آدمهای درون و ادمهای برون

6667_227.jpg

آمدم بنویسم چند وقتیست خسته شدم و کلافه و دلتنگ ایران ویرانم ! دیدم شما هم خسته اید از این همه غر زدن من ! پس بهتره امروز که یه کم وقت دارم که بنویسم یه کم از روزمرگی هام بگم. ۹ روزه که ننوشتم و در این مدت تمام بلاگهای دوستان رو بارها ورق زدم. صبحهای زود که توی ماشین نشستم و سر کار میرم مدام دارم بلاگها رو با آیفون ورق میزنم تا چیزی از زیر دستم در نره و چشمم همش توی موبایله. یه دفعه یکی از بچه ها به اسم  گری گفت :

! It should be something interesting in that mobile Evan 

من اولش نفهمیدم داره با من حرف میزنه و همینجوری سرم پایین بود ! یهو داد زد ! گفتم چی میگی باباجون ! دارم بلاگ میخونم. گفت بلاگ چیه ؟ گفتم یه چیزی که آدما توش مینویسن که چی کار میکنن و نظراتشون رو راجع به همه چی ! بعد یه نگاه به میچ کرد و یه نگاه به من ! با تعجب گفت : که چی بشه ! من گفتم یه چیزی مثل فیس بوک ! گفت آها ! و ادامه داد من هیچوقت ار فیس بوک خوشم نیومده ! آدمها هی میرن تو کار همدیگه فضولی میکنن که چی بشه ! به جاش دور هم جمع شین یه آبجویی بزنین یه باربیکیویی بزنین (این اوج لذت یه استرالیاییه ها ! آبجو و باربی رو جدی بگیرین !) من گفتم : اما من تو فیس بوک هم که میرم نمیرم تو پروفایل کسی فضولی کنم. میرم اخبار دنیا رو میخونم که ببینم چه خبره. اونم که کلمه دنیا رو اشتباهی جنگ شنیده بود گفت تو جنگ چه خبره خوب ! همدیگه رو میکشن دیگه ! کجا الان جنگه ؟ مصر ؟ گفتم نه بابا الان سوریه جنگه ! گفت آها همون سوریه ! هنوز همون دیوونه هه رییس جمهوره ؟ گفتم آره. حالا این جمله آخر رو خدایی نفهمیدم از کجا پروند چون مطمئنم عمرن اسمشو نمیدونست فقط واسه اینکه از قافله عقب نمونه یه چیزی گفت ! بعد گفتم دیروز با یه آدم جدید از کارفرمامون آشنا شدم. اسمش گرنت بود.20 سال پلیس بوده تو سیدنی و حالااومده تو یه کار دیگه از صفر شروع کنه. گفت چی میگفتین با هم. گفتم هیچی دیگه من داشتم از ایران و اینکه کجاها بودم و چه جوری اومدم تعریف میکردم. گفت فهمید ایرانی هستی ؟ گفتم آره ! گفت اوه اوه نگفت کمربندتو باز کن ؟ گفتم نه چرا بگه ؟ (اولش فکر بد کردم راستشو بخواین !) بعد گفت واسه اینکه کمربند انفجاری نباشه دیگه ! بعد اون و میچ زدن زیر خنده ! و من ساکت شدم. بعدش خودم هم زدم زیر خنده ! بعد مثکه فهمید حرفش ضایع بوده گفت ببخشیدا من دوست دخترم هم هی بهم میگه این حرفا رو نزن و این حرفها توهین آمیزه. ولی ما شوخی میکنیم. تو که ناراحت نمیشی ؟ من گفتم نه اتفاقا این اولین بار نبود که این حرفو شنیدم و معلم رانندگی تو معدن هم تا فهمید ایرانی هستم گفت بمب گذار انتحاری که نیستی ! بعد چشم دوختم به جاده و دیگه حرف نزدم و اونم شروع کرد به حرف زدن با میچ راجع به استیت آف اوریجین(لیگ راگبی) و این حرفها !

