بالاخره امسال هم تموم شد. هر سال وقتی دفتر سال را می بستم عادت داشتم فالی از حافظ به نیت پایان سال و یک شروع جدید بگیرم. امسال اما فال دیجیتال گرفتم.

قبلش بگم در لحظه تحویل سال(اگه بیدار باشم) فقط به شماها فکر میکنم به شمایی که پشت میله هایین. به شمایی که عزیزتون رو از دست دادین یا دلتون برای اون که تو زندان اوین و قزل حصار و اهواز و هر جای ایران زمینه تنگ شده. فقط میخوام باور کنین یه روز خوب میاد. من میدونم.


                          


بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می‌خواند دوش درس مقامات معنوی

يعنی بيا که آتش موسی نمود گل تا از درخت نکته توحيد بشنوی

مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوی تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی

جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنيوی

اين قصه عجب شنو از بخت واژگون ما را بکشت يار به انفاس عيسوی

خوش وقت بوريا و گدايی و خواب امن کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروی

چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد مخموريت مباد که خوش مست می‌روی

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من بجز از کشته ندروی

ساقی مگر وظيفه حافظ زياده داد کشفته گشت طره دستار مولوی


فکر کنم تاکید حافظ خان بر پهلوی به سخنان اخیر آقا رضا بی ربط نباشه . 
برای همه شما دوستای خوبم آرزوی سال خوب و خوش و پر از بوی خوش آزادی دارم.
سبز باشد.

نعل وارونه رضا شاه دوم


اول میخواستم راجع به گفته های شادی صدر در هفته پیش حرفی بزنم. انقدر واکنش زیاد بود که جرات نکردم چیزی بگم. شاید به موقعش راجع به کلاهی که از فمینیسم ایرانی به سر زنان ما میرود  حرف زدم. چیزی که با روابط پیچیده روانشناختی و جنسی و اجتماعی و سیاسی در هم آمیخته. فعلا مجال نیست.


   


و اما رضا شاه دوم :

دستگاه خبری کنگره کمی دیر به فکر افتاده. شاید هم به موقع. امروز که ستاره رو به افول تصور شاهی دیگر در ایران باز دارد سو سو میزند. از آمریکاییان بعید است که از کرده خود پشیمان شوند و راه رفته را باز به دست تجربه بسپارند !

 این حرفها حرفهای من نبود. این فکر هر کسی ست که می بیند ظرف یک هفته آن هم هفته آخر سال در بلبشوی سیاسی ایران در حالی که به اصطلاح رهبران بزرگترین خیزش مردم ایران پس از انقلاب در بندند و صدها زندانی بدون یک روز مرخصی در انفرادی به سر میبرند دو بار و به طور متوالی چهره بشاش و کروات زده رضا پهلوی را از تلویزیون صدای آمریکا میبیند. البته من اعتقاد دارم این فکر اوج بدبینی و توهم توطئه داشتن است اما چه کنیم که ما ایرانی جماعت انقدر توطئه دیده ایم که تا عکس کسی را در ماه نبینیم باور نمیکنیم طرف خودش است !

آقای رضا پهلوی که پیشتر در برنامه افق افاضاتی فرمودند از مهمان راه دور برنامه پرسیدند که جمهوری لیبی بهتر است یا پادشاهی سوئد ! البته من انتظار نداشتم که دوست عزیزم اینطور جواب دهد که ایران سوئد و لیبی نیست. شاید میشد جواب بهتری داد. شاید هم برق کت و شلوار اتو زده رضا شاه دوم و بیان بلیغ و قانع کننده اش دوست ما را آچمز کرده بود اما من بی اختیار به یاد دوران کودکی و نوجوانی خودم افتادم.

