم باید بگویم بدبخت تر از آنی هستید که تصورش را میکنید.چون انسانها را از روی محل تولدشان قضاوت میکنید" و در ادامه نوشتم که : "هر چند که انقدرها هم متمدن نیستی اما باید بفهمی که در یک مملکت متمدن زندگی میکنی و باید مواظب حرف زدنت باشی.من این مکاتبات را برای طرح شکایت علیه تبعیض نژادی نگه خواهم داشت"
و نشستم و منتظر ماندم تا واکنش طرف مقابل را ببینم.شاید در یک ساعتی که منتظر جوابش بودم صد و بیست بار صفحه میل را رفرش کردم تا ببینم جواب داده یا نه.
واقعیت همان بود که فکرش را میکردم.طرف نمیخواسته برای من آن پیغام را بفرسته و پیغام برای شخص دیگری بوده که رزومه من رو براش فوروارد کرده بوده اما از بخت بد اون پیغام برای من هم ارسال شده. ای میلش حاوی یک مشت توضیحات واضخات و عذر خواهی زورکی بود و اینکه منظورش از بدبخت این بوده که ممکنه من مشکل زبان داشته باشم و از این توجیهات که به هیچ وجه روی قضیه را ماله نمیکشید ! به معلم کلاس اسکیل مکس ای میل زدم و ماجرا را شرح دادم. باور نمیکرد.شوکه شده بود و گفت اگر طرف بفهمد چه گندی زده امشب نخواهد خوابید. با راهنمایی یکی از دوستان شماره ای از کمسیون حقوق بشر استرالیا گیر آوردم و برای فردایش با آنها قرار گذاشتم.
فردا رفتم به ساختمان مجلل و عظیم کمسیون حقوق بشرو بلافاصله با یک کمسیونر متشخص گفتگو کردم. نکته جالب در آنجا خلوت بودن ساختمان و مگس پراندن افراد آنجا بود.انگار هیچ حقوق بشری به جز من که چندان هم ادعای بشر بودن نداشتم نقض نشده بود. واکنش خانم کمسیونر جالب بود. باورش نمیشد و با خواندن ای میل طرف لبانش را گزید و گفت باورم نمیشه ! من رو برای پر کردن فرمهای مربوطه راهنمایی کرد و شکایت نامچه ام را گرفت و گفت بین 6 هفته تا سه ماه زمان لازم است برای بررسی این مساله و کار ما حل اختلاف است و نه صدور حکم قضایی و در صورت عدم توافق شما حق دارید که به دادگاه شکایت کنید.
روند کار ساده بود و احساس غرور خرد شده ام را تا حدی بهم بر گرداند.فردایش هم ای میلی به دستم رسید که شخصی برای رسیدگی به پرونده من منسوب شده که باری پیگیری کارها میتوانم با او در تماس باشم و اینکه آنها به شرکت مربوطه جریان شکایت من را اطلاع داده اند. آتش درونم کمی آرام شده بود.
شاید باورش برایتان کمی سخت باشد اما در آن لحظه اولی که آن ای میل نژاد پرستانه را دریافت کردم اولین چیزی که به ذهنم رسید اردوگاههای آشویتس و ستمی بود که بر قوم بنی اسراییل رفته.ستمی که بر یهودیان اروپا در زمان جنگ دوم جهانی روا داشته شده. زمانی نه چندان دور من هم با خودم میگفتم که یعنی چه که اگر کسی در اروپا هولوکاست را زیر سوال ببرد مرتکب جرم شده.این کجایش آزادی بیان است ؟ اصلا کی چه میداند چند نفر یهودی را هیتلر کشته ؟ اصلا حرفهای سید محمود هم با این که از خودش خوشمان نمی آید خیلی هم دور از عقل نیست !
در آن لحظه حس کردم تمام آن قضاوتهایم چه قدر بی رحمانه و سطحی بوده. واقعیت این است که تبعیض نژادی آن قدر تلخ و در عین حال آنقدر شایع و در دسترس است که تا ازش سیلی نخوری و تا با تمام سلولهای بدنت لمسش نکنی باور نمی کنی چقدر گزنده و سوزناک است.نکته مثبت این ماجرا این جاست که در اکثر ممالک دنیا قوانین پیشرفته ای برای مبارزه با این پدیده وجود دارد و در استرالیا این ماجرا به شدت جدی گرفته میشود.چرا که بیش از پنجاه درصد جمعیت استرالیا یا متولد خارج از استرالیا هستند و یا از پدر و مادری خارجی دنیا آمده اند.
شاید این اتفاق لازم بود تا من و ما باور کنیم طعم تلخ تبعیض را.طعمی که ما هم شاید هر روز به بسیاری از هموطنانمان در ایران بچشانیم.به صرف کرد ، ترک ، لر ، رشتی و حتی در غربت به صرف ایرانی بودنشان.
شاید این ماجرا که قصد دارم تا انتها دنبالش کنم نقطه عطفی در زندگیم باشد.تاثیر آن انقدر زیاد بود که همین حالا با گذشت چندین روز از این ماجرا هنوز حاضرم ما بقی عمرم را اگر فرصتش در اختیارم قرار بگیرد صرف مبارزه با تبعیض نژادی آدمها کنم.
شاید هم نقطه شروعی باشد برای اینکه همه ما بهتر بیندیشیم. برای اینکه باور کنیم به صرف انسان بودن حقوقی برابر داریم.