گرنت همون که داشتم داستانش رو برای گری تعریف میکردم یه پلیس بازنشسته است که نوع نگاهش به زندگی برای من خیلی جالبه. فرض کن یه آدمی که بیست سال پلیس بوده و دخترش 18 سالشه و خودش هم حتما اقلا 50 سالشه. آمده یه کاری رو از اول شروع کرده. جالبه که قبل از اون 2 سال رفته درسشو خونده و بعد اومده تو این کار. این همه انگیزه ! بعد هر روز از 80 کیلومتر اون ور تر میکوبه میاد که یه سری کارهای ابتدایی که به ما بگن انجام بده ناراحت میشیم رو انجام بده ! توی این دو روز که با گرنت زیاد سر و کار داشتم سعی کردم چند بار سر صحبت رو باهاش باز کنم. شوخ طبع و صمیمی بود با موهای جوگندمی بور و یه ریش پرفسوری بلند و یه عینک گرد و کلا تیپ بامزه ای داشت.استرالیایی هایی که یه کم از شعور برخوردار باشن خیلی با احتیاط سر صحبت رو درباره مسایل شخصی باز میکنن.یه بار که داشتیم غذا میخوردیم  ازش پرسیدم غذای ملیه استرالیایی ها چیه و گفت استیک و رفت تو فکر که ببینه واقعا غذای ملیشون چیه ! بعد یه ساعت بعد اومد پیش من گفت ما روزای یکشنبه روز کباب کردنمونه ! یعنی استیک میذاریم کباب میکنیم و واسه همین غذای ملیمون میشه همون ! بعد گفت مثلا بیف میذاریم ، پورک(گوشت خوک) میذاریم و با آبجو میزنیم ! گفتم آره اتفاقا ما هم استیک زیاد میخوردیم تو ایران و از قصد گفتم توی روسیه هم یه کبابی میخوردیم که گوشت خوک رو میزدن به سیخ و کباب میکردن و بهش میگفتن شاشلیک(همون شیشلیک خودمون). بعد با تعجب گفت مگه شما گوشت خوک میخورین ؟ گفتم آره ! گفت ایران کشور اسلامی نیست ؟ گفتم چرا اما حکومتش اسلامیه مردمش همچی زیادم اسلامی نیستن ! بعد یه یاعت براش توضیح دادم از زمان حمله اعراب و بعد از اون و انقلاب و قبل از انقلاب و این حرفا. بعد یه کم سخنرانی کردم راجع به حکومتهای ایدئولوژیک و مشکلات مدنی این حکومت ها و اینکه بزرگترین هدیه خداوند به آدم عقلشه و ایرانی ها زیاد متعصب و مذهبی نیستن و اونایی هم که هستن تحت تاثیر القائات آموزشهای دولتی ان. بعد گفت استرالیایی ها هم زیاد مذهبی نیستن. من خودم مثلا مسیحی ام اما کلیسا نمیرم. دخترم هم با اینکه مدرسه کاتولیک میرفت اما خدا رو هم باور نداره ! من گفتم احتمالا به خاطر همون مدرسه ای که رفته اینجوری شده و هر دو تا خندیدیم و بعد از اون حس کردم نسبت بهم خیلی راحت و صمیمی شد.

این داستانها رو گفتم که بگم همه جا همه جور آدمی هست. آدمهای ساده، آدمهای احمق ، آدمهای با غرض و آدمهای خوب و بی غرض. هر روز دارم بیشتر از قبل میفهمم که همه جای دنیا آدمها شبیه به هم هستن و ما قبل از عوض کردن شکل بیرونی زندگیمون باید شکل درونی زندگیمون رو تغییر بدیم. تا حالا چند درصد از نگرانی هایی که برای آمدن یا نیامدن ویزاتون داشتین برای چگونگی تفکرتون و نگاهتون به زندگی داشتین ؟

این روزها همش یاد امیر جوادی فر تو ذهنمه.تصاویرش رو میبینم توی یو تیوب و عکس هاشو و دلم میگیره. فیلمهای سوریه رو که اصلا باز نمیکنم انقدر که وحشتناکه و با خودم میگم اگه خدا اونقدر که رو فرستادن صد و بیست و چهار هزار پیغمبر تمرکز کرده بود روی دادن عقل به آدمها وقت میذاشت دنیا جای بهتری برای زندگی بود ...

