چمدونمو دارم میبندم با یه طرح ساده از دلخوشیا !


(فرودگاه دبی)

سلام به همه دوستای خوبم.فردا دارم دیگه واقعا میرم.کلی هم اضافه بار دارم که نمیدونم چقدرشو میخواد ازم بگیره.از اینجا به بنگلور و از بنگلور به دبی و از دبی به وطن.

شایدم دوباره باید از همون

جاده ای که تک و تنها اومدم

تک و تنها برم و یادم بره

واسه ی چی دل به این جاده زدم

همش این شعره تو گوشم میخونه هر چند بی ربطه ! مخصوصا اون قسمتش که میگه:

کسی اینجا به تو وابسته نبود

خودتو خسته نکن دیگه برو !

حالا به هر جهتی ما رسیدیم آخر این جاده.یاد دو سال پیش افتادم.دو سال پیش که تو فرودگاه سری لانکا تنها نشسته بودم روبروی باند و فکر میکردم قدم تو چه راهی گذاشتم ! یعنی آخرش به کجا ختم میشه ؟ و خیلی هم خوشحال بودم که تازه 2 هفته است که لاج کردم و دیگه همین روزاست که ویزا باید !
همه اون لحظه های خوب و بد تموم شد.دیگه عادت کردم به تحمل لحظه های بد به امید اینکه زود تموم میشن و یه لحظه مثل همین الان میرسه که باید ازشون خداحافظی کنم. نمیدونم چرا ماها نمیتونیم تو الان زندگی کنیم.همش فکر فرداییم.فکر اینکه فردا چی میشه ؟ کارامون جور میشه یا نمیشه ؟ اومدم اسم بلاگ رو گذاشتم الانگی که به خودم بقبولونم الان از همه لحظه های زندگیت مهمتره. ولی نمیشه ! اخلاق جهان سومی داریم دیگه ! همش دارم فکر میکنم خوب حالا از ایران رفتیم استرالیا کار رو چی کار کنم ؟ خونه رو چی کار کنم ؟ دانشگاه رو چی کار کنم ؟ اگه اونجوری شد چی ؟ اگه اینجوری نشد چی ! خلاصه که اوضاعیه !

به هر حال دارم یه تحقیق جامع راجع به اسکان موقت و دایم در استرالیا و سیدنی میکنم و در اسرع وقت نتایج تحقیقاتم (!) رو بهتون اعلام میکنم.

اگه یه موقع چند روز نیومدم دو حالت بیشتر نداره ! یا لب مرز گرفتنم و بردن کهریزک یا مشغول ماچ و بوسه فامیلام و وقت آنلاین شدن ندارم.البته شما نگران نباشین.


قربون شکل ماه تک تکتون.

پیروز باشید

ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگردد !

دوس نداشتم هیچوقت خودم رو ملزم کنم به نوشتن. به به روز کردن این صفحه ها.هیچکس هم نخواست ازم که بنویسم یا بپرسه چرا آپدیت نمیکنی ! دیدین بعضی ها میان در پاسخ به درخواستهای مکرر خوانندگان یه خط مینویسن که "خسته ام !" بعد 3285 تا کامنت میاد که :

1 - چرا ؟  2 -  خستگی واسه مرده ! 3 - خسته نباشی ! 4-  خسته کیه دشمن ! 5 - خدا قوت ! 6-  یه خاطره یادم اومد راجع به خستگی یه روز با مامانم رفته بودم ... 7 - ...............

من اگر مینویسم به نوشتن اینجا نیاز دارم.به خونده شدن نیاز دارم.منتی سر کسی ندارم. از فکر کردن بهش هم خندم میگیره ! دوستی امروز میگفت : فلانی با اونچه که در بلاگش مینویسه خیلی متفاوته و هر کس دیدتش خورده تو ذوقش ! راست هم میگفت ! ما آدمها اکثرا اینجوری هستیم. در دنیای مجازی خوب و نایس و مهربونیم ولی تو دنیای واقعی میخوایم شکم همدیگه رو پاره کنیم. چند روز پیش یه دوست خیلی خیلی قدیمی که خیلی هم دوسش دارم میگفت اینایی که مینویسی اصلا شبیه تو نیست ! تو خیلی خشن تر از حرفهات هستی ! رفتارهات خیلی تند تره و راست هم میگفت. بهش گفتم آدم میخواد تو دنیای مجازی و مخصوصا بلاگستان که آدمها کمتر همدیگه رو میشناسن اونی باشه که دوس داره باشه ! نه اونی که هست ! حالا یه سوال پیش میاد که این خوبه یا بده ؟ 