درست یادم هست که در سال اول راهنمایی درس میخواندیم. دوستی داشتیم که قد و قامت بلند تری از ما داشت و سر و روی بزرگسال تر. به لحاظ اینکه معلومات جنسی بالایی هم داشت به نوعی رهبریت اذهان کودکانه در جستجوی سکس ما را در آن سنین به دست گرفته بود و مدام رهنمود میداد که در برخورد با اطرافیان و بالاخص جنس مخالف باید چه طور رفتار کنیم ! هر کسی وقتی کاری میکرد یا تلاشی برای برقراری ارتباط با دختر همسایه یا فامیل انجام میداد برای گرفتن تایید یا اشکال رفتار خود نزد کامران این دوست دانای کل ما می آمد و ماجرا را برایش تعریف میکرد. یک روز همکلاسی ضعیف الجثه و بی خاصیتی پیش او آمد و از طرفند هایی که برای جلب نظر دختر همسایه انجام داده برایش تعریف کرد و در نهایت با افتخار گفت "و دختره در آخر حرفهایمان دست مرا گرفت". در حالی که این دوست با افتخار منتظر نظرات تایید آمیز بود کامران دو دستی بر سرش زد و گفت "فکر کردی که چی شده حالا !!!" و پسره با ناراحتی گفت "خوب از هیچی که بهتره !" و کامران بلند بر سرش فریاد زد "آخه احمق تو چرا به فکر هیچی هستی !!!"

حکایت پادشاهی سوئد و دانمارک و بریتانیا و جمهوری لیبی هم در همان حد حکایات بچگی ما سخیف و ناشیانه است. اینکه از مهمترین نقطه ضعف یک حکومت مدرن و ایده آل به عنوان نقطه قوت نظرات خود استفاده کنیم واقعا جای تعجب و تاسف دارد ! کسی نیست به آقای رضا شاه دوم بگوید مثلا ملکه بریتانیا کجای دولت نقش میانجی را ایفا کرده یا شاه کارل یا خوان کارلوس ! آخر کدام عقل سلیم میگوید بک نفر انتصاب کنیم به عنوان شاه یا ملکه که بشود میانجی امور سیاسی که اختلاف ایجاد نشود ! این که شد همان آیت الله شاه فقید ! پس مردم کجای نظریه شما جا دارند ! نکند شاه را هر چهار سال مردم باید انتخاب کنند ؟ آقا این مزخرفات چیست که به خورد ملت میدهید ! اینکه پدر شما شصت و چند میلیون دلار از ایران خارج کرده که افتخار ندارد. البته حسودی میکنم به صداقت و راستگوییت که اعلام کردی و نترسیدی. مرحبا ! اما این پول از کجا آمده بود ؟ ارث پدر بزرگ مرحومتان است که از جزیره موریس فرستاده ؟

یعنی ملت انقدر احمق شده اند که بعد از 30 سال دوباره حکومت شاهنشاهی برقرار کند در این خاک ! اینکه الان هم حکومت همان دیکتاتوریست و بلکه بدتر است دلیل به این نمیشود که دکمه آندو(Undo) را بزنیم بگوییم پس همان قبلی  بهتر بود !  با تمام احترامی که برای خاندان پهلوی قایلم با وجود تمام جنایاتی که مرتبط با ایشان یا غیر مرتبط با ایشان در زمام زمامداری پدرشان در ایران اتفاق افتاد و با وجودی که شخص ولیعهد را انسان مثبت و صادقی میبینم باید به کنگره نشینان آمریکا اعلام کنم روند پیش رویتان به اندازه تز برگرداندن ظاهر شاه به افغانستان مضحک بود. 

دوست دارم باور کنم تمام این اتفاقات تصادفیست. تصادفیست که سیبی به هوا می رود و تا به زمین برگردد مصدقی سرنگون میشود و انقلابی در میگیرد. 

راستی کامبیز جان بلیط سخنرانی های ولیعهد تو واشنگتن گیر می آد ؟ نکنه تو هم از زیر سنگ پیداش کردی ؟

همیشه یادم میماند معادلات سیاسی دنیا هیچوقت به سرانجام نمیرسد چون متغیرها بی شمارند. تمام تلاشم فقط این است که وارد این بازی نشوم.

پسنوشت : گاهی فکر میکنم ملت ما تا کی باید به فکر انتخاب بین بد و بدتر باشد. بعضی وقتها فکر میکنم ملت ما تا کی باید به بهتر از هیچی و بهتر از اینی که هست فکر کند ! فکر کنم این توضیح لازم بود.