استرالیا ، بهشت لوله کش ها  

             

قبل از شروع لازم میدونم یه توضیح کوچولو راجع به این اسم بدم. این عنوان اصلا هدفش کم یا پایین نشون دادن کار لوله کش ها نیست. این یه عنوان کلیه که خیلی ها به کارش میبرن و اختراع من نیست.

لوله کش درون  :

بچه که بودیم وقتی درسام رو نمیخوندم و یا نمره کم میگرفتم ، مامانم دعوام میکرد و برای محکم کاری و مضاعف شدن اثرات داد و بیداد یا گاها کتک نیم بندش میگفت از فردا باید بری لوله کشی یا مکانیکی و دیگه حق نداری بری مدرسه ! حالا من که مثل خر از مدرسه بدم میومد وقتی این حرف رو میشنیدم نمیدونم چرا شیفته و شیدای مدرسه میشدم و با گریه و التماس ازش میخواستم که منو نفرسته لوله کش بشم و بذاره برم مدرسه (به این مرض میگن سندرم خنگیه دوران کودکی !)

زد و یه روز لوله خونمون ترکید و همسایه پایینی اومد که آقا از سقفمون داره آب میچکه و سریع رفتن در مغازه آقای لوله کش که یه مغازه زیر پله یه وجبی دو تا کوچه پایینتر داشت و همیشه در مغازش بسته بود و روش نوشته بود در صورت بسته بودن مغازه آدرس خود را نوشته و به داخل مغازه بیندازید ! (موبایل نبود اون موقع ها خوب !) خلاصه آقای لوله کش اومد و من مثل شاگردی که به دست اوساش نگاه میکنه محو تماشای هنر نمایی آقای لوله کش شدم که چه جوری کاشی ها رو میشکافه و لوله خراب رو پیدا میکنه و میبره و قلاویز و حدیده میکنه و یه تیکه لوله جدید به جای لوله خراب میذاره و دوباره اونجا رو پر میکنه و کاشی ها رو وصله پینه میکنه. راستش خیلی از کارش خوشم اومد و دیگه از شنیدن اینکه باید از فردا برم لوله کشی ترسم ریخت !

لوله کش مهاجر :

یه همسایه داشتیم که داییش لوله کش بود. یه آقای چاق سیبیلو و قد کوتاه که شبیه قهرمان داستان قارچ خور یا سوپر ماریو بود و هر جوری نگاش میکردی هیچ کجای ظاهر و باطنش به اروپا رفتن نمیخورد ! آقا زد و یه روز گفتن دایی مون رفته هلند و پناهنده شده و چقدر کار و بارش گرفته و رو دست میبرنش اونجا ! آخه اونجا لوله کش کم دارن ! بعد هم گفتن داییه گفته  یه میوه هست تو هلند اسمش کیویه ! هر بچه مدرسه ای یه دونه در روز میخوره و دیگه ناهار و شام لازم نیست بخوره !!! از بس که این میوه خاصیت داره ! خلاصه اینکه من از اون روز فهمیدم رمز موفق شدن در مهاجرت لوله کش بودنه !

واقعیت ماجرا :

یه شعر قدیمی هست که میگه استرالیا سرزمین لوله کش هاست و نه مهندس ها. معنی واقعی این حرف اینه که توی استرالیا تکنسین بودن زندگی راحتتری برات فراهم میکنه تا مهندس بودن و شاید فکر کنی دلیلش هم اینه که استرالیا اونقدر از نظر تکنولوژیکی پیشرفته نیست که نیاز به این همه مهندس داشته باشه و بر عکس ایران که همه دوس دارن آقا مهندس و خانم مهندس باشن ولو کار اداری انجام بدن ، کسی حاضر نیست بره دانشگاه مگر اینکه از یه خانواده خاص باشه و قصد داشته باشه آدم مهمی بشه در آینده ، نه اینکه صرفا آینده مالی و کاری خوبی داشته باشه. وگرنه هر کس که هدف مشخصی و والایی نداره میره دوره های "تیف" و کارهایی مثل همین لوله کشی یا نجاری یا به قول معروف کارهای فنی یاد میگیره و به راحتی و با حقوق خوب میره سر کار و زندگی میکنه و حالشو میبره. واسه همین درصد تحصیل کرده های دانشگاهی استرالیایی نسبت به ظرفیت دانشگاه ها به شدت پایینه. توی همین شرکت خود ما یکی از سه تا شریک اصلا دانشگاه نرفته و با اینکه مدیر یه شرکت مهندسی مشاور شده از همون لوله کش هاست !

چقدر دست به آچار باشید :

اما یه وجه دیگه ماجرا اینه که تو استرالیا همه آدمها هر کاری ممکنه بکنن و هیچ کاری ننگ و عار نیست. مدیر شما ممکنه برای پیدا کردن یه چیز بیل ورداره و شروع کنه زمین رو کندن و هر چی بهش بگی آقا شما چرا بده من ، همبن جوری ادامه بده و بگه نه مشکلی نیست ! من یادمه ایران که بودیم هر اکیپ کاری 4 تا کارگر داشت. دو تا کارگر کارهای فنی رو انجام میدادن و مثلا میخ ها رو میکوبیدن یا رنگ میریختن و از این کارها و دو نفر دیگه یکی وسایل رو جا به جا میکرد و یکی چایی میذاشت و غذا میذاشت و این حرفها و یه راننده هم داشتن که ماشین رو جا به جا میکرد ! همه این کارها در اینجا به عهده یه نفره ! یعنی آقای مهندس هم باید وسایل رو جا به جا کنه هم باید رانندگی کنه ، هم باید برداشت کنه یا نقطه ها رو پیاده کنه و هم باید با پتک میخ بکونه و رنگ کنه و هم باید محاسبات مسخره اما دقیق طول و زاویه انجام بده (این یکم مبحثش فنیه ، همکارا اگه خواست بگم من توضیح بدم جداگانه که چرا طول و زاویه !). حالا با این اوضاع به نظر شما وقتی درآمد لوله کش از این آقای مهندس بالاتره آدم مرض داره که بره درس بخونه و آقای مهندس بشه ! در مورد بچه های آی تی یا طراح که کارشون پشت میزیه و من نظر خاصی دربارشون ندارم بقیه دوستان مهندس باید هم پیازه رو بخورن ، هم چوبو و هم پول رو بدن ! خوب در این شرایط آدم حق نداره فکر کنه که اینجا بهشت لوله کش هاست ؟

یک تحقیق واقعی :