پس نوشت : زیاد نگران نباشید. دلتان هم به حال من نسوزد. کار مورد نظرم را پیدا کردم.از هفته دیگه هم کارم شروع میشه.اگه فرصت شد در مورد تمام جزئیاتش براتون خواهم نوشت.

سلام به همه دوستای خوب و گلم.باید تبریک بگم ؟ الان همتون از خواب پا میشین و میشینین پای سفره و در کنار اونایی که دوستشون دارین لحظه تحویل سال رو جشن میگیرین.بعضی هاتون به هم نگاه میکنین و دعا میکنین که سال دیگه نوروز رو یه جای بهتر باشین.مثلا اونجایی که من الان هستم.ولی میخوام بهتون یه اعترافی بکنم.من در سی سالگی در سلامت کامل جسمی و عقلی اعتراف میکنم پارسال این دعا رو کردم.ولی الان که چهار ساعت به تحویل سال مونده مثل سگ پشیمونم ! نه اینکه اینجا خوش نگذره ! نه اینکه شرایطم بد باشه.نه اینکه بخوام غر بزنم و یکی دیگه بیاد بگه خوب اگه راست میگی پاشو بیا ایران.همه این حرفها رو قبول دارم.اما عید توی ایران با همه سختیاش و همه آلودگیش و همه چیزهای مزخرف دیگه اش یه معنی دیگه ای میده ! درسته که یه لحظه ست و درسته که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته اما من از بچگی عید و سال تحویل برام یه معنی دیگه ای داشته.یه حس نو شدن.یه حس عجیب.
به رسم هر سال میخوام یه شعر از حافظ براتون بذارم.این رسمو نزدیکه پونزده ساله که برای خودم انجام میدم و ازش راضیم.هیچکس هم فالم رو نمیخونه و همیشه واسه خودم تو یه دفتری مینوشتم.حالا امسال دومین سالیه که یه جایی دارم این فال رو مینویسم که یه عالمه دوست دارن میخوننش :
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد يا رب بلا بگردان
مه جلوه مینمايد بر سبز خنگ گردون تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان يعنی به رغم سنبل گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
يغمای عقل و دين را بيرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عين انتظارم چنگ حزين و جامی بنواز يا بگردان
دوران همینويسد بر عارضش خطی خوش يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست گر نيستت رضايی حکم قضا بگردان
امسال با همه بالا و پایین هاش برای من سال بدی بود.آدمهای عزیزی از دست دادم.از دوستان عزیزتری دور شدم و مشکلاتی که کم و بیش در جریان هستین گریبان ما رو گرفت و در کنارش هم هجرت.یه هجرت خود خواسته که خیلی بی خیالی میخواد اگه بگم خیلی هم خوشحالم که الان اینجا هستم.حتی اگه همه چیز هم خوب و خوش و خرم باشه در این جا که نیست ، یاد اون کسانی که ازشون دوریم همیشه قلب آدم رو فشار میده.یه جوری که بعضی وقتها آرزو میکنی کاش انقدر آرزو نکرده بودی که زودتر اینجا باشی.از خانواده و دوستان که بگذری یاد اون زنان و مردانی که الان تنها سین سفرشون سلوله و سیاهی دیوارهاش ، بهم تلنگر میزنه که یه قسمتی از رگ غیرتم نا پدید شده و هر چی حرص میخورم نمیزنه بیرون !
خوشحالم به هوای دکتر و آریا و چند نفری که موقتا تونستن مدتی رو آزاد بشن و ناراحتم به خاطر ضیا برادر عزیزم و نسرین این انسان بی نظیر و پولادین و نرگس و کودکان امروزش که کودکی دیروز ما رو تجربه میکنن و طلایه دار این دور باطل خوشبختی کش کودکان سرزمین من هستند.در فکر هدی و هاله هستم که چه مظلومانه پر کشیدند و چه با صلابت جاودانه شدند.
اسمها را که مرور میکنم و حوادث را ذلم میگیرد.از این همه بلا و یک گربه کوچک به نام ایران.
این چند خط آخر رو هم دیشب زمزمه کردم و تقدیم میکنم به سه عزیز اسیر که در عین نگرانی برای سلامتشان بیشتر از ناراحتی از احوالشان خوشحال از اینم که درد ده ها ساله این مردم را به چشم دیدند و چشیدند و باور کردند و جاودانه شدند.
و به مردم سرزمینی که سکوتشان پر از فریاد است ...
بوی عیدی بوی توپ ، فرهاد دلمرده
لحظه لحظه تلاش بی مقصد ، بیستون تیشه بی سبب خورده
پس از این سالهای خون و صلیب ، سال دیوارهای سرد سکوت
سر تکان دادن بدون هدف ، مردم سالهای پژمرده ...