بادبانها کماکان بالا

(قبلش معذرت میخوام عکسها یه خورده گندست. نه حال داشتم نه دلم اومد ریسایز کنم)

آستانا :

میدونین که پایتخت قزاقستان از سال 98 از آلماتی به شهر جدید آستانا (همون آستانه خودمون) منتقل شده. یه شهر جدید با تمام امکانات از پیش ساخته شده. یه چیزی تو مایه های دبی از نظر کثرت ساخت و ساز و معماری مصنوعی و فضای به شدت مدرن اما بی روح. با این هواپیما دوباره از آلماتی پرواز کردیم و به آستانا رسیدیم :

       


من که اولین خروجم از ایران بود در فرودگاه مثل هاج و واج ها به آدما نگاه میکردم. بابا حق بدین بعد از یه عمر تو اون مملکت زندگی کردن. حالا هر کی میخواد قبول نکنه قبول نکنه. اصلا من آدم بی جنبه. ولی خدایی آخه این روسها خیلی دیگه در همه زمینه ها شورش رو در میارن. حتی تو خوشگلی ! البته لیلا هم مثل هاج و واجها به من نگاه میکرد که چرا اینجوری  شدم ! راستی یادم رفت بگم قزاقستان بزرگترین و مهمترین کشور آسیای میانه هستش با یه وسعتی 2 برابر ایران با جمعیتی به اندازه تهران. پر از منابع معدنی و نفت و گاز و 70 درصد زمینهاش قابل کشاورزی و سرسبز. 50 درصد جمعیتش روس هستن و بیشترین مراوداتشون با روسیه هست. زبان رسمی قزاقیه ! اما همه در کوچه و خیابون به روسی حرف میزنن و فقط در دولت و بعضی کانالهای تلویزیون قزاقی صحبت میشه.

اینم یه عکس از نور سلطان نظربایف رییس جمهور که هر پنج سال فقط یه بار انتخاب میشه. یعنی الان 4 تا پنج سال 4 بار انتخاب شده و هر 5 سال فقط یه بار !!!


از آستانا با یه ماشین که اومده بود دنبالمون مستقیم رفتیم به شهر کوچیکی که به عنوان بیس کمپ برای پروژه تعریف شده بود. شهری به اسم آکول یا آلکسیفکا که در 120 کیلومتری شمال آستانا به سمت مرز روسیه قرار داشت. شهری که یکی از مهمترین پایگاههای هدایت ماهواره ای روسیه در اون بود و قرار بود برای 2 سال شهر ما باشه. حالا دو تا عکس از آستانا ببینین تا برسیم به آکول خودمون و پروژه.

میدان مرکزی شهر و برج معروف بای ترک( ByTreck ) که سمبل آستانا محسوب میشه.


یکی از ساختمونهای مسکونی مرکزی شهر که از رو یه ساختمون معروف از مسکو کپی شده :


مقر اصلی نورسلطان نظربایف یا همون کاخ ریاست جمهوری :


خوب این عکسها رو گذاشتم که باور کنید فیلم بورات واقعین نداشته و قزاقستان اگه همین الانش از کشور عزیزمون ایران جلو نباشه 2 سال دیگه حتما هست. 50 درصد دریای خزر رو هم که گرفت و تو دلش به ریش ما هم میخنده.

در پست بعدی از زندگی ما در آکول و 2 سال زجر و داستانهای جالب اونجا خواهم گفت. شاید قبلش یه پست مربوط به وقایع روز بزنم.

تا ببینیم چی میشه.

بعدش چی شد ؟

بادبانها کشیده شد :


خوب یکسال و نیم در ایران بودم. بهترین و در عین حال بدترین دوران کاری عمرم تا این لحظه. جاهایی از ایران رو دیدم که در حالت عادی شاید هرگز تصور دیدن چنین جاهایی رو هم نداشتم. از ازتفاعات جنوبی البرز تا دشت ترکمن صحرا. از کردستان زیبای بهاری تا بلوچستان سوزان تابستان و بالاخره از سواحل تفتیده خلیج فارس تا کوههای رمز آلود فلات مرکزی ایران. اون موقع ها دوربین دیجیتال نداشتم. علی الحساب دو تا عکس از گوگل براتون میزارم که شبیه تجربه های خودم باشه. ولی باور کنین در واقعیت حتی خیلی زیباتر از این بود.