به نظر من خوبه ! این یعنی همه ماها پتانسیل خوب بودن رو داریم.به زبون ساده تر ذاتمون خوبه و این شرایط محیطیه که ما رو به این شکل در آورده.دوستی هامونو رنگ منفعت و دورویی زده و عشقمونو به مادیات و روابط زننده کشونده

بگذریم. دعاهاتون نگرفت ! در پست قبلی گفتم دعا کنین که آخرین پستی باشه که از هند میزنم ولی هنوز اینجام و بلیطم رو یه هفته انداختم عقب ! به خاطر همون شرایط محیطی که گفتم ! همون شرایط محیطی که خیلی معادلات زندگی رو به هم میزنه. خیلی چیزهای کوچیک که باعث پیچیدگی های بزرگ میشه.

به هر حال ما هنوز هستیم و امیدواریم. امیدوار به یه روزی که آدمها مثل روزهای اول آفرینش پیرو غریزه باشن نه مصلحت ! چون تجربه بلاگ نویسی من بهم ثابت کرده ما همه خوبیم ! فقط خیلی بهش اصرار نداریم

 

انگیزه بلاگ نویسی

من بعضی وقتها میرم چک میکنم کیا چه جوری به بلاگم سر میزنن ! چند وقته یه سری آدمها میان سر میزنن از راههای عجیب غریب  ! چند وقت پیش یکی تو گوگل سرچ کرده بودن ... شدن دختر توسط اسب ! بعد رسیده بود به بلاگ ما ! دیروز یکی سرچ کرده بود معروفترین هم.جن.س.ب.ازهای ایرانی رسیده بود به بلاگ ! اینجاست که آدم با خودش میگه مملکته داریم ! آدم انگیزه میمونه واسش واسه نوشتن !!!!

گردشگری(3)

سلام به همه دوستان.خوب این آخرین پستیه که از هند میزنم.یعنی امیدوارم باشه چون ممکنه مجبور شم یه هفته دیگه بمونم.شمام دعا کنید که مجبور نشم و پس فردا که بلیط دارم بتونم بیام.در این پست به گوا و تامیل نادو و پوندی چری خواهیم پرداخت.

1 - تامیل نادو :

ایالت تامیل نادو یعنی جایی که من 2 سال از عمرم رو در اون سپری کردم یکی از حساسیت زا ترین ایالتهای هنده.نه تنها به خاطر اینکه 2 تا از نخست وزیرهاس هند در اینجا ترور شدن(راجیو گاندی و مادرش ایندریا) و نه به خاطر حجم بالای تولیدات کشاورزی و صنعتیش (پایتخت تامیل نادو یعنی چنای یا همون مدرس سومین شهر صنعتی هند بعد از دهلی و مومبای هستش و شرکتهای فورد و هیوندا و ... در اون کارخونه دارند)بلکه به خاطر مناسبات قومیتی مردمش با بخشی از مردم سری لانکا که در مجاورت این ایالته و در واقع قوم تامیل رو که زبان و فرهنگ مشترک و منحصر به فردی دارند به دو تیکه تقسیم کرده و تا زمانی که ببرهای تامیل(در سری لانکا) تسلیم نشده بودند بیم جدایی یا اعلام استقلال اون از هند همیشه وجود داشته و همواره سرپیچی حکام ایالتی از دولت مرکزی در اینجا امری طبیعی بوده. حالا در کنار این همه هرج و مرجی که اینا ایجاد کردند بهترین امکانات رو از دولت میگیرند و زبان رسمی خودشونو حرف میزنن در مدارس و سازمانهای دولتی. حتی خیلی ها هندی بلد نیستن(خیلی از افراد تحصیل کرده) و فقط مثلا تامیل و انگلیسی بلدند یا فوقش فرانسه و تامیل. حالا مقایسه کنید با جایی مثل کردستان یا بلوچستان ! بگذریم ! باز سیاسی شد !