نتیجه یک تحقیق واقعی نشون میده که به دلیل همین مسایلی که گفتم اکثر هموطنان عزیز در مورد شغل خودشون و میزان درآمدشون به همدیگه دروغ میگن و سعی میکنن وضعیت کار و درآمدشون رو بهتر از اونچه که هست نشون بدن ! واقعیت اینه که ما هدفمون از این کار غیر از چزوندن طرف مقابل و فخر فروشی به دوست و همسایه ، تسکین دادن خودمونه که یه عمر به شنیدن آقای مهندس از دهن این و اون عادت کردیم.من شاید کمترین آدمی توی اطرافیانم باشم که به شنیدن این القاب و بزرگنمایی ها عادت کرده باشم و خیلی وقتها کارگرها هم (خارج از ایران که همه از دم) منو به اسم کوچیک صدا میکردن و همین مساله باعث اعتراض خیلی از همکارا شده بود. با این همه چیزی که پشت این القاب هست یه خود باد شدگی بی دلیله که در مورد من هم مصداق داشت و مهاجرت این حباب رو برای من ترکوند. هیچوقت فکر نمیکردم که برای اینکه از نظر بدنی توی کار کم نیارم مجبورم هر روز صبح ساعت 5 بیدار شم و نیم ساعت ورزش و نرمش کنم. توی خواب هم نمیدیدم ! سیگار رو ترک کردم چون با وجود اون نمیتونستم ورزش کنم و توی محیط کار از بقیه عقب میفتادم ! باور کردنش سخته اما برای اینکه اینجا بتونی قابل قبول باشی باید دو برابر ظرفیتت کار کنی و خم به ابرو نیاری.شاید هم این به دلیل مهاجر بودن ماست. شاید به خاطر اینکه به قول یکی از دوستان باید نه از صفر بلکه از منفی ده شروع کنیم تا به بیست برسیم. دوست دارم چند سال دیگه بیام اینجا بنویسم بچه ها چند سال اولش سخت بود و بعد از چند سال ماجرا به روال اول برگشت و باز هم میشینم و دستور میدم و کارها رو با تلفن راس و ریس میکنم ! اما وقتی میبینم مدیر عامل شرکتمون که یه آدم با سن بابای منه و هم توی مارکت میشناسنش و یه دیوار مدرک و گواهی نامه و تقدیر و تشکر جلوشه همیشه یه کیف کار بغل میزشه و کفشاش همیشه گلیه و لباس کار تنشه ( و البته یه ویلای خیلی بزرگ هم توی بهترین محله سیدنی داره !) فکر میکنم باید یه فرقی باشه بین کشوری که سی ساله داره درجا میزنه و اینجا که این همه سر و دست شکستیم تا بهمون اجازه ورود بده ! حرفم با اوناییه که توی راه آمدن هستن. اسباتون رو درست  زین کنین ! قرار نیست کسی براتون کاری کنه. قراره یه مسابقه خیلی سخت با حریفای قدر شروع بشه ! پس بهتره خوب آماده باشین.

 

بنی آدم اعضای یکدیگر بودند ...  


قبل از اینکه پست زیر رو بخونین باید بگم چندی پیش دامون پستی (اینجا)  درباره یک دختر شش ساله نوشته بود که به خاطر بلعیدن باطری مری اش رو از دست داده و الان جز مایعات چیزی نمیتونه بخوره. دامون به بهانه این موضوع زحمت کشیده و یه سری راه برای کمک به این بچه به وجود آورده. من خودم شخصا تا این لحظه پولی براش واریز نکردم اما بعد از آپ کردن این پست میخوام 50 دلار براش حواله کنم.50 دلار هم البته برای من کلی پوله ! دو ماه بیمه ماشینه ! یه ماه پوله موبایله ! الکی نیست که ! حالا طرف باتری خورده که خورده ! به من چه ! میخواست نخوره ! اصلا من موبایلم قطع بشه شما پول میذارین رو هم پولشو بدین ! نه خدایی یه 20 سنتی به حسابم میریزین ؟ عمرا"

خدا وکیلی این مطلب رو قبل از خوندن پست آخر دامون نوشتم ! الان که خوندمش دیدم چقدر شبیه شده ! هر گونه شباهت اتفاقیست خدا وکیلی.

در ضمن تا امروز جز سه نفر هیچکس پولی به این حساب واریز نکرده.حالا من کاری ندارم. هر کس دلایل خودشو داره. من می خوام تو این پست راجع به همین دلیلها صحبت کنم.

اول :

ما ملت ایران ملت همنوع دوستی هستیم. یعنی تا اونجا که از فیلما یادم میاد از قدیم الایام گرفتن دست ناتوان و این حرفها جزو ارزشهای اخلاقی برای پهلوونها و آدمهای با ادعا محسوب میشده. حالا این که این پهلوونها هم خودشون لات های زمان خودشون بودن یه بحث جداست ! آقا چرا خلط مبحث میکنی ؟! یعنی کلا خلاصه همه موافقن که اگه میشه به کسی کمک کرد ، باید کمک کرد.

دوم :

ما ملت ایران هشتاد و نه درصد اهل حرف و شعاریم. یعنی میگیم چه باید کرد و چه باید نکرد اما سر بزنگاه نکرده ها رو میکنیم و کرده ها رو رها میکنیم ! یعنی مثلا یه مثال ساده اش همین بحث ناموس و این حرفهاست ! یارو رگ غیرتش واسه همه بانوان دو عالم میزنه بیرون بعد نوبتخودش که میشه به گربه ماده هم رحم نمیکنه ! این بحث کمک به دیگران هم از اون دست کارها و حرفهای مخصوص ماست. همه متفق القول هستن که باید کمک کرد و ما خودمون داوطلبیم اما پای عمل که میاد هزار و یک دلیل میاد که دستمون واسه کمک کردن مخصوصا از نظر مالی شل میشه. دلایل این مساله در مورد این ماجرای خاص میتونه موارد زیر باشه :

1 – آقا به ما چه ! پس مادرش چه غلطی میکرده ؟

2 – آقا نمیتونی بچه نگه داری نیار ! مجبوری مگه ؟ حالا بچت مریضه من باید پولشو بدم ؟

3 – آقا از کجا معلوم که اصلا کل ماجرا دروغ نباشه ؟ انقدر از این چیزا دیدیم که !

4 – آقا دولت چه کارس پس ؟ مگه هر کی مشکل داره خرجشو ملت باید از جیبشون بدن ؟

5 – آقا هزار تا آدم مثل این هست ! حالا ما چرا باید به این یه مورد خاص کمک کنیم !

6 – آقا به فرض که همه چی درست ! از کجا معلوم این کمک ها به دستش برسه ؟

7 – آقا اگه ما پول دادیم و باباش رفت تریاک خرید چی ؟

8 – آقا اگه ما پول دادیم و این بچه با مامانش رفت انگلیس اونوقت مامانه اونجا همه رو برد تو کازینو خرج کرد چی کار کنیم ؟

9 – آقا ما اگه داشتیم به خدا کمک میکردیم ! ما هزار تا چاله چوله تو زندگیمون داریم. وضعمون خوب بشه به خدا کمک میکنیم.

10 – آقا شما از طرف من کمک کن من بعدا بهت میدم !

تا صبح میشه به این لیست اضافه کرد. حرفها هم به ظاهر منطقیه. خدا وکیلی کدومش به ذهن یه نفر نیومده ؟ همه این سوالها به ذهن من هم اومده. اما فرق ماجرا اینه که یه آدم پا جلو گذاشته و داره از اعتبار خودش هزینه میکنه. شما اگه این آدم رو قبول داری ، باید به اعتبار حرف اون آدم این سوالهای بالا رو که من واسه هر کدومش هم جواب دارم ، از خودت نپرسی. اگر هم این آدم رو و حرفش رو قبول نداری غلط میکنی 150 بار پستش رو میخونی.

حرف آخر :

من خودم همیشه منتظر پیدا کردن فرصت برای کمک بودم.اما همین که موقعش میشد و فرصتی پیش میومد همه این سوالها توی سرم رژه میرفتن و انقدر از جواب دادن بهشون طفره میرفتم که زمان بگذره و بی خیال ملجرا بشم. این بار این مساله یه امتحان برای خودم بود. دروغ چرا. من هم مثل همه شما.دعا کنید از امتحان خودم سر بلند بیرون بیام.

پسنوشت : طرف صحبتم بیشتر با بچه های استرالیا بود. البته اونایی که مشغول به کار هستن.بچه های ایران خودشون میدونن چه جوری میتونن کمک کنن. خدا وکیلی با 50 دلار تو استرالیا چی کار میشه کرد ؟ خجالت نمیکشی تو ؟ دو ساعت حقوقت هم نمیشه. 2 ساعت حاضر نیستی واسه نجاته یه بچه مجانی کار کنی ؟ آره با خود شخصه شخیص جنابعالی ام !