آدمهای درون و ادمهای برون
آمدم بنویسم چند وقتیست خسته شدم و کلافه و دلتنگ ایران ویرانم ! دیدم شما هم خسته اید از این همه غر زدن من ! پس بهتره امروز که یه کم وقت دارم که بنویسم یه کم از روزمرگی هام بگم. ۹ روزه که ننوشتم و در این مدت تمام بلاگهای دوستان رو بارها ورق زدم. صبحهای زود که توی ماشین نشستم و سر کار میرم مدام دارم بلاگها رو با آیفون ورق میزنم تا چیزی از زیر دستم در نره و چشمم همش توی موبایله. یه دفعه یکی از بچه ها به اسم گری گفت :
! It should be something interesting in that mobile Evan
من اولش نفهمیدم داره با من حرف میزنه و همینجوری سرم پایین بود ! یهو داد زد ! گفتم چی میگی باباجون ! دارم بلاگ میخونم. گفت بلاگ چیه ؟ گفتم یه چیزی که آدما توش مینویسن که چی کار میکنن و نظراتشون رو راجع به همه چی ! بعد یه نگاه به میچ کرد و یه نگاه به من ! با تعجب گفت : که چی بشه ! من گفتم یه چیزی مثل فیس بوک ! گفت آها ! و ادامه داد من هیچوقت ار فیس بوک خوشم نیومده ! آدمها هی میرن تو کار همدیگه فضولی میکنن که چی بشه ! به جاش دور هم جمع شین یه آبجویی بزنین یه باربیکیویی بزنین (این اوج لذت یه استرالیاییه ها ! آبجو و باربی رو جدی بگیرین !) من گفتم : اما من تو فیس بوک هم که میرم نمیرم تو پروفایل کسی فضولی کنم. میرم اخبار دنیا رو میخونم که ببینم چه خبره. اونم که کلمه دنیا رو اشتباهی جنگ شنیده بود گفت تو جنگ چه خبره خوب ! همدیگه رو میکشن دیگه ! کجا الان جنگه ؟ مصر ؟ گفتم نه بابا الان سوریه جنگه ! گفت آها همون سوریه ! هنوز همون دیوونه هه رییس جمهوره ؟ گفتم آره. حالا این جمله آخر رو خدایی نفهمیدم از کجا پروند چون مطمئنم عمرن اسمشو نمیدونست فقط واسه اینکه از قافله عقب نمونه یه چیزی گفت ! بعد گفتم دیروز با یه آدم جدید از کارفرمامون آشنا شدم. اسمش گرنت بود.20 سال پلیس بوده تو سیدنی و حالااومده تو یه کار دیگه از صفر شروع کنه. گفت چی میگفتین با هم. گفتم هیچی دیگه من داشتم از ایران و اینکه کجاها بودم و چه جوری اومدم تعریف میکردم. گفت فهمید ایرانی هستی ؟ گفتم آره ! گفت اوه اوه نگفت کمربندتو باز کن ؟ گفتم نه چرا بگه ؟ (اولش فکر بد کردم راستشو بخواین !) بعد گفت واسه اینکه کمربند انفجاری نباشه دیگه ! بعد اون و میچ زدن زیر خنده ! و من ساکت شدم. بعدش خودم هم زدم زیر خنده ! بعد مثکه فهمید حرفش ضایع بوده گفت ببخشیدا من دوست دخترم هم هی بهم میگه این حرفا رو نزن و این حرفها توهین آمیزه. ولی ما شوخی میکنیم. تو که ناراحت نمیشی ؟ من گفتم نه اتفاقا این اولین بار نبود که این حرفو شنیدم و معلم رانندگی تو معدن هم تا فهمید ایرانی هستم گفت بمب گذار انتحاری که نیستی ! بعد چشم دوختم به جاده و دیگه حرف نزدم و اونم شروع کرد به حرف زدن با میچ راجع به استیت آف اوریجین(لیگ راگبی) و این حرفها !
گرنت همون که داشتم داستانش رو برای گری تعریف میکردم یه پلیس بازنشسته است که نوع نگاهش به زندگی برای من خیلی جالبه. فرض کن یه آدمی که بیست سال پلیس بوده و دخترش 18 سالشه و خودش هم حتما اقلا 50 سالشه. آمده یه کاری رو از اول شروع کرده. جالبه که قبل از اون 2 سال رفته درسشو خونده و بعد اومده تو این کار. این همه انگیزه ! بعد هر روز از 80 کیلومتر اون ور تر میکوبه میاد که یه سری کارهای ابتدایی که به ما بگن انجام بده ناراحت میشیم رو انجام بده ! توی این دو روز که با گرنت زیاد سر و کار داشتم سعی کردم چند بار سر صحبت رو باهاش باز کنم. شوخ طبع و صمیمی بود با موهای جوگندمی بور و یه ریش پرفسوری بلند و یه عینک گرد و کلا تیپ بامزه ای داشت.استرالیایی هایی که یه کم از شعور برخوردار باشن خیلی با احتیاط سر صحبت رو درباره مسایل شخصی باز میکنن.یه بار که داشتیم غذا میخوردیم ازش پرسیدم غذای ملیه استرالیایی ها چیه و گفت استیک و رفت تو فکر که ببینه واقعا غذای ملیشون چیه ! بعد یه ساعت بعد اومد پیش من گفت ما روزای یکشنبه روز کباب کردنمونه ! یعنی استیک میذاریم کباب میکنیم و واسه همین غذای ملیمون میشه همون ! بعد گفت مثلا بیف میذاریم ، پورک(گوشت خوک) میذاریم و با آبجو میزنیم ! گفتم آره اتفاقا ما هم استیک زیاد میخوردیم تو ایران و از قصد گفتم توی روسیه هم یه کبابی میخوردیم که گوشت خوک رو میزدن به سیخ و کباب میکردن و بهش میگفتن شاشلیک(همون شیشلیک خودمون). بعد با تعجب گفت مگه شما گوشت خوک میخورین ؟ گفتم آره ! گفت ایران کشور اسلامی نیست ؟ گفتم چرا اما حکومتش اسلامیه مردمش همچی زیادم اسلامی نیستن ! بعد یه یاعت براش توضیح دادم از زمان حمله اعراب و بعد از اون و انقلاب و قبل از انقلاب و این حرفا. بعد یه کم سخنرانی کردم راجع به حکومتهای ایدئولوژیک و مشکلات مدنی این حکومت ها و اینکه بزرگترین هدیه خداوند به آدم عقلشه و ایرانی ها زیاد متعصب و مذهبی نیستن و اونایی هم که هستن تحت تاثیر القائات آموزشهای دولتی ان. بعد گفت استرالیایی ها هم زیاد مذهبی نیستن. من خودم مثلا مسیحی ام اما کلیسا نمیرم. دخترم هم با اینکه مدرسه کاتولیک میرفت اما خدا رو هم باور نداره ! من گفتم احتمالا به خاطر همون مدرسه ای که رفته اینجوری شده و هر دو تا خندیدیم و بعد از اون حس کردم نسبت بهم خیلی راحت و صمیمی شد.
این داستانها رو گفتم که بگم همه جا همه جور آدمی هست. آدمهای ساده، آدمهای احمق ، آدمهای با غرض و آدمهای خوب و بی غرض. هر روز دارم بیشتر از قبل میفهمم که همه جای دنیا آدمها شبیه به هم هستن و ما قبل از عوض کردن شکل بیرونی زندگیمون باید شکل درونی زندگیمون رو تغییر بدیم. تا حالا چند درصد از نگرانی هایی که برای آمدن یا نیامدن ویزاتون داشتین برای چگونگی تفکرتون و نگاهتون به زندگی داشتین ؟
این روزها همش یاد امیر جوادی فر تو ذهنمه.تصاویرش رو میبینم توی یو تیوب و عکس هاشو و دلم میگیره. فیلمهای سوریه رو که اصلا باز نمیکنم انقدر که وحشتناکه و با خودم میگم اگه خدا اونقدر که رو فرستادن صد و بیست و چهار هزار پیغمبر تمرکز کرده بود روی دادن عقل به آدمها وقت میذاشت دنیا جای بهتری برای زندگی بود ...


