(تصویر هانتر ولی از فراز بالون)

سلام به همه دوستان عزیز

 الان که دارم اینا رو مینویسم اضافه کار وایستادم که یه پستی آپلود کنم و در مورد پست قبلی توضیح بدم و مواردی رو شفاف سازی انجام بدم !

اول اینکه از همه دوستان خوب ممنونم که خوندن و نظر دادن و همدلی و همدردی کردن.باور کنید این احساس مشترک برای من قدر یه دنیا ارزش داره. حتی اگه همین زبان مشترک و همین امکان برقراری ارتباط دو طرفه بین همه ما به واسطه نوشتن این مطالب و خوندن شما به دلیل ایرانی بودن همه ما باشه ، باید بگم به ایرانی بودنم  علی رغم رنگ و بوی نژادپرستانه این حرف ، افتخار میکنم چون باعث میشه دوستان خوبی مثل شما داشته باشم.

 دوما حالا که دارم این حرفها رو مینویسم از اون ماجرا رد شدم و اعتماد به نفس از دست رفته ام رو باز پیدا کردم و میتونم از بالا به ماجرا نگاه کنم و قضاوت درست تری داشته باشم. پس زیاد به حرفهای غم آلود قبلی فکر نکنید و ذهنتون رو واسه شنیدن حرفهای جدید و امیدوار کننده آماده کنید. 

اول اینکه بعد از مراجعه به اون سازمانی که ذکرش رفت چندین بار با من تماس گرفتن و ای میل زدن و میخواستن که نقش میانجی رو ایفا کنن. البته هرگز نگفتند که چی کار کنم یا چه کاری درستتره . حتی وقتی ازشون میخواستم که کمکم کنن یا نظر بدن میگفتن ما چون مستقل هستیم اجازه نداریم که به پرونده خط و ربط بدیم و فقط حرفهای طرفین رو به هم منتقل میکنیم و سعی میکنیم دو طرف به تفاهم برسند اما مثل ایران نیست که مثلا قاضیه یا پلیسه بگه آقا روی همدیگه رو ببوسین صلوات بفرستین ، وقت ما رو هم نگیرین. چون هر دخالتی از طرف همونا بعدا اگه ماجرا به دادگاه کشیده بشه به شدت مایه شرمساریشون خواهد شد . خلاصه اینکه ازشون نخواین نظر خاصی بدن.

بعد هم گفتن دقیقا مشخص کن چه چیزی میخوای. من گفتم پول به عنوان خسارت و هزینه رواندرمانی به خاطر شوکی که بهم وارد شده و به همون میزان اهدا پول به یه سازمان ضد نژاد پرستی. اما باز هم گفتن دقیقا مشخص کن چقدر میخوای و به کجا باید پول اهدا بشه.

خلاصه گفتم مبلغ 5000 دلار بابت خودم ! و 5000 دلار کمک به فلان جا. خلاصه آخرش شرکته گفت ما برات یه پیشنهاد داریم و 1000 تا بهت میدیم و 1000 تا هم میدیم به فلان جا (که من یه جای دیگه رو گفته بودم) و منم گفتم با همونی که من میگم یا میرم دادگاه کل پول رو ازتون میگیرم. فعلا که در حالت شیش و بش به سر میبرن و منتظر جوابشونم. 

به هر حال اینها هم تجربه های زندگی در اینجا بودند و کسی نمیتونه انکار کنه همه چیز گاهی به هم میخوره حتی وقتی تو بهشت برین باشی. پس به دلتون بد راه ندین و آماده باشین که با توپ پر و البته بیشتر دست پر جلوی این اوزی ها خود نمایی کنید. من که با رد شدن از این ماجرا حسابی پررو شدم و هر جا میرم با سر بالا و اعتماد به نفس میرم. خلاصه عدو شود سبب خیر و اینا.