              

(جالالیتا سر وزیر فعلی تامیل نادو که در جوانی هنر پیشه بوده و در ماه گذشته قدرت رو به دست گرفته)

سینمای تامیل به مرکزیت چنای از کل هند متفاوته و ساز خودشو میزنه و با بالیوود در مومبای در رقابته(البته از نظر کمیت نه کیفیت) و عشق اول مردم اینجا هم سینما و ستاره های سینماست. افرادی مثل راجینی یا آجیت یا کارتیک یا وی جی ! 

محصول اصلی تامیل نادو برنج و موز و نارگیله و این ایلت به نوعی مذهبی ترین جای هنده و روابط پیچیده انسانی در اینجا در جریانه و شما در شهرهای کوچکتر به جز چنای حتی دختر و پسری نمیبینید که تو خیابون دست همو گرفته باشن چه برسه که به قول کریستین بوبن بخواین با دیدن زوجی که در حال بوسیدن همدیگه اند برای یه هفته انرزی بگبرین !

           

      (معبد تنجاوور که قدیمیترین و معروفترین معبد تامیل نادوست و قدمتش حدود هزار سال است)


از نظر مناظر طبیعی تامیل نادو در هند اگر در رتبه اول نباشد در رتبه دوم حتما هست و جنگلهای اوتی و کودای کانال از مناطق خوش آب و هوای کل هند تلقی میشه.خود این ایالت به جز چنای بسیار امنه و رای توریستها و مردم عادی(به جز سیاستمدارا) بهترین و آروم ترین جای هنده)بر عکس تصور بقیه.

2 - پوندی چری :

در هند هنوز چند منطقه وجود داره که تحت حمایت معنوی کشورهای اروپاییه.مثل مناطق سه گانه پوندی چری که تحت الحمایه فرانسه اند یا گوا که تحت الحمایه پرتغاله.دولت هند هم در راستای جلب توریست و عدم به وجود آمدن تشنج و بحث مالکیت این مناطق رو منطقه آزاد تجاری اقتصادی و گردشگری اعلام کرده (مقایسه کنید با دولت فخیمه خودمون !) .در پوندی چری هنوز تعداد بسیاری افراد فرانسوی زندگی میکنند که از زمان اشغال هند باقی موندن و خیلی هاشون اونجا رستوران و هتل یا مغازه دارن و مثل افراد هندی زندگی میکنند فقط قیافه و زبانشون متفاوته.دولت فرانسه هم اونجا امکاناتی ایجاد کرده از جمله کنسولگری و مدارس فرانسوی و ... که مثلا از حقوق این اتباع حمایت بشه. مناطق فرانسوی نشین پوندی چری تمیز و شیکه (اصلا شبیه هند نیست !) و اونجا میتونید در کنار ساحل رستورانهای فرانسوی که شرب فرانسوی و شامپاین فرد اعلا سرو میکنن پیدا کنید. پوندی چری یه دیسکو داره که در واقع رستورانه و شب یکشنبه ها تبدیل به دیسکو میشه . در نزدیکی پوندی چری یه شهرکی ایجاد کردن به نام آیروویل() که در واقع یه نمونه از مدینه فاضله است و مردمش از اقصی نقاط دنیا اومدن.افراد اونجا هر کسی رو راه نمیدن و اون شهر قوانین خاص خودشو داره و در عین تحت الامر دولت هند بودن واسه خودش آزاده و هر کس از هر جای جهان اگه شرایط بودن اونجا رو کسب کنه میتونه با تایید دولت هند و هیات امنای آیروویل به اونجا بره و زندگی کنه. مهمترین چیز اونجا اینه که هیچ چیز از دنیای مدرن و مصنوعی وجود نداره و همه چی ارگانیک و غیر ماشینیه و مردم صبح و شب در حال عبادت و یوگا و مدیتیشن و این حرفهان. این شهر خودش یه پست جداگانه میخواد به خدا !