این عکسها مربوط به جنگل ابر در شمال شاهروده.

        

این یکی رو تقریبا هر روز شاهدش بودم. مثل یه اقیانوسی از ابر بود :

        


خوب این چند صباح ماجراجویی ما بین جنگل و دریا و دشت و کویر گذشت و بعد از اون به مدت یک سال و خرده ای در یک پروژه احداث بزرگراه مشغول به کار شدم. اون یک سال هم پر بود از تجربه های جدید برخورد با آدمهای مختلف و متفاوت و هر روزش یک کلاس درس بود. هر چی تو کار قبل تنها بودم تو این کار جدید که خیلی هم با ترس و لرز واردش شدم دور و برم پر بود از آدم و شلوغی و دعوا و بحث و جنجال !

به هر حال بعد از یک سال که با تکیه به اون تجربه عجیب و بی نظیر اول پله های ترقی رو سه تا یکی طی کردم بهم پیشنهاد شد در یکی از پروژه های برون مرزی همون شرکت مشغول به کار بشم.

این مساله چند تا مزیت داشت. اما انقدر متفاوت بود که تصمیم گیری در موردش برای یه بچه 25 ساله خیلی سخت بود. اینکه اونجا میتونستم در کنار همسرم با هم کار کنیم (به دلیل هم تخصص بودن و تجربه های مشابه) و دوم اینکه از لحاظ مالی در آمدم بیش از دو برابر میشد و سوم اینکه یه تجربه خوب در رزومه کاریم محسوب میشد ! بعد از کلی بالا پایین کردن موضوع در ذهنم بالاخره تصمیم گرفتیم که بریم.

اما با اینکه همه چیز برای رفتن جور بود یه اشکال عمده وجود داشت. کشوری که ما میخواستیم در اون مشغول بشیم قزاقستان بود. سرزمین "بورات" که افتخار زندگیش کسب مقام چهارم بهترین روسپی کشور توسط خواهرش بود !


            

البته اون زمان هنوز بورات ساخته نشده بود و من اعتقاد دارم که این فیلم در نهایت بی رحمی ساخته شده و یه چیزی تو مایه های بدون دخترم هر گز میمونه که در مورد ایران ساخته شده شاید هم بدتر ولی نشانه هایی از واقعیت همیشه در طنز وجود داره مخصوصا از دید یه خارجی ! به هر حال این واقعیت وجود داشت که یه مرد باید خیلی مرد باشه که در قزاقستان دست از پا خطا نکنه ! حالا ممکنه پیش خودتون بگین طرف چقدر بی جنبه ست یا یاد حرفهای شادی صدر بیفتین که میگفت هیچ مردی بالغ نمیشه مگر اینکه در نوجوانی به چند تا دختر متلک بگه !

واقعیت اینه که تا در اون شرایط قرار نگیرین بهتون توصیه میکنم هیچ قضاوتی نکنین. ایشالا که در اون موقعیت قرار نگیرین. ایشالا ایران یه روزی یه شکلی بشه که جووناش با یه دنیا عقده جنسی بزرگ نشن ولی واقعیت اینه که من اعتقاد دارم غالب ما چه دختر و چه پسر که در ایران بزرگ شدیم و محصول دهه شصت هستیم هر کدوم یه پرونده ضخیم مملو از بیماری های روحی رو یدک میکشیم حتی اگه خودمون هم قبول نکنیم !

به هر حال بر همه انرژی های منفی غلبه کردم و راهی شدم. من و لیلا همسفر شدیم تو یه راه عجیب و پر پیچ و خم که هنوز ادامه داره.

در پست بعدی راجع به ماجراهای قزاقستان خواهم گفت و تجربه های تازه از یه سرزمین آزاد.