در مورد کار باید بگم یه روز " هومن دوصفر یک " حرف خوبی زد. البته هومن همیشه حرفای خوب میزنه.گفتش آدم هی دنبال کار میگرده پیدا نمیکنه و اعصابش خورد میشه ! یهو موقعی که انتظارشو نداری از همه ور بهت پیشنهاد کار میشه و نمیدونی کدومشو قبول کنی بازم اعصابت خورد میشه ! خلاصه اینکه بد ماجراییه این کار پیدا کردن تو استرالیا.

جریان ما هم اینجوری شد که یه مدت اعصابمون به هم ریخته بود و این یارو هم که حسابی تر زده بود به اعصابمون و امیدمون از همه از جمله خدا قطع شده بود که تصمیم گرفتم جدی برم دنبال کار و همه تلاشم رو به کار بستم. دیری نپایید که اولین مصاحبه خود نمایی کرد. یه مصاحبه تلفنی از پرت و بعد یکی دیگه از پرت و بعد یکی از بریزبن و بعد یکی حضوری تو سیدنی برای بریزبن و بعد یکی حضوری در سیدنی برای سیدنی و یکی دیگه در سیدنی و آخری حضوری و  در شهری به اسم میتلند در نزدیکی نیوکاسل (3 ساعتی سیدنی به سمت شمال).

 ماجرای مصاحبه آخری بدین شرخ میباشد که یه روز یه بنده خدایی با لهجه بلیغ کوئینزلندی به نحوی که حداکثر دبی ورودی و خروجی هوا به دهان مبارکش دو چیکه در ساعت بود زنگ زد و  گفت  :" مبیاسنیباسنیبتاسینبتاسنیبابسیبسیشسیش ؟" و من با توجه به اینکه تقریبا مطمئن بودم راجع به کاره بهش گفتم خوب راجع به جزئیات میخوای حضوری حرف بزنیم ؟ اونم یه کم من و من کرد و گفت به نظرم تجربه کار تو استرالیا رو نداری و شاید به درد ما نخوری ! و منم با اینکه زیاد میلی به دیدنش نداشتم و شدیدا مطمئن بودم یکی از مصاحبه هایی که تو سیدنی داشتم جواب مثبت خواهد داد اما با استناد به اصل شریفه "کاچی به از هیچی" گفتم من تو سه تا کشور مختلف کار کردم و میخوام بیام حضوری حرف بزنیم و کارشما رو ببینم. اونم در رودرواسی یا شایدم نفهمید من چی گفتم و گفت باشه ! منم گفتم ادرسو بده بیاد. یه چیزایی گفت که بازم نفهمیدم فقط ساعت و روز و اسم شرکته رو یادم موند و آدرسش رو از تو وب سایت شرکته در آوردم و یه روز شنبه ای راهی "میتلند" شدم و حتی یه درصد هم احتمال نمیدادم که اینجا برم سر کار. راستش از بس تو خونه مونده بودم گفتم برم یه مسافرت یه روزه یه هوایی هم عوض کنم ! وگرنه نه من میخوام اینجا کار کنم نه اینا با این پز و قیفشون کار رو به من میدن ! خلاصه آقا رفتیم و با مدد از جی پی اس و این حرفها یارو رو پیدا کردیم. تا نشستیم و یه کم حرف زدیم دیدم کار همون کاریه که من تجربش رو دارم و دوس دارم انجام بدم و اونم دید که من زیاد شوت نیستم و میشه یه کارایی کرد و رفت داش بزرگشو صدا کرد. داش بزرگه هم اومد و یه چند تا سوال و زیر یه خم و دو خمو و اینا اجرا کرد دید نه تو وزن خودم یه حرفایی دارم. بعد گفتم مرسی که اومدی و خبرت میکنیم و مام سرمونو انداخیم پایین و یه "چیرزز مایت" گفتیم و اومدیم بیرون و نشستیم تو قطار که به شهر شهیدپرور سیدنی برگردیم. جای نشستنمون گرم نشده بود که "مایت" ای میل زد که ما میخوایمت و این حرفا و این حقوق هم میدیم بهت و حرف حسابت چیه ؟؟؟

حالا ما بقی ماجرا رو میذارم تو پست بعدی که جذابتر بشه !