     

(معبدی مدرن در آیروویل که در آن به تمرینات یوگا میپردازند)

3 - گوا :

(ساحلی در گوای شمالی)

گوا که زمانی در دست پرتغالی ها بوده امروز به نقطه صقل گردشگری هند تبدیل شده و مردم از اقصی نقاط دنیا برای استفاده از آفتاب سوزان در ژانویه تعطیلاتشون رو به گوا میان.در گذشته گوا بهشت هیپی ها بود.چون اولا استعمال مخدرات توهم زا مثل ماری جوانا اونجا آزاد بود و حتی اگه آزاد نبود پلیس جرات نداشت به یه مشت آمریکایی و اروپایی حرفی بزنه(هنوزشم نداره !) در ضمن هند و جنگلهای کارناتاکا در مجاورت گوا محل اصلی رویش خفن ترین توهم زای تاریخ یعنی ماجیک مشرومه(Magic Mushroom) که پیشینه ده هزار ساله داره. اما کم کم که هیپی ها دورشون تموم شد دیگه کمتر این طور افراد به اونجا میان. اغلب توریستهای فعلی گوا یه مشت روس شکم گنده(مرداشون !) و زیبا رو و باریک اندام (زناشون !) هستن که به خاطر یه مشت آفتاب در ژانویه این همه راه رو میکوبن میان اونجا و البته باید به این آفتاب مشروب و غذای خیلی خیلی ارزون رو هم اضافه کرد و حتی دیده شده بعضی روسها مصرف یک سال آینده وودکاشونو ظرف یه ماه اونجا می نوشن !!! 

                  

            (دیسکویی در گوا )

گوا از دو قسمت شمالی و جنوبی تشکیل شده که گوای شمالی قسمت قدیمی تر گواست و ساحلهای عمومی بهتر و معروف تری داره. در فصل مناسب (از ژانویه تا آپریل) میتونید از محصولات سنتی گوا مثل صنایع دستی دریایی(که با صدف ساخته شدن) یا لباس های گوایی (که خیلی راحته و انگار هیچی نپوشیدی) در بازارهای سرباز ساحلی استفاده کنید. هزینه ها در گوای شمالی کمتره و غذا و نوشیدنی ارزونتره و البته شلوغتره و هتلهای خوب کمتری داره(بهترینش ماریوته که یه کم قدیمی شده) و شهر مهمش هم پاناجی هست که یه شهر کاملا هندیه با مختصات خاص خودش. در گوای جنوبی (که جدیدتره) شما هتلهای بهتری پیدا میکنید اما اقامت شما در هتل خلاصه میشه و اگر مقصدتون گوای جنوبیه توصیه سر آشپز اینه که بهترین هتل ممکن رو بگیرین(که به نظر من هتل پارک حیات هستش) چون هر چه امکانات هتل بیشتر باشه در واقع اقامت شما خاطره انگیز تره.دیگه اونجا کمتر رستورانهای ساحلی یا بارهای کنار دریا پیدا میشه که یه بطری آبجوی کینگ فیشر رو با 70 روپیه بشه خرید ولی در عوض همه هتلها خودشون بار و رستوران کنار دریا و کنار استخر دارن و فقط باید سر کیسه رو شل کنید و با پرداخت 700 روپیه بهترین کوکتل عمرتون رو بخورین. گوای جنوبی مقصد پولدارهای هند هست  و افراد متول تر اروپایی و مخصوصا خانواده های اروپایی که هدفشون فقط ریلکسیشن باشه و نه شلوغی و تفریحات تین ایجری.

           

(عکسی از دهه 80 - هیپی ها در گوا )


من به شخصه یک هفته در گوای جنوبی بودم و در پارک حیات اقامت داشتم. به نظرم عالی بود.شاید بهترین جایی که تو هند تا به حال رفتم.فقط بعد از برگشتن یه ذره سبک شدم ! از نظر اسکناس !