سوی هر سال میسریم اگر ، باز از این دخمه های پر وحشت
باش تا صبح دولتت بدمد ، پس این مردمان افسرده
نوروز همتون پیروز
آدم وقتی میخواد پا بذاره به یه سرزمین جدید پیش خودش فکر میکنه خوب اگه مشکلی پیش بیاد آیا اونجا هموطنی داره که به دادش برسه یا نه ؟ چه مشکلی ؟ مثلا اگه داشتی از گشنگی میمردی آیا هموطنی هست که یه لقمه نون دستت بده ؟ صرفا به این دلیل که هموطنته ؟

این حرف رو که میزنم یاد کارتون بی خانمان میفتم.اثر ماندگار هکتور مالو که کتاب باخانمان رو هم اون نوشته(همون که توش پرین و پاریکال و اینا داشت). اگه بادتون باشه داستان بی خانمان درباره پسریه که دنبال مادرش میگرده و هرجا میرسه مادره از اونجا رفته بوده و پسرک بدون هیچ پول و اندوخته ای از راههای مختلف رد مادره رو پیدا میکنه و در تمام داستان یه قدم عقب تر از مادرست.حالا اینا رو گفتم که بگم یه صحنه ای در داستان هست که پسر گرسنه و خسته و تشنه به مردی بر میخوره و مرد وقتی میفهمه پسره همشهریشه(از نمیدونم تورینو یا کدوم خراب شده ای) بهش کمک میکنه و بهش نون و آب میده.(از این نون قرصی گردا که آدم وقتی تو کارتون میبینه دلش میخاد و فک میکنه چقدر خوشمزه است !). این صحنه همیشه تو ذهن من موندگار شد و از بچگی همیشه فکر میکردم اگر کسی هموطن یا همشهریم باشه حتما به دلیل این پیشینه مشترک بدون چشمداشت بهم کمک میکنه ! یادمه یه بار که تو اصفهان به دلایل شخصی گذارم به بازداشتگاه نیروی انتظامی افتاد افسر نگهبان که داشت بازجویی میکرد ازم پرسید ترکی ؟ منم با اینکه در هفت پشتم هیچ سابقه ترک یا آذری بودن نداشتم سریعا گفتم بله تا شاید همین ترفند همشهری بودن کارگر بیفته که اتفاقا هم افتاد و افسر نگهبان که سر تا پاش از دیدن یه ترکی که بلد نیست ترکی حرف بزنه شک و تردید بود باهام مهربون شد و سعی کرد بهم کمک کنه تا زودتر از اون خراب شده بیام بیرون !
حالا اولین تصور آدم قبل از آمدن اینه که خدارو شکر که دارم میرم استرالیا و پر از ایرانیه اونجا و بعضی ها هم میرن میگردن ببینن کجا ایرانی ها بیشتر هستن که اونجا ساکن بشن ! اما اولین توصیه استرالیا نشین های باسابقه چیه ؟
اینه که تا میتونین از ایرانی ها و اجتماعات ایرانی ها دوری کنین ! چرا ؟ مگه قرار نیست ما پشتیبان هم باشیم ؟ مگه قرار نیست ما به سبب داشتن یه پیشینه مشترک و داشتن یه درد مشترک که باعث کوچمون شده هوای همو داشته باشیم ؟
جواب سوال منفیه ! متاسفانه تجربه دو ماهه من از زندگی در استرالیا نشون میده علیرغم وجود دوستان نارنین و ایرانیهای باصفایی که اینجا دیدم دلیل پشتیبانی و محبت این دوستان ایرانی بودنشون نبوده و اصولا داشتن چنین پیشینه مشترکی اگر باعث رفتن کلاه گشاد یر سر شما نشود برایتان سودی ندارد.
اینکه زبان مشترکی داریم و فرهنگ مشترک البته باعث میشه که راحتتر ارتباط برقرار کنیم و سریعتر و راحتتر به درونیات هم پی ببریم و بتونیم دوستان خوبی واسه هم بشیم اما هرگز روی فاکتور ایرانی بودن حساب نکنین ! من که تا الان ضربه زیاد خوردم ! احساسی ، عاطفی و حتی مالی ! توضیحاتش بماند برای بعد.
اما اخبار دیگه اینکه دیروز گواهینامه ام رو گرفتم (یه ضرب !) و علی رغم حرف و حدیثهایی که پیرامون رانندگی اینجا مطرح میشه و مشکلات گرفتن گواهینامه به نظر من اصلا کار سختی نبود.اگر راننده هستین و در ایران رانندگی کردین مشکلی نخواهین داشت.البته من 5 ساعت با یه معلم تمرین کردم و اون چیزهایی که مهمه اینجا رعایت کنم رو بهم گفت وگرنه مطمئنم که دفعه اول رد میشدم.تمرین رانندگی اینجا ساعتی 50 دلاره که نسبت به خدمات مشابه قیمت مناسبی محسوب میشه.اگه کسی خواست من معلمم رو بهش معرفی میکنم و باید بگم که ازش کاملا راضی بودم.اما شرایطی هست که باید خصوصی بهتون بگم پس اگه مایل بودین بهم پیغام خصوصی بدین با ای میل.
خبر بعدی اینه که از کار قبلی خارج شدم.نه اینکه اخراج شدم اما شرایطی رو برای خروج خودم فراهم کردم بدین ترتیب که به رییس فعلی فهموندم که دنبال کار میگردم و اونم گفت اگه اینجا نمیتونی بمونی من نمیتونم روی آموزشت سرمایه گذاری کنم. منم گفتم به درک که نمیتونی و گفتم همینه که هست !(البته نه این شکلی ! یه شکلی که خوششم بیاد !). الانم دو هفته اس که شدیدا دارم دنبال کار میگردم.(البته موضوع بی کار شدنم مربوط به دیروزه ها ولی همونجور که گفتم از قبلش دنبال کار میگشتم).
دیگه خبر خاصی نیست تا چند روز آینده که جواب مصاحبه هایی که در این مدت رفتم معلوم بشه.اینم بگم که کارهایی که اپلای کردم اکثرا خارج از سیدنی هستن و ممکنه در ماههای آینده صدای منو از خارج از ایالت زیبای نیوساوث ولز بشنوین !
چه بارونیه این بیرون !
(*) برگرفته از نام کتاب رضا کیانیان درباره خاطرات روزانه اش با مردم
سلام به دوستان گلم. والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، ما جمعه هفته گذشته که میشد شنبه ما خارج از گود نشینای بی درد و بی غیرت رفتیم یه جایی. یعنی در همون هنگام که آسد ممد خاتمی داشت اون رای نکبتیش رو مینداخت توی صندوق مرده شور خونه ما داشتیم یه جایی یه کارایی میکردیم. البته کاری که ما میکردیم با کاری که آسد ممد میکرد خیلی هم فرق نداشت.حالا بهتون میگم جریان چی بود.
هر سال در اقصی نقاط دنیا(اقصی نقاط درست و درمون دنیا البته) یک مراسم رژه مانندی برگزار میشه که در اون افراد با سلایق جنسی دگرگون در اونها شرکت میکنن و مثلا میگن که حقوق ما رو به رسمیت بشناسید. البته این راهپیمایی معمولا در کشورهایی برگزار میشه که حقوق اونها رو به رسمیت میشناسن ! در همین بدو امر تلنگ ماجر در میره و یه آدم عاقل میگه خوب بابا جون اگه حقوقتو به رسمیت نمیشناختن که نمیذاشتن با این شمایل عجیب و نا به هنجار مهمترین خیابونهای سیدنی رو یه روز تعطیل بند بیاری و تازه کلی نماینده و شهردار و خدم و حشم و گله گله پلییس هم تو مراسمتون شرکت کنن !
حالا هدف از این کار هر چی که باشه برای ما جماعت ندید بدید ، دیدن چنین رژه باشکوهی خالی از لطف نبود.اما ذکر چند نکته رو در مورد اون ضروری میدونم.
1 – آدم از دیدن این چیزا دلش بیشتر واسه مردم سرزمینش میگیره. یارو لباس کشیش پوشیده بالای کاروان همجنس گراها و با کتاب انجیل داره اگزوتیک دنس میکنه(با لباسهای خاک تو سری که تاثیری تو پوشوندن ماجرا نداره) و در همون حال کتاب مقدس رو به جاهای ناجور بدنش میکوبه و مردم براش هورا میکشن ! آخه این کجاش هورا داره ! اصلا چه کاریه ! این از اون ور بوم افتادن هاست که باعث میشه یکی مثل من امل پیدا بشه بگه حقتون بود هر چی بلا سرتون میاوردن قبلنا ! و البته در مقایسه این حرکت و حرکت آقای آسد ممد در انتخابات نشانه های بسیاری برای خردمندان است !
2 – آقا قانون میخوای بذاری مرد باش برو دم مجلس شلوغ کن ! چرا دیگه صفو به هم میزنی ! وقتی نخست وزیر فعلی (سرکار خانم گیلارد) و نخست وزیر احتمالی بعدی(جناب آقای تونی ابد) هر دو تا از مخالفین سرسخت قانونی کردن این مساله هستند دیگه این بازیا چه فایده ای داره !
3 – در جشن دیروز بچه های زیر سن قانونی میدیدم(اغلب تین ایج) که مثلا احساس میکردن که همجنس گرا هستند اما من معتقدم بچه در این سن و سال صلاحیت تشخیص در مورد گرایشات جنسی رو نداره. حالا رفتارهای اونا رو به دلیل پاره ای ملاحظات سیاسی نمیگم ! بگم ؟ بگم ؟
4 – مردان زیادی بودند که خودشون رو به شکل زن در آورده بودن و مثلا اعلام همجنس گرا بودن میکردن.آقا جان اگر شما به طور طبیعی مرد هستی و احساس میکنی باید زن باشی شما دیگه همجنس گرا نیستی ! شما زن هستی (و باید یه اعمال جراحی انجام بدی) و تبدیل بشی به یک زن دگر جنس گرا.و بالعکس ! من اینو نتونستم به اینا حالی کنم !

(شهردار سیدنی در حال به احتزاز در آوردن پرچم پر افتخار ۷ رنگ بی ناموسی !)
5 – به نظر من عمده این افراد افراد نا هنجاری بودند.نه اینکه همجنس گرایی معادل نا هنجاری باشد اما این مقال به دلایل بسیاری آمیخته با تصورات غلط و شیوه های غلط تر شده و همینها باعث ضربه خوردن به حرکتهای بر حق این اقلیت میشود. یعنی یک اکثریت نادان و ابله باعث بدنام کردن یک اقلیت راستین و حقیقی شده اند.اینها فکر میکنند به صرف اینکه تعدادشان زیاد باشد در راه احقاق حقوق از دست رفته شان موفقترند در حالی که به عقیده من اینجوری نیس !
6 – با همه اینها دیدن این همه پلیس برای تامین امنیت این مراسم بسیار جالب بود و من یاد تعداد زیاد پلیس در مراسمهای راهپیمایی خودمون میفتادم که البته اون با این یه ذره فرق داشت !
7 – آدم میتونه حساب کنه اگه مشابه همین ماجرا در ایران برگزار بشه با احتساب همین مردم الان در ایران رکورد تعداد آدمکشی و تجاوز در ثانیه بالاتر از هر آماری در صفحه اول کتاب گینس جا خوش میکنه.در این مراسم اما من هیچ درگیری جزیی هم ندیدم.
8 – وقتی داشتیم میرفتیم خونه فقط فکرم پیش بدبختایی بود که میخواستن این همه آشغالو از تو خیابون جمع کنن ! شاید به مقیاس ایران یک هفته هم تمیز میکردن باز پره آشغال بود. البته صبح همه جا تمیز و مثل روز قبلش بود !

والا قبلا هم گفتم اصغر آقا علی رغم اسم کوچیکش موجود کبیریه ! من از همون ابتدا شفته و دلبسته اش شدم ! حالا اومدم تو فیس بوک استاتوس گذاشتم که : "آی لاو دیس من ! آی دید آلویز !" بعد یارو دوست همشهری ایرانی- سیدنیاییه عزیزم برای پیغام گذاشته که " مگه تو گی هستی !" یعنی اینجور آدمهایی هستیم ما ! هم میخوایم به یارو بفهمونیم که زبانت خوب نیس ! هم میخوایم بگیم ما خیلی خفنیم و این چیزا رو میفهمیم ! هم در عین حال میخوایم بهش حالی کنیم در عین نفهمی تو من میخوام این نفهمیتو همچی یه نمه غیر مستقیم یه جوری به روت بیارم که بهت بر هم نخوره ! حالا میخوام بهش بگم عزیز من ! برادر من ! من به افتخار اینچنین اصغری نه تنها تمام قد خاک پاشو سرمه چشمام میکنم بلکه تحمل شنیدن هر حرفی رو دارم ! هر چند اون که تو نوشتی به نظرم خیلی عادیه و مثل اینه که به یارو بگی مثلا "مگه تو اسمت همایونه ؟" اما حتی اگه فحش هم بود ناراحت نمیشدم ! همه اینا رو گفتم که بگم احساس واقعیه من به اصغر اینه که عاشقشم ! نه امروز و نه به خاطر اسکار ! اتفاقا فیلم "بورات" با همه مزخرفاتی که توش بافته شده بود و ضعفهای متعددش هم جایزه گولدن گلاب رو برده بود و هم کاندید اسکار بود. من اصغر رو دوست دارم به خاطر اینکه دوست داشتنیه.به خاطر حجب و حیای شرقیش (شما بخونید خاک تو سر شدنش به واسطه دنیا اومدن تو ایران) به خاطر خاکی بودنش وقتی که یه بار تو فرودگاه امام دیدمش( بعد از جشنواره فجر و موفقیت قیلم جدایی نادر و سیمین بود) و هیچکس حتی سرش رو هم برنمیگردوند که نگاش کنه و حتی یه نفر هم تعارف نکرد که اصغر آقا بیا اول صف واسا اما اون بزرگترین افتخار خودش و سینمای ایران رو به همون مردم تقدیم کرد !
حالا یه سخنی دارم با اصغر آقا ! شما هم اگه دوست نداشتین نخونین ! فقط اگه خوندین فحش ندین.
سلام اصغر. خوبی ؟ دیشب خوب خوابیدی ! دیدی آخرش یه کار کردی این نظم پستهای منو به هم زدی ! میخواستم یه پست راجع به منلی و بقیه محله های سیدنی بنویسم که تو اومدی و زدی و بردی و خواب از چشممون گرفتی !
اصغر یه چی بگم بخندی ! دیروز به همکار اوزیم میگفتم میدونی الان چه اتفاقی داره میفته ! گفت نه چی ؟ گفتم الان داره مراسم اسکار برگزار میشه ! منم با فیس بوک دارم تعقیبش میکنم ! گفت چی هست اسکار ؟ گفتم بابا آکادمی اواردز ! گفت کجا ؟ گفتم آمریکا ! لس آنجلس ! کداک تیاتر ! گفت آها ! همون که واسه فیلم و ایناست ! گفتم آره ! بعد ساکت شد گفت چرا ؟ گفتم یه نماینده هم از ما کاندیداست ! گفت واقعا ؟ گفتم آره بابا ! بعد که جایزه رو بردی بالا و اون حرفهای قشنگ رو زدی و قند تو دل همه آب کردی و خون به دل دشمن مردم (!) بهش گفتم فیلیپ ما بردیم جایزه رو ! گفت واقعا ؟ استرالیا اسکار گرفت ؟ دو دستی زدم تو سرم و گفتم نه بابا ایران ! گفت آها ! از یه طرف ناراحت شدم که مجبور شدم بیام یه وری از دنیا که مردمش آبجو و استیک رو به ادب و هنر ترجیح میدن و در عین حال انقدر صمیمی ان که من رو که دو ماه از اومدنم به کشورشون نمیگذره جزو ما به حساب میارن و انتظار دارن من وقتی میگم ما منظورم ما مردم استرالیا باشه !
اصغر از دیشب ما که میشه پریشب شما که از اون طرف میشه دیروز ظهر به وقت پاریس – که دست عزیزاتو گرفتی و رفتی اونجا گوشه سرزمین هنر ساکن شدی – دارم با خودم دل دل میکنم که چه جمله ای بگم که به قواره ریزه میزت بیاد و عظمت کلام و هنرت رو هم دست کم نگیرم !
میگن ایرانی های همه جای دنیا چشمشون توی اخبار رسانه ها بوده که بفهمن بالاخره گرفتی یا نه ! بعد که دیدن گرفتی و رفتی اون بالا و یه کاغذ گنده در آوردی که از روش بخونی گفتن ای بابا دو کلمه انگلیسی که برگه امتحانی نداشت ! یادشون رفت که دفعه پیش گفتن حداقل یه متنی مینوشتی از روش بخونی !
اصغر جان ! ما اصولا مردم فراموشکاری هستیم ! خودمو میگما ! خوب کردی رفتی فرانسه . مگه جعفر پناهی که چندین سال پیش بادکنک سفیدش داشت کاندید اسکار میشد و بنا به دلایلی که خودت بهتر میدونی نشد و جایزه "بهترین فیلم خانوادگی همه اعصار" رو نصیب خودش کرد الان کجاس ؟ تو که میدونی کجاس ؟ مگه خودت تو مراسم خانه سینما نگفتی که کاش شرایطی فراهم بشه که همه اونا برگردن و فیلم بسازن ! نکنه یادتم رفته که بعد از تهدید آقایون به تحریم فیلمت و عدم اکرانش به خاطر رودرواسی با تهیه کننده حرفاتو پس گرفتی ؟
اصغر برو یه جایی که قدرتو بدونن ! برو یه جایی فیلم بساز که هنرت بتونه جاری بشه ! برو یه جایی که سارینا مجبور نباشه واسه دل خودش یه کاری کنه همه ملت فرض مسلمشون این باشه که برای اعتراض به وضع موجود این کارو کرد ! که مجبور نباشه مثل لیلای دوست داشتنی تو مراسم اسکار خودشو پتو پیچ کنه که به عرف دیپلماتیک توهین نشه !
اصغر آقا از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون علی رغم اینکه دل همه ما رو خوش کردی و مایه افتخار همه شدی و الانم که دارم اینا رو مینویسم اشک صورتمو پر کرده اما حرفهایی که آخر مجلس اون بالا زدی هر چند درست بود ، هر چند قشنگ بود ، هر چند حرف دل همه ایرانی ها بود ! اما یه جورایی هم دلمو لرزوند. اول به خاطر اینکه مگه قراره چی بشه ! چرا ما باید از هر تریبونی برای اعلام صلح به دنیا استفاده کنیم ! و دوم از اینکه اگه همیشه صلح باشه و جنگی نباشه ، اگه بین دولتها همیشه نوکرتم و قربون آقا برقرار باشه و اگه اون حکومت زبونم لال مثل دولت سوریه باشه ! حالا سوریه نه مثل لیبی باشه ، اونوقت تکلیف اون ملت چی میشه ! اونوقت اون ملت به جز افتخار به جایزه اسکار تو چه دلخوشی تو زندگیشون میمونه ؟! اونوقت اون ملت تا چند سال میتونن با افتخار به جایزه اسکار تو شکم بچه هاشونو سیر کنن ! اونوقت تکلیف اونا که نیستن ببینن تو چه گلی کاشتی ، تکلیف اونا که زیر یه خروار خاک موندن چی میشه !
اصغر آقا فقط میتونم بگم شاد کردن دل این همه آدم با این همه نظرات متفاوت و متضاد کار هر کسی نیست ! گل کاشتی اصغر آقا ! گل !
کلمات کلیدی :
Hornsby , Waitara , Westfield , North Shore , Neutral Bay , Cremorne , Mosman , Manly
1 – هرنزبی :

(ایستگاه قطار هرنزبی محل تقاطع دو خط اصلی شمال سیدنی)
مزایای هرنزبی :
هرنزبی شهری در شمال سیدنی به فاصله حدودا سی کیلومتریه که میعادگاه ایرانیان خوب و دوست داشتنی ساکن سیدنیه.شایعاتی هست مبنی بر اینکه حداقل 7000 هزار نفر ایرانی در هرنزبی ساکن هستند و این در مقایسه با جمعیت سیدنی یعنی خیل عظیمی از ساکنان این منطقه ایرانی هستند. هرنزبی (بعد از پاراماتا) دومین موطن پرجمعیت ساکنان سیدنیه که به دلیل شرایط خاصی که داره تبدیل شده به یکی از محله های محبوب سیدنی برای مهاجرین ایرانی.(برعکس پاراماتا که از محبوبیتش روز به روز کاسته میشه !)
اول قطار ) وجود ایستگاه بزرگ قطار و مترو در این منطقه باعث شده که مسافران شهر بتونن از هر مسیری که دوست داشتند حداکثر با صرف نیم ساعت خودشونو به شهر برسونن و از اون جا هم به دلیل سیستم حمل و نقل متصل سیدنی به هر جای شهر که خواستن در کوتاهترین زمان ممکن دسترسی داشته باشن. وجود دسترسی به ترن (مخصوصا برای مهاجرین جدید) از مهمترین امتیازهای هرنزبیه.
دوم مراکز خرید ) قبلش باید بگم که مراکز خرید در سیدنی بسیار متنوع و زیادند و مثلا اینجوری نیست که یه هایپر مارکت باشه این ور تهران یارو از مینی سیتی بلند شه بیاد 4 ساعت تو راه که خیار شور و شلوار بنتون رو همزمان از یه مرکز خرید بخره ! تقریبا هر جای سیدنی که پا بذارین مراکز خرید بزرگی وجود داره که تمام کالاهای مورد نیاز بشر رو از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در مدلهای مختلف فراهم میکنه و کوچیکترینشون 3 برابر هایپر استاره ! یکی از این شرکتها که اینجور مراکز رو به صورت زنجیره ای ایجاد و نگهداری میکنن اسمش هست "وست فیلد" و یکی از بزرگترین وست فیلدهای سیدنی (جزو 5 تای اول) توی همین هرنزبی خودمون واقع شده ! حالا فک کن چی جذاب تر از یه مرکز خرید به این بزرگی واسه یه خانوم ایرانی ! اینه که تا میرسن به هرنزبی واسه دیدن دوستای قدیمیشون خانومه با یه محبتی که باعث شده چشاش برق بزنه به شوهره میگه : حمید ! بیا همینجا بمونیم !(حالا حمید نه ! احسان ! منظورم تو نبودی ها حمید !) بعد شوهره فک میکنه این برق عشقه تو چشای زنش و میگه باشه عزیزم ! هر چی تو بخوای ! البته بعدها میفهمه که اون برق برق وست فیلد بوده نه عشق !
سوم وایتارا ) یکی از محله های هرنزبی هست به اسم وایتارا که پره از ساختمونهای جدید و نوسازه و بر عکس بیشتر سابربهای سیدنی پر از برجهای بلند مسکونیه که همه جور امکاناته مدرنی توش پیدا میشه ! از استخر و سونا و جکوزی بگیر تا ایر کاندیشن و خدمات 24 ساعته و کلی مسایل دیگه.از طرفی ما نکه عادت کردیم تو ایران واسه اجاره خونه که میریم اول نگاه میکنیم که درب ریموت کنترل و آیفون تصویری و لامپ هالوژن داشته باشه بعد به محله و نزدیکیش به محل کار و اینا توجه میکنیم (!) اینه که تا برجهای تر و تمیز و مرتب با همه اون امکاناتی که گفتم رو میبینیم (و با جاهای دیگه سیدنی مقایسه میکنیم که از این خبرها نیس !) سریعا عنان از کف میدیم و شترمون همونجا میشینه و یه زندگی خوب به سبک ایرانی رو در هرنزبی شروع میکنیم !
چهارم جامعه چند فرهنگی ) اصولا تحقیقات نشون داده که بهترین جا برای مهاجران تازه وارد سابربهای شمال سیدنی(نورث شور) هستند و اینو من چند جا خوندم. از اون جهته که خیلی از مهاجرای نسبتا سطح بالا (نه پناهجویان و درب و داغونا) خودشون به این جمع بندی میرسن که برن مثلا هرنزبی زندگی کنن.چون جمیع امکانات راحتی اونجا جمعه و اینه که بافت جمعیتی هرنزبی عمدتا مهاجرن و این باعث خونگرم شدن آدمها تو فضای عمومی شده.اکثر این مهاجرا هم مهاجرای باحال مثل ایرانی یا آمریکای جنوبی هستن(البته من روس ، چینی ، هندی و ایتالیایی هم زیاد دیدم).همین مساله باعث جذب آدمهای جدید هم میشه و این تفاوت رفتار رو وقتی بیشتر متوجه میشی که مثلا مثل من یکماه اونجا زندگی کنی و بعد بری یه جایی که همه اوزیه خالص دماغ سربالا باشن و اونوقت میفهمی که تو یه بافت مولتی کالچرال احساس راحتیه بیشتری داری.
پنجم ایرانی های قدیمی و دوست داشتنی ) این عامل شاید عامل خیلی مهمی باشه و درصد زیادی از ایرانی های اونجا به همین دلیل به اونجا کشیده شدن.مثلا وجود دوستان وبلاگ نویس قدیمی توی اون منطقه که چند سال پیش تنها راه ارتباط ما با دنیای جدید بودن و تعریفهاشون و ارتباطاتشون توی اون محله باعث شده ایرانی های بیشتری به اونجا جذب بشن.مثلا 4 سال پیش از هرکی میپرسیدی هتل خوب و ارزون کجا سراغ داری آدرس هرنزبی رو بهت میداد ! بعد طرف فکر میکرد یه سیدنیه و یه هرنزبی اما نمیدونست که خوب بابا اون بنده خدا هم دور و بر خودش رو خبر داره ! قرار نیست کل سیدنی رو واسه خاطر تو زیر پا بذاره که !
ششم قیمتهای مناسب ) یکی از ویژگیهای بارز استرالیا اینه که مثلا شما یه جنسو از یه مغازه میخری 10 دلار میری مغازه بغلی میگه 12 دلار ! هیچ دلیل موجهی هم نداره ! سازمان تعزیرات حکومتی هم ندارن ! اینه که یه جنسو در 4 محله مختلف با 6 تا قیمت مختلف پیدا میکنی و کسی هم نمیپرسه چرا ! میگه دوس نداری نخر ! (اما هیچ گرونی و ارزونی هم بی علت نیست.مثلا یکی از علتهاش همین تفاوت قیمت ملک در جاهای مختلفه) فلدا یارو که یه کیلو هلو رو تو سیتی میده 4 دلار بری هرنزبی میبینی میده 2 دلار و در مورد بقیه خدمات هم وضع همینه و به همین علت برای ما مهاجرایی که تازه میخوایم وارد استرالیا شیم با ضریب تبدیل 14000 برابر نسبت به پول ملیمون به صرفه تره که یه جای ارزونتر برای زندگی پیدا کنیم ! حالا نه اینکه هرنزبی همه چی ارزون باشه ولی مطمئنم 5 سال پیش خیلی با الان فرق میکرده !

(وست فیلد در یک نگاه.این فقط دمشه ها اصلش مونده حالا خیلی بزرگتر از این حرفاست)
معایب هرنزبی :
اول فاصله ) اولین عیب هرنزبی همونجور که حدس میزنین فاصله اش با شهره. البته این دوری برای بعضی ها مزیت تلقی میشه ! مخصوصا وقتی کارت همون دور و بر باشه و مجبور نباشی هر روز بری شهر و بیای و اینجوری یه جورایی به یه آرامشی دست پیدا میکنی که فقط در ایران دور از جون شما موقع مرگ نصیب آدم میشه ! خیابونای خلوت آروم. سرسبز.و البته ساعت 6 عصر همه کرکره ها پایین (به جز چند تا فروشگاه در وستفیلد) و همه دنبال زندگی خودشون. خبری از نایت لایف و سایر مقولات بی ناموسیه دیگه نیست !
دوم وفور هموطن ) ببین اینو که میخوام بگم شاید بعضی ها خوششون نیاد.پس بذار یه جور دیگه به مساله نگاه کنیم ! ببینید یکی از لذتهای وصف ناشدنی زندگی در خارج از ایران(حالا هر جا که باشه) اینه که هر چی دلت خواست میگی و هر چی دلت خواست میپوشی و هر نوع حرف بی ناموسی و فحش و فضیحت که خوراک ما آدمهای بی ادبه در صحبتهای روز مره ات با دوستان یا خانواده به کار میبری و هیچکس هم نمیفهمه چی داری میگی و چی میگفتی ! این عادت زشت در گذشته گاهی همراه من میموندو مثلا تو فرودگاه ایران بعد از برگشتن به همون راحتی به صحبتهای زشت خودم ادامه میدادم و یهو میدیدم همه رهگذر ها دارن چپ چپ نگام میکنن ! نه اینکه کسی بخواد حرفتو گوش بده ولی همبنجوری ناخود آگاه آدم میشنوه دیگه ! حالا قضیه هرنزبی هم همینه ! یعنی مثلا میری مرکز خرید یا تو خیابون یا هرجا قضیه همونه که گفتم ! حالا آدمهای با ادبی مثل شما مشکل ندارن که ! من که آدم مشکل دار و بی تربیتی هستم یه کم معذبم اینجوری !
سوم ایرانی بازی ) ببینید زندگی در هرنزبی مثل زندگی توی یه مجتمع آپارتمانی خیلی بزرگ در ایران میمونه و مثل همون جا همه آدمها زیر و بم زندگی همو میدونن. هر وقت سه نفر ایرانی با هم نشستن یه جا بدونین دارن راجع به خصلت های بد اوزی ها حرف میزنن و به محض اینکه یه نفر از اونا جدا بشه و بره اون دو نفر باقیمونده دارن راجع به کارا و حرفای اون نفر سوم حرف میزنن !
چهارم عدم احساس بودن در سیدنی ) شما وقتی در هرنزبی یا وایتارا و حومه زندگی میکنید ، هیچ نیازی به رفتن به شهر و رد شدن از روی ضریح مقدس هاربر بریج و سلام کردن هر روز به بارگاه ملکوتی اپرا هاوس ندارید.طبیعتا هم وقتی کارتون در همون حوالی هرنزبی یا نورثرن شور باشه تا ماهها نیازی به شهر رفتن پیدا نمیکنید و اصولا بودن شما در هرنزبی یا شیکاگو یا مسجد سلیمان یکی میشه ! یعنی یه زندگی آروم به دور از حاشیه و ترافیک و گرفتاریهای زندگیه شهری رو تجربه خواهید کرد.پس الزام آمدن به استرالیا چی بود ؟ این مساله برای کسایی که عشق اوزستان و فرهنگ غنی و اصیل اوزی دارن کمی مساله سازه.یعنی زندگی کردن شما در هرنزبی با زندگی کردن شما در مثلا دابو یا واگا واگا فرقی نخواهد داشت ! پس فایده این همه هزینه زیاد برای موندن تو سیدنی چیه. حقوق پایینتر و هزینه بالاتر ! فقط واسه اینکه بگیم ما سیدنی هستیم و هر وقت بخوایم بعد از 30 دقیقه میریم مرکز شهر. مرکز شهری که خیلی از دوستان هرنزبی نشینم بعد از 6 ماه اقامت در هرنزبی هنوز نرفتن !
حالا همه این حرفها رو زدم که بگم هرنزبی محله خوبیه. اتفاقا من به خاطر نکات مثبتی که گفتم اصرار داشتم که بمونیم هرنزبی و عیال به خاطر نکات منفی که گفتم میگفت نمونیم.آخه ما یک ماه اول اونجا بودیم و البته مثل همیشه نظر عیال محترم تر بود و ما ساکن سابربهای شمال سیدنی شدیم که عمو سجاد قراره در موردش بنویسه.فقط به عنوان مقدمه بگم که سابربهای شمال و شمال شرق سیدنی یعنی : نوترال بی ، کرمورن ، موسمان و منلی رو به قلم عمو سجاد بخونید و هر کدوم جا افتاده بود من خودم یه پست جداگانه میزارم.

بنگاهیای سیدنی اولین بار توسط مهاجرین ایرانی با مفهوم خونه نوساز آشنا شدن-خونه های نوساز وایتارا که در برابر بیغوله های سیدنی مثل کاخ گلستان میمونه)
| Design By : Pars Skin |