پس تا پست بعدی که امیدوارم همین هفته باشه بدرود.

 

 

این داستان واقعیست !

(هدف این نوشته غر زدن از وضع موجود نیست.اوضاع خیلی هم خوب است و هوا آفتابی.مرغابی ها در حال پرواز و همه شکرگویان نعمات خداوندی در این جزیزه بهشتی. فضای تاریکی که در این نوشته ترسیم میکنم بیشتر دایر بر احساس تاریکم از مقوله نژاد پرستی ست.مساله ای که مثل معماهای داستانهای ادگار آلن پو انقدر جلوی چشمت است که باور نمیکنی چنین چیزی وجود داشته باشد. این توضیح لازم بود.برای شخص من مشکلی وجود ندارد و نخواهد داشت. موانع بزرگتری در مسیر زندگی داشته ایم. همه ما. چون به سلامت گذشتیم ، این نیز خواهد گذشت. از نگرانی هاتون سپاسگزارم.)

صبح با صدای بلند باز و بسته شدن در همسایه بغلی از خواب میپرم و بعد از چند بار غلت زدن توی رختخواب صداهای بلند فحشها و خنده های فارسی میشنوم.اول فکر میکنم دارم خواب میبینم. بلند میشم و پرده را کنار میزنم. بله ! حدسم درست بود.همسایه بغلی میخواست دیوارهاش رو رنگ کنه و تیم نقاشی ساختمان دو پسر جوان ایرانی اند. با خودم میگم کی به جز ایرانی ها میتونن صبح ساعت 7 آدمو با فحش و فریاد از خواب بیدار کنن.

با بی خیالی صفحه های سایتهای کاریابی رو مرور میکنم.بعد از چند تلاش و مصاحبه نافرجام کمی کرخت شدم.زیاد به خودم نمی آورم اما کم کم دارم نگران میشم. به خودم که نکاه میکنم فکر میکنم ظرف 2 ماه به قواره ایران پنجاه میلیون پول خرج کرده ام و حاصلش هیچی جز احساس رضایت چند دقیقه ای در مکثهای کوتاه بین تماسهای تلفنی با ایران نبوده است.اینکه بعد از شنیدن خبرهای بد فکر میکنم چه خوب که آنجا نیستم.آن خوشحالی هم دوامی ندارد و بعد از چند دقیقه بغض گلویم را میگیرد و ول نمیکند که چرا همه را پشت سر گذاشته ای !

یک آگهی توجهم رو جلب میکنه. تمام مشخصات مورد نظرشان به نظرم با من مطابقت داره.البته کار در شمال کوئینزلنده و من هم خیلی برای این همه دور شدن آمادگی ندارم. به خودم میگویم چه اهمیتی دارد. من همیشه به کار کردن در فاصله های دور از جایی که دوست داشتم باشم عادت کرده ام.دور از همه دوستان و عزیزان و خواسته های روزمره !

به هر حال رزومه و کاورلتر مناسب آگهی رو آماده میکنم و برایشان میفرستم. خیلی هم نگران پذیرفته شدن یا نشدن درخواستم نیستم.با خودم میگفتم تیری ست در تاریکی. یا سنگ مفت و گنجشک مفت یا چند تا ضرب المثل ایرانی دیگر !

یک ساعت بعد ای میلی به دستم میرسد.از همان شرکت. فکر میکنم یا گفته اند که بیا مصاحبه تلفنی(مثل چند بار قبل) یا اینکه ممنون از اینکه رزومه ات را فرستادی و بعد از کلی معذرت خواهی از اینکه نمیتوانند کار را به من بدهند میگویند که ما رزومه ات را در فایلمان نگه میداریم و اگر پوزیشنی خالی شد اطلاع میدهیم. از این جوابها که بهشان عادت دارم.

با بی میلی ای میل را بازش میکنم.دو جمله است. باورم نمیشود. عرق سرد نشسته بر روی بدنم. قلبم از شدت اضطراب دارد میپرد بیرون. مستاصلم. نمی دانم چه کار باید بکنم. باورم نمیشود. یعنی انتظارش را نداشتم. یعنی داشتم اما نه اینجوری. یعنی اینکه واقعیت را یکی اینجوری تف کند توی صورتت زور دارد.اینقدر لخت و بی پرده.

پیغام کوتاه بود.دو جمله. ترجمه اش میشود :

"من فکر میکنم ما به کسی از ایران احتیاج نداریم. داریم ؟ یعنی ما انقدر بدبخت شده ایم ؟ "

شاید شما هم همین احساس را پیدا کنید.با خواندن این جمله. شاید اگر این حس را پیدا میکردید قبل از اینکه شروع به مهاجرت کنید کلا قید بستن بار و بندیلتان را میزدید و حتی وطن درگیر جنگ با کل دنیایتان را به زندگی در چنین فضایی ترجیح میدادید.

تنها کاری که توانستم در آن لحظه بکنم این بود که ای میلی به شرکت بزنم و بگویم که پیغامشان را گرفته ام.فقط برای اینکه باور کنم این پیغام حقیقی بوده.یعنی هنوز باور نکرده بودم و فکر میکردم این پیغام شوخی بدی از طرف کسی ست که میشناسمش !

در جواب گفتم : "منظورتان را از بدبخت نفهمیدم.اما اگر منظورتان همانی ست که من برداشت کردم باید بگویم بدبخت تر از آنی هستید که تصورش را میکنید.چون انسانها را از روی محل تولدشان قضاوت میکنید" و در ادامه نوشتم که : "هر چند که انقدرها هم متمدن نیستی اما باید بفهمی که در یک مملکت متمدن زندگی میکنی و باید مواظب حرف زدنت باشی.من این مکاتبات را برای طرح شکایت علیه تبعیض نژادی نگه خواهم داشت"

و نشستم و منتظر ماندم تا واکنش طرف مقابل را ببینم.شاید در یک ساعتی که منتظر جوابش بودم صد و بیست بار صفحه میل را رفرش کردم تا ببینم جواب داده یا نه.

واقعیت همان بود که فکرش را میکردم.طرف نمیخواسته برای من آن پیغام را بفرسته و پیغام برای شخص دیگری بوده که رزومه من رو براش فوروارد کرده بوده اما از بخت بد اون پیغام برای من هم ارسال شده. ای میلش حاوی یک مشت توضیحات واضخات و عذر خواهی زورکی بود و اینکه منظورش از بدبخت این بوده که ممکنه من مشکل زبان داشته باشم و از این توجیهات که به هیچ وجه روی قضیه را ماله نمیکشید ! به معلم کلاس اسکیل مکس ای میل زدم و ماجرا را شرح دادم. باور نمیکرد.شوکه شده بود و گفت اگر طرف بفهمد چه گندی زده امشب نخواهد خوابید. با راهنمایی یکی از دوستان شماره ای از کمسیون حقوق بشر استرالیا گیر آوردم و برای فردایش با آنها قرار گذاشتم.

فردا رفتم به ساختمان مجلل  و عظیم کمسیون حقوق بشرو بلافاصله با یک کمسیونر متشخص گفتگو کردم. نکته جالب در آنجا خلوت بودن ساختمان و مگس پراندن افراد آنجا بود.انگار هیچ حقوق بشری به جز من که چندان هم ادعای بشر بودن نداشتم نقض نشده بود. واکنش خانم کمسیونر جالب بود. باورش نمیشد و با خواندن ای میل طرف لبانش را گزید و گفت باورم نمیشه ! من رو برای پر کردن فرمهای مربوطه راهنمایی کرد و شکایت نامچه ام را گرفت و گفت بین 6 هفته تا سه ماه زمان لازم است برای بررسی این مساله و کار ما حل اختلاف است و نه صدور حکم قضایی و در صورت عدم توافق شما حق دارید که به دادگاه شکایت کنید.

روند کار ساده بود و احساس غرور خرد شده ام را تا حدی بهم بر گرداند.فردایش هم ای میلی به دستم رسید که شخصی برای رسیدگی به پرونده من منسوب شده که باری پیگیری کارها میتوانم با او در تماس باشم و اینکه آنها به شرکت مربوطه جریان شکایت من را اطلاع داده اند. آتش درونم کمی آرام شده بود.

 شاید باورش برایتان کمی سخت باشد اما در آن لحظه اولی که آن ای میل نژاد پرستانه را دریافت کردم اولین چیزی که به ذهنم رسید اردوگاههای آشویتس و ستمی بود که بر قوم بنی اسراییل رفته.ستمی که بر یهودیان اروپا در زمان جنگ دوم جهانی روا داشته شده. زمانی نه چندان دور من هم با خودم میگفتم که یعنی چه که اگر کسی در اروپا هولوکاست را زیر سوال ببرد مرتکب جرم شده.این کجایش آزادی بیان است ؟ اصلا کی چه میداند چند نفر یهودی را هیتلر کشته ؟ اصلا حرفهای سید محمود هم با این که از خودش خوشمان نمی آید خیلی هم دور از عقل نیست !

در آن لحظه حس کردم تمام آن قضاوتهایم چه قدر بی رحمانه و سطحی بوده. واقعیت این است که تبعیض نژادی آن قدر تلخ و در عین حال آنقدر شایع و در دسترس است که تا ازش سیلی نخوری و تا با تمام سلولهای بدنت لمسش نکنی باور نمی کنی چقدر گزنده و سوزناک است.نکته مثبت این ماجرا این جاست که در اکثر ممالک دنیا قوانین پیشرفته ای برای مبارزه با این پدیده وجود دارد و در استرالیا این ماجرا به شدت جدی گرفته میشود.چرا که بیش از پنجاه درصد جمعیت استرالیا یا متولد خارج از استرالیا هستند و یا از پدر و مادری خارجی دنیا آمده اند.

شاید این اتفاق لازم بود تا من و ما باور کنیم طعم تلخ تبعیض را.طعمی که ما هم شاید هر روز به بسیاری از هموطنانمان در ایران بچشانیم.به صرف کرد ، ترک ، لر ، رشتی و حتی در غربت به صرف ایرانی بودنشان.

شاید این ماجرا که قصد دارم تا انتها دنبالش کنم نقطه عطفی در زندگیم باشد.تاثیر آن انقدر زیاد بود که همین حالا با گذشت چندین روز از این ماجرا هنوز حاضرم ما بقی عمرم را اگر فرصتش در اختیارم قرار بگیرد صرف مبارزه با تبعیض نژادی آدمها کنم.

شاید هم نقطه شروعی باشد برای اینکه همه ما بهتر بیندیشیم. برای اینکه باور کنیم به صرف انسان بودن حقوقی برابر داریم.

پس نوشت : زیاد نگران نباشید. دلتان هم به حال من نسوزد. کار مورد نظرم را پیدا کردم.از هفته دیگه هم کارم شروع میشه.اگه فرصت شد در مورد تمام جزئیاتش براتون خواهم نوشت.

 

 

سال نو

سلام به همه دوستای خوب و گلم.باید تبریک بگم ؟ الان همتون از خواب پا میشین و میشینین پای سفره و در کنار اونایی که دوستشون دارین لحظه تحویل سال رو جشن میگیرین.بعضی هاتون به هم نگاه میکنین و دعا میکنین که سال دیگه نوروز رو یه جای بهتر باشین.مثلا اونجایی که من الان هستم.ولی میخوام بهتون یه اعترافی بکنم.من در سی سالگی در سلامت کامل جسمی و عقلی اعتراف میکنم پارسال این دعا رو کردم.ولی الان که چهار ساعت به تحویل سال مونده مثل سگ پشیمونم ! نه اینکه اینجا خوش نگذره ! نه اینکه شرایطم بد باشه.نه اینکه بخوام غر بزنم و یکی دیگه بیاد بگه خوب اگه راست میگی پاشو بیا ایران.همه این حرفها رو قبول دارم.اما عید توی ایران با همه سختیاش و همه آلودگیش و همه چیزهای مزخرف دیگه اش یه معنی دیگه ای میده ! درسته که یه لحظه ست و درسته که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته اما من از بچگی عید و سال تحویل برام یه معنی دیگه ای داشته.یه حس نو شدن.یه حس عجیب.

به رسم هر سال میخوام یه شعر از حافظ براتون بذارم.این رسمو نزدیکه پونزده ساله که برای خودم انجام میدم و ازش راضیم.هیچکس هم فالم رو نمیخونه و همیشه واسه خودم تو یه دفتری مینوشتم.حالا امسال دومین سالیه که یه جایی دارم این فال رو مینویسم که یه عالمه دوست دارن میخوننش :

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان           هجران بلای ما شد يا رب بلا بگردان

مه جلوه می‌نمايد بر سبز خنگ گردون            تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان

مر غول را برافشان يعنی به رغم سنبل          گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان

يغمای عقل و دين را بيرون خرام سرمست      در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان

ای نور چشم مستان در عين انتظارم               چنگ حزين و جامی بنواز يا بگردان

دوران همی‌نويسد بر عارضش خطی خوش     يا رب نوشته بد از يار ما بگردان

حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست        گر نيستت رضايی حکم قضا بگردان

 امسال با همه بالا و پایین هاش برای من سال بدی بود.آدمهای عزیزی از دست دادم.از دوستان عزیزتری دور شدم و مشکلاتی که کم و بیش در جریان هستین گریبان ما رو گرفت و در کنارش هم هجرت.یه هجرت خود خواسته که خیلی بی خیالی میخواد اگه بگم خیلی هم خوشحالم که الان اینجا هستم.حتی اگه همه چیز هم خوب و خوش و خرم باشه در این جا که نیست ، یاد اون کسانی که ازشون دوریم همیشه قلب آدم رو فشار میده.یه جوری که بعضی وقتها آرزو میکنی کاش انقدر آرزو نکرده بودی که زودتر اینجا باشی.از خانواده و دوستان که بگذری یاد اون زنان و مردانی که الان تنها سین سفرشون سلوله و سیاهی دیوارهاش ، بهم تلنگر میزنه که یه قسمتی از رگ غیرتم نا پدید شده و هر چی حرص میخورم نمیزنه بیرون !

خوشحالم به هوای دکتر و آریا و چند نفری که موقتا تونستن مدتی رو آزاد بشن و ناراحتم به خاطر ضیا برادر عزیزم و نسرین این انسان بی نظیر و پولادین و نرگس و کودکان امروزش که کودکی دیروز ما رو تجربه میکنن و طلایه دار این دور باطل خوشبختی کش کودکان سرزمین من هستند.در فکر هدی و هاله هستم که چه مظلومانه پر کشیدند و چه با صلابت جاودانه شدند.

اسمها را که مرور میکنم و حوادث را ذلم میگیرد.از این همه بلا و یک گربه کوچک به نام ایران.

این چند خط آخر رو هم دیشب زمزمه کردم و تقدیم میکنم به سه عزیز اسیر که در عین نگرانی برای سلامتشان بیشتر از ناراحتی از احوالشان خوشحال از اینم که درد ده ها ساله این مردم را به چشم دیدند و چشیدند و باور کردند و جاودانه شدند.

و به مردم سرزمینی که سکوتشان پر از فریاد است ...

بوی عیدی بوی توپ ، فرهاد دلمرده

لحظه لحظه تلاش بی مقصد ، بیستون تیشه بی سبب خورده

پس از این سالهای خون و صلیب ، سال دیوارهای سرد سکوت

سر تکان دادن بدون هدف ، مردم سالهای پژمرده ...

سوی هر سال میسریم اگر ، باز از این دخمه های پر وحشت

باش تا صبح دولتت بدمد ، پس این مردمان افسرده

 نوروز همتون پیروز