           

(ساحل هتل پارک حیات - گوای جنوبی)

راستی یادتون باشه تابستون ایران بدترین فصل برای گواست و از جون تا نوامبر اونجا بهش میگن مانسون سیزن و پر از توفان های دریاییه و با اینکه بعضی روزها آفتاب میاد و حتی زیر بارون و توفانش هم میشه شنا کرد(البته تو استخر هتل نه تو دریا) ولی ورزشهای آبی و رستورانهای ساحلی تعطیله و خلاصه ضد حال میخورین !

                            

(لابی هتل حیات)

پیروز باشید و سفر به سلامت !

                

(عکسی از هتلی در گوای شمالی که کنار یک قلعه قدیمی پرتغالی بنا شده)

گردشگری(2)

  

  

 (بنگلور در شب)

سلام دوستان.والا از پست قبلی خیلی استقبال نشد.ولی من با پررویی تمام ادامه میدم و سعی میکنم بحث رو در این پست و پست بعدی ببندم.

2 - کارناتاکا : 

ایالت کارناتاکا در شمال تامیل نادو و غرب آندرا پرادش از مراکز تفریحی و آموزشی هند است.جنگلها و آبشارها و مناطق حفاظت شده زیادی دارد و دانشگاه بنگلور هم که مقصد دوستان زیادی از ایران و دیگر کشورهای جهان است. اصولا در بنگلور افراد یا دانشجو هستند یا دانشجو خواهند شد ! نکته جالب بنگلور هوای معتدل و بهاری آن در سرتاسر سال است که آن را از بقیه شهرهای شلوغ تر هند متمایز میکند و غلت آن شاید ارتفاع بالای شهر نسبت به مناطق هم عرض آن مثل چنای(مدرس) و ... است.


           

(تنوع نژادی در دانشجویان بنگلور)

تعداد خارجی های بنگلور به نسبت شهرهای دیگر بالاتر است و اگر گذرتان به دیسکو ها و بارهای معروف شهر بیفتد حتما تعدادی اروپایی و استرالیایی در آنجا پیدا میکنید.(و البته آمریکایی کمتر !). تیپ اغلب مردم شهر امروزی و غربی است و از این نظر کمتر احساس در هند بودن به شما دست میدهد(و این البته نکته مثبت این شهر است). خیابانها نسبتا تمیز است و هتلهای بسیار شیک در آن یافت میشود. در بنگلور چندین مرکز خرید بزرگ که اکثرا دارای رستورانهای متنوع چند ملیتی و فست فودهای زنجیره ای غربی هستند و در طبقه آخر دارای چند سالن سینما ! 

              

(چند تصویر از دنیاهای متفاوت در بنگلور)

نکته جالبی که در مورد نایت لایف در بنگلور و سایر شهرهای مدرن هند وجود دارد بسته شدن تمام مکان های عیش و طرب از جمله کلابها و دیسکوها و بارهاست و ساعت 11 شب پلیس با آن چوب معروف و مسخره خودش دم در این مکانها می ایستد و مردم را مشایعت میکند و جوانانی که تا نیم ساعت پیش مست پاتیل در آغوش همدیگر میرقصیدند و می نوشیدند به یکباره با هم غریبه میشوند و هر کس سر به زیر می اندازد و به سویی میرود بی هیچ حرفی و دنباله ای یا عشقبازی در خیابانی ! انگار دیسکوهای این شهر محل تخلیه احساسات واپسخورده جوانان هندیست که در تنگناهای سنتهای مسخره و مزخرف و فرهنگ شرقی شرم گیر گرده اند که بعد از خروج از آن همه باز در لاک پوشالی شرم شرقی خویش فرو می روند !

            

     

(نمایی از داخل یک قایق تفریحی در کرلا)

3 - کرلا :

کرلا ایالت علم و ادویه است.مهمترین افراد تحصیل کرده و معتبر هندی که در دنیا مشغول کارند و گاها سمتهای مهمی در دولتهای غربی دارند از این ایالتند. این ایالت همچنین طبیعت زیبا و منحصر به فردی دارد و رودخانه های قابل کشتیرانی که از میان جنگلهای انبوه رد میشوند شما را به یاد صحنه هایی از آمریکای لاتین یا می سی سی پی می اندازد. مهمترین جاذبه گردشگری هم در این ایالت غیر از ساحل دریا و ورزشهای آبی همین قایقهای تفریحی و با امکانات است که در ازای مبلغی نسبتا پایین هتلی مدرن را در ظاهری سنتی بر روی آب برای گردشگران تجسم میکنند. ادویه همچنین مهمترین محصول کرلا و کرلا مهمترین ایالت تولید ادویه در هند است.

                          

(میس کرلا در مسابقه انتخاب سالانه !)

غر زنندگی و گردشگری(1)

سلام دوستان.در پست قبلی اونقدر غر زدم که خودم هم شرمنده شدم.ولی اون روز اعصابم در هم بود.خلاصه میبخشید. نکته بعدی اینکه هی میخوام بیام اینجا یه پست جدید بزنم این مدیرعاملمون از ایران اومده حالا ما دم رفتنی مجبوریم بریم از صبح تا شب تو سایت به خودمون خاک و خل و سیمان و قیر بمالیم یعنی که خیلی زحمت میکشیم ! وقت نکردم بایم و یه حرف جدید بزنم (باز داره به غرغر تبدیم میشه !).

خوب در این پست میخوام یه کم از جنوب هند براتون بگم.فقط یه کم چون انقدر جاذبه های توریستی عجیب و پرباری داره اینجا که 10 جلد کتاب هم نمیتونه همه زیباییهاشو بیان کنه.

اصولا ملت که میخوان برن هند میرن آژانس بلیط فروشی سر کوچه و میگن میخوایم بریم هندو ببینیم. یارو هم میگه نفری یک و نیم بریزین به حساب و میبریمتون مثلث طلایی و از این حرفها. حالا این مثلث طلایی که به نظر من نقره ای هم نیست یک صدم زیباییها و عجایب هند رو هم شامل نمیشه و فقط سه منصقه از هند با فرهنگهای مشابه هم یعنی دهلی و آگرا و جیپور رو نشون میده. ولی اگه کسی میخواد هند واقعی رو ببینه باید به جنوب هند سفر کنه. کاری که اکثر ماها انجام نمیدیم.

                 


از کجا میشه جنوب هند :

معمولا از ایالت ماهاریشترا(به مرکزیت بمبیی) در غرب و آندرا پرادش(به مرکزیت حیدر آباد) در مرکز و شرق به پایین جنوب محسوب میشه.یعنی ایالتهای آندرا پرادش ،کارناتاکا ، جنوب ماهاریشترا ، تامیل نادو ، کرالا و مناطق آزاد پوندی چری و گوای شمالی و جنوبی.

1 - آندرا پرادش : 

والا تجربه شخصی من از آندرا پرادش به حیدر آباد خلاصه میشه. یعنی با هواپیما بلند میشیم از چنای(مدرس) و در فرودگاه شهید (!) راجیور گاندی فرود میایم. بد نیست بگم این فرودگاه تقریبن با حال ترین فرودگاه هنده و جدید و نوساز و بزرگ و با امکاناته. بر عکس فرودگاههای قدیمی دهلی و مومبای و چنای(بمبیی) این فرودگاه کاملا نوساز و شیکه و به همه جای دنیا پرواز داره(لینک فرودگاه).شاید بشه به نوعی حیدر آباد رو پایتخت جنوب هند به حساب آورد چون از لحاظ صنعتی و آموزشی و فرهنگی و توریستی در رده اوله خود شهر هم از نظر کیفیت زندگی و کیفیت آدمهایی که توش زندگی میکنن با دیگر شهرها چند پله فاصله داره.شاید عده ای اعتراض کنن که مثلا بنگلور(مرکز کارناتاکا) از حیدز آباد بهتره. بله ممکنه ظاهر شهر بهتر باشه و آدمهای شیکتری توش باشن و تعداد خارجی های بیشتری در بنگلور باشن اما این فقط ظاهر قضیه است و حجم گردش مالی در حیدر آباد با بنگلور قابل مقایسه نیست. این شهر پر از مراکز خرید(مال) و خیابانهای شلوغه. نکته جالب دیگه اینکه شما بر در و دیوار الفبای فارسی زیاد میبینید و در فرودگاه هم به رسم الخط فارسی(یا عربی) اسم فرودگاه رو نوشته و در تمام تابلو ها به چهار زبان هندی ، تلگو(زبان اصلی آندرا پرادش) ، انگلیسی و همین فارسی که گفتم اسامی رو نوشته. حالا زیاد خوشحال نشین چون این زبان در حقیقت اردو هستش نه فارسی اما اکثر کلمات و رسم الخط و الفباش عین فارسیه و شما مطالب مکتوب رو کاملا متوجه میشین ولی موقع حرف زدن ممکنه یه کم گیج بشین.