اینم یه عکس از فرودگاه آلماتی که اولین خروج از ایران برای من رو رغم زد.

          







فرار مغزها :

از روز اول قرار نداشتم که در این بلاگ از مهاجرت بگم. میخواستم حرفهای دلم رو بگم که شاید یه گوشه ایش به هجرت هم برگرده. البته از اونجا که من نزدیک 6 ساله که در سفر و حضرم در اقصی نقاط دنیا قسمتهای عظیمی از ذهنم رو مهاجرت و رودر رو شدن با فرهنگهای متفاوت و متضاد پر کرده و میشه گفت مهاجرت هم قسمتی از حرف دلمه. 

                                   

وقتی بچه بودم دوس داشتم از ایران برم.شاید همه بچه ها اینجور باشند. مثلا دیدین میگن مثلا این رو بابام از خارج آورده یا حتی به هم پز میدن بابای من خارج بوده ! من از اونجا که از بچگی به جای بدو بدو و هفت سنگ بازی کردن تفریحم زیر و رو کردن اطلس های جغرافیایی بود(این رو به حساب تنبلی بذارین نه فرهیختگی!) کمابیش با نقاط مختلف دنیا آشنا بودم. دیگه در 8 سالگی کشوری نبود که اسمشو همسن و سالا بدونن پایتخت و پرچمشو من بلد نباشم. وقتی در دوره راهنمایی بودیم دوستای همکلاسی هر کدوم یه کشور رو انتخاب کردن به عنوان کشور خودشون و مثلا شدن حافظ منافع اون ! یکی آمریکا شد یکی آلمان یکی انگلیس و من هم که دیر جنبیدم قرعه اسپانیا خورد به نامم. 

                 

البته ناراضی نبودم ولی آخه در اخبار سیاسی روز اسپانیا جایی نداشت که بشینم تلویزیون نگاه کنم و تو مدرسه از وقایع کشورم واسه بقیه لکچر بدم. از اون دوران خاطرات زیاد هست که به مرور خواهم نوشت اما اینها رو گفتم که بگم اگر مشت نمونه خروار باشه نسل ما دهه شصتی ها به نوعی از ایران و ایرانی بودن فراری بودن. الان هم اگه بخوام بشمرم به جز خودم از کلاس 45 نفری سال اول دبیرستان البرز(که شاخص ترین مرکز تحصیلی ایران بود در آن سال) راحت 35 نفر خارج از مرزهای ایران زندگی میکنن البته با میانگین مدرک تحصیلی فوق لیسانس. و این معنی سادش میشه فاجعه !

                                  

به هر حال ما از روز اول سودای مهاجرت در سر داشتیم و هر روز به یه جا پرتاب شدیم. فعلا به بهانه کار و شاید در آینده به بهانه زندگی و جلای وطن ! 


مقصد بعدی سرزمین کانگوروها :

تقریبا از 20 سالگی به سرم زد که باید برم استرالیا. این باید دو علت داشت. اول اینکه در کودکی یک بار پدر و مادر به قصد امروز من برای مهاجرت به استرالیا اقدام کرده بودند و در مرحله آخر به دلایل خانوادگی و دلتنگی و این حرفها منصرف شدند و من به موندن تو این مملکت گل و بلبل محکوم شدم. دوم اینکه مقصد مهاجران یا استرالیا و نیوزلنده یا کانادا و آمریکا. چون از بچگی گرایشات ضد آمریکایی در رگهای ما در جریان بود خیلی علاقه ای به قاره آمریکا نداشتم و یه جورایی برام آمریکا هدف نبود. چون اغلب اونایی که کانادا هم میرند اگه هدفشون آمریکا نباشه  یه گوشه چشمی به مقصد نهایی و سرزمین فرصتهای طلایی یونایتد استیت آو امریکا دارند ! پس موند همین استرالیای خودمون. حالا چی کار باید کرد !


                 


بادبانها رو بکشید :


بعد از فارغ التحصیلی یه راست رفتم سر کار ! سربازی رو هم که معافیت پزشکی گرفتم. تازه 1 سال که سر کار بودم رفتم دنبال معافیت ! یعنی وقتو تلف نکردم و یه راست شروع کردم به جمع آوری سوابق بیمه چون برای کشیدن بادبانها حداقل نیاز به 3 سال سابقه بیمه مرتبط با مدرک تحصیلی داشتم.


در پست بعدی ادامه ماجرا و روند مسافرتهای من رو به دور دنیا خواهید خوند.

رسم سهراب کشی

پرده اول

یادم نیست دقیقا" چه زمان از سال بود. هر چند خیلی از آن وقت نگذشته. چند وقتی بود مدام خبرهای بد می آمد. می دانستم که مدتهاست که مریض است و گوشه خانه زمینگیر شده و این برای کسی که مدتها مهندس و مدیر موفقی بوده آسان نیست. بیچاره پروین با سه بچه کوچک و بزرگ. غصه پیرش کرده بود. خیلی پیر. مادرم گفت باید امروز به دیدنشان برویم. فوت کرده بود. بعد از یک دوره درمان سرطان رنج آور .

و سهراب گوشه گیر و غمناک آن روز با مرگ پدر احساس تنهایی کرد.

 بابام میگفت این همه سال از هم دور بودیم. حالا در این شرایط با چه رویی برویم ! و من در دلم میگفتم شما نسل قبل از ما چقدر باید افسوس گذشته را بخورید ! چند بار ...


پرده دوم


هنوز نمیدانست که روزی بعد از سالها که این جماعت از قهرمان قصه ها خسته شده اند باید باز قهرمان قصه شود. باید باز مسافر کوچولویی باشد پیام آور رنج مردم روزگارش. سهراب ما مثل سهراب شاهنامه  برای قهرمان شدن انتخاب نکرده بود. قهرمان شدن او را انتخاب کرد. همان روز که با مادر پا به خیابان های این شهر گذاشت. همان زمان که خیلی ها با دقت اخبار را از ماهواره و اینترنت دنبال میکردند. 


پرده سوم

تولد 19 سالگی سهراب است . کیکی و شمعی و بهانه ای برای دور هم بودن. عینکش را روی بینی جا به جا میکند و میگوید "حالا حتما" باید این شمعها رو هم فوت کنم !". مادر از ته دل میخندد. پسرش دارد مرد می شود.دم عمیقی میکشد و بلند فووووووت میکند. چراغها نیمه خاموشند و صدای سوت و دست بلند میشود.

سهراب هم مثل همه هم نسلان ما دوست داشت آینده موفقی داشته باشد. برای کنکور میخواند. برای شکستن این سد لعنتی که بهترین سالهای زندگی جوانان این دیار را به ملغمه ای از کابوسهای شبانه و استرسهای روزمره تبدیل می کند. دوست داشت دوست بدارد و دوستش بدارند. دوست داشت خودش را به مادر ثابت کند. مادری که زخم رفتن همسرش هنوز تیر می کشید.

                                 

                         

پرده چهارم

تازه برگشته ام ایران. اوضاع بلبشوست. هر چند کمی آرام شده اما ترکشهای یکسال گذشته هر روز می رسد. "امید" که آزاد شد گفتم اولین جایی که بعد از برگشتن میروم آنجاست. پای تلفن صدایش را شنیدم.حالم بهتر شده بود. هر چند یک چیزی توی صدایش بود که نفهمیدم چیست. اما با قبل از زندان رفتنش فرق کرده بود. با این فکرها زنگ در را زدم. در خانه را باز کرد. کنار که رفت چشمم به چشم پروین خورد. مادر سهراب. عکس معروف سهراب را به گردن آویخته بود. نمیدانستم چه کار باید بکنم انتظارش را نداشتم. دست و پایم را گم کردم. یاد احساس روز مرگ پدر سهراب افتادم. چرا همیشه انقدر دیر می شود !


      


پرده آخر

دیروز تولد سهراب اعرابی بود. جوان 19 ساله ای که دیگر نه فقط یک آشنای دور ساده برای من بلکه یک قهرمان ملی برای ایران زمین است. همه آنها که از گفتن واژه قهرمان و از قهرمان سازی شرم میکنند بدانند که روزی مثل آن روزهای من دیر خواهد شد. نمیدانم چه باید بکنیم. واقعا" نمیدانم.

نمیدانم شاید روزی مجسمه ای در تهران برایش ساختند یا شاید اسم شهرک آپادانا را گذاشتند شهرک شهید سهرا ب اعرا بی. هیچکدام اینها آرزوی او نبوده و نیست. فقط میتوانم آرزو کنم. اگر روزی به آنجا رسیدیم که دیگر دانشجو و استادی دربند نباشد ، دیگر جواب رای من کجاست گلوله و سینه درریده و گردن شکسته نباشد ، دیگر آرزوی جوانانش اندکی آزادی بیشتر نباشد ... آن روز آرزو میکنم برای همیشه دیگر رسم سهراب کشی از این سرزمین رخت بر بندد.



جادوی موسیقی

همیشه موسیقی از کودکی برای من جادو بود. صدایی که از اعماقی ناشناخته میومد و منو با خودش به همون دنیای ناشناخته میبرد. تا زمانی که تصمیم گرفتم شخصا دست به کار شوم و به دنیای ناشناخته پا بگذارم. افسوس که موسیقی شنیدن و موسیقی دانستن دو دنیای متفاوتند و چه موسیقدانانی که شنونده های خوبی نیستند و برعکس ! به هر حال آهنگهای زیادی بوده اند که کلامشان را نمیفهمیدم و بسیار روحم را قلقلک میدادند.

سعی کردم زبانشان را بفهمم و بعد از فهمیدن شدت این قلقلک بیشتر شد. جالب اینجاست که اغلب خرده کلماتی که از زبانهای دیگر میدانم به واسطه این شعرهای جذاب بوده. حتی در مورد زبانهایی که بلدم هم سهم عمده ای از دانستن بر دوش این کلمات برخواسته از ترانه هاست.

این حرفها را زدم که امروز شما را با ZAZ  یا Isabelle Geffroy آشنا کنم . هر چند خودم 3 روز است که می شنومش و از گذشته و آینده و فکرش خبر ندارم ولی صدایش و آهنگش روحم را خواب میکند.

یک آهنگ معروف زاز 

درباره زاز


      

غربت دیروز و امروز ما

دلنوشته خانم اقبال را در باره گذشته و امروز خواندم. من البته ایشان را شخصا نمیشناسم اما دردش را خوب در دل دارم و میفهمم.از فرار های شبانه گفت و زندگی مخفی و هر روز ترس از مردن و گلوله شمردن. البته ما بچه های دهه شصت آن زمان کوچکتر از این بودیم که بفهمیم چه بلایی دارد سرمان می آید. اما یک حس نکبت دائمی تمام لحظه های کودکی مان را پر کرده بود که بعدها فهمیدم علتش چه بود. شاید یکی از علتهایش


          


عموهایی بودند که یکی یکی گم میشدند. شاید یکی از علتهایش مراسم های شمع روشنی بود که در یک گوشه آن قاب عکسی بود و شمعی و آن طرف عموی سیبیلوی دیگری که بلند و تقریبا با فریاد شعرهایی میخواند که ما هیچ از آن نمیدانستیم. اما شاید مهمترین علت آن رازهایی بود که از این اتفاقات در دل داشتیم و در مدرسه باید هیچ نمیگفتیم. و شاید این نکبت  ، سایه این دروغ دائمی بود که در تمام دوران محصلی بالای سرمان بود. این که در جواب شغل پدر بگوییم آزاد ! یا در جواب نام پدر بنویسیم مرحوم مرتضی یا مرحوم حمید یا ... یا وقیح تر وقتی علت فوت را می پرسیدند. 

خوب ما هم شاید ته دیگ این نسل سوخته بودیم. پدرانمان(و مادرانمان) انقلاب کرده بودند اما ضد انقلاب بودند. دورانی پر از تناقض و یک ذهن هفت هشت ساله پر از حرفهای مگو !

فقط میخواستم بگویم وقتی با ت و م  میخورم فکر نمیکنم م و س و ی در آن سالهای نکبت کجا بود !

 در کاخ نخست وزیری ! یا منزلی محقر در پاستور یا هر جهنم دیگری ! هر جا که بود کودکی ما را بر نمیگرداند پس چرا به آن فکر کنم ! ترجیح میدهم به آینده فکر کنم ! به آینده ای که میتوانم از او بپرسم آقای نخست وزیر امام آن روز ها کجا بودی ؟ همین برای من کافیست. 

تمام کودکی و آرزوهای بچگی ام فدای یک لحظه بوی خوش آزادی در این سرزمین.


پسنوشت : یاد بهرام بیضایی عزیز و سگ کشی اش به خیر. چه زیبا آن حس سایه نکبت را به تصویر کشید.

 

           

من و پروفسور

دیروز یه مهمون هندی داشتیم. اسمش عبدالرضا بود ولی بهش میگن پروفوسور

آخه استاد دانشگاه هست اینجا و هندی هام که عاشق لقب و مقام و این حرفهان. تو پرانتز یه چیزی بگم باورتون نمیشه. اینجا خیلی ها شغلشون رو پشت ماشینشون مینویسن ! باور میکنید ؟؟؟ مثلا یارو وکیله مینویسه فلانی وکیل دادگاه فلان جا ! یا دکتر یا مهندس ! یا در بهترین حالت یه آیکون نشون دهنده شغلش رو میزنه اون پشت ماشین که همه بدونن آدم مهمیه ! به هر حال . طرف اومد و کلی با هم گپ زدیم. براش از کتابی که تو بچگی ها خوندم گفتم. کتاب "نامه های پدری به دخترش" که نوشته جواهر لعل نهرو هستش و شامل نامه های اونه وقتی که تو زندان بوده به دخترش ایندیریا که بعد ها دختره هم نخست وزیر هند میشه و راجع به تاریخ جهان و سیر تحولی ملل گوناگون با یه زبان ساده توش بحث میشه. خلاصه طرف چشاش 4 تا شد ! باور نمیکرد ! بعدش زدم تو کلیله و دمنه ! گفت اینو از کجا میشناسی گفتم بابا ما تو مدرسه هر سال یه درسی از این کلیله و دمنه داریم ! یه روز آهو گیر میده به شیره یه روز کلاغه میشینه رو روباهه ! میدونین که اصل این کتاب به زبان سانسکریت بوده و سانسکریت هم زبان قدیمیه جنوب هنده یعنی اینجا که ماییم. ولی از هر کی میپرسیدم نمیدونست که این کتابه چیه تا اینکه پروفسور دیروز استعداد منو کشف کرد !


 

یهو مثل اینکه برسی به یه آمریکایی واست شعر حافظ بخونه چه احساسی میشی برگشت گفت : شما تو کشورتون سیستم آموزشی خیلی عالیه. اینجا بچه ها هیچی از این چیزا نمیخونن. اینجا همه چی مدرنایز شده. 

راست هم میگفت(البته در مورد قسمت دوم حرفش) اینجا دیگه حداکثر طرف خیلی با کلاس باشه ادبیات کلاسیک غرب رو خونده باشه از گذشته خودشون چیز زیادی نمیدونن. البته شایدم این ضعف ماست که چسبیدیم به گذشته.


سلام.

این اولین پست من در این جاست ! البته گفتن نداشت ! بالاخره شروع کردم. بر همه دلسردی ها چیره شدم. همین الان هم خیلی دیره ولی از هرگز ننوشتن بهتره . میدونم الان که دارم این ها رو مینویسم تا مدتها کسی نوشته هایم رو نخواهد خواند. شاید ماهها.سالها یا شاید هیچوقت. شاید هم این فقط دفتر خاطرات روزانه منه که میخوام با همه قسمتش کنم.


اصلا نمیدونم در ایران چی مسدود شده ! چی نشده ! چی باید ننویسم که شامل مسدود شدگی نشم. در این زمینه از دوستان شدیدا مساعدت میطلبیم.