از جاذبه های حیدر آباد میشه موارد زیر رو نام برد :

مجموعه پارک و دریاچه حسین ساگار

موزه جنگ حیدر آباد

چهار منار

در زیر یه عکس از مجسمه بودا و دریاچه رو میبینید :

            


در مورد حیدر آباد هم باید بگم که کامیونیتی مسلمونها در این شهر خیلی قویه و شاید بشه گفت مرکز مسلمونهای جنوب هند همینجاست. جنجال تخریب مسجد بابری و درگیری های بین هندو ها و مسلمانان در این ایالت همیشه وجود داشته و هزاران نفر تا به حال در این درگیریهای احمقانه کشته شده اند. در مورد مسجد بابری حتما شنیده اید.مسجدی که در عرض 30 دقیقه با دست کاملا ویران شد. تعداد 200000 نفر آدم ظرف 30 دقیقه این مسجد رو که به اعتقادشون در زمینهای متعلق به هندوها ساخته شده بود با خاک یکسان کردند و از اون روز 15 ساله که جنگ و درگیری و دادگاه کشی سر این قضیه در جریانه ولی هنوز کسی حکم جهاد یا حکم حکومتی صادر نکرده (!) 

در ضمن تنها کنسولگری ایران در جنوب هند در حیدر آباده و انصافا بچه های باحالی اند.همه کارهای ما رو در کسری از ثانیه از تعویض پاسپورت تا وکالتنامه و همه چی انجام دادند.

در پست بعدی از کارناتاکا و بنگلور خواهم گفت. سبز باشید.

ساز مخالف


      


سلام. میخواستم در این پست کمی از هند بگم و جاذبه های توریستی جنوب هند تا شاید یه ذره از اثرات انرژی منفی که در مورد هند دادم کاسته بشه و دوستان فکر نکنن که هند فقط تشکیل شده از یه تاج محل و یه بالیوود و مقادیری هنرپیشه های تو دل برو که پشت درخت قایم شدن(البته ما تمام درختها رو جستجو کردیم و هر چه بیشتر کاویدیم کمتر یافتیم !). اما اتفاقات و حرفهای اخیر درد دل ما رو تازه کرد و به این فکر افتادیم که این حرفها رو با دوستان همیشه همراه بزنیم تا شاید اونها هم مشکلات مشابهی رو در آینده تجربه کنن یا در گذشته با اون روبرو شده باشند ! 

خوب معمولا یه خبر خوب که به کسی میدن طرف خوشحال میشه و بالا پایین میپره و شادی میکنه و برای اتفاق خوب خوشحال میشه. حالا این ویزای ما که هنوزم (به دلیل بعد مسافت !)  نخورده تو پاسپورتمون داستانی شده واسه خودش. همونطور که در پست قبل شرح دادم وقتی خبر خوب رو شنیدم گفتم به کی بگم ؟ به کی نگم ؟ گفتم به مامانه بگیم که هی پیگیری میکرد که چی شد ؟ اومد ؟ نیومد ؟ وقتی که بهش گفتم فکر میکنید واکنش چی بود ؟ خنده ؟ خوشحالی ؟ یا اینکه تبریک ؟ یا اینکه مثلا راس میگی ؟ نخییییر ! اشتباه کردید ! وقتی بهش گفتم گفت : "ااااااااا ! کی میرین ؟" انگار که از سالها پیش میدونست ! بعدش گفت :"اگه کرم ضد آفتاب نزنی من نمیذارم بری "!!!!!!! کرم ضد آفتاب ! ویزا ! چه ربطی داشت آخه ! بعد منم گفتم چه ربطی داشت ! گفت : " آخه لایه ازن اونجا سوراخه و کار تو هم همش تو آفتابه سرطان پوست میگیری !" تا اینجا رو داشته باشین که سند مرگ ما رو امضا کردند ! از فرداش شروع شد حکایت از خانواده هایی که رفتن اونجا و از فقر و فلاکت مجبور شدن برگردن. از زندگی و مشکلات و هزینه های بالا ! از دختر فلانی و پسر فلانی که معتاد و تزریقی و بیچاره و بدبخت شدن ! از عنکبوت پشت قرمز و بلک ویدو تا کروکودیلهای آدمخوار و انواع بیماری و ... ! یعنی یه نفر نباشه فکر میکنه اخبار ایران داره پخش میشه که همه جای دنیا بدبختی و فلاکت داره غوغا میکنه و ما که فقط یه چند ده هزار تا مشکل در کشور داریم مساله ای نیست که ! 

حالا من میدونم نصف این حرفهای اطرافیان به خاطر علاقه است و ناراحتیشون از دور شدن ! اما آخه من که 5 ساله دورم ! یکی دیروز بهم میگفت تو الان انقدر میخوای دور شی فکر کردی که پدر مادرت بهت احتیاج دارن ؟ پیش خودم میگم من که 5 ساله ایران نیستم ! تو بدترین شرایط آب و هوایی و زندگی دارم کار میکنم ! نه به درد پدر مادرم خوردم نه مزاحمتی واسه کسی داشتم ! چطور حالا که میخوام برم یه جا بعد از این همه مدت آروم بگیرم یه جا که آدم احساس آدم بودن کنه همه رگ غیرت و علاقه و با پدر مادریشون گل کرده ! عجیب جماعتی هستیم ما ! عجیییب ! کجا بودین اون روزها که تو سرمای 45- درجه تو قزاقستان اشکم رو صورتم یخ بست و به آفرینش خودم فحش دادم ! کجا بودین وقتی اون کارگر روستایی از فرط خستگی و سو تغذیه رو لباس من بالا آورد و تازه به خاطر دوری از شهر سه روز نتونستم بعد از اون اتفاق حموم برم. کجا بودین وقتی 30 کیلو بار رو دوشم بود و 6 ساعت کوهنوردی میکردم هر روز از ساعت 5 صبح تا 12 ظهر که برسم به نقطه مورد نظر و آب هم تو اون گرمای سوزان ایلام تموم میشد و در به در دنبال یه چشمه میگشتیم و وقتی یه سنگ خیس پیدا کردیم که ازش قطره قطره آب میچکید انگار دنیا رو بهمون دادن ! 

کجا بودین وقتی تو مه تو جنگلهای ابر شاهرود گم شدم و سه ساعت راجع به مردن فکر کردم تا بالاخره یه چوپون پیداش شد و راه رو نشونم داد و دوباره راجع به ادامه زندگی امیدوار شدم ! کجا بودین وقتی یه بچه 20 ساله به خاطر اینکه باباش صاحاب شرکت بود و هیچی از کار من سر در نمی آورد سرم داد و بیداد کرد و تهدیدم کرد و من به خاطر اینکه نزدیک عروسیمون بود مجبور شدم چشامو ببندم و مشتم رو بکوبم به دیوار ! کجا بودین وقتی تو گرمای 50 درجه هند تو دو قدمی خط استوا هر روز وا میستادم پای آسفالت که 150 درجه دماش بود و به این شرایط میخندیدم و دنبال یخ میگشتم واسه کارگرهایی که به خاطر روزمزد بودن قراردادشون حتی غذای مزخرف شرکت  بهشون تعلق نمیگرفت و من از جیبم واسشون غذا میخردیم تا مثل اون روز کارگره از گشنگی سر کار بیهوش نشه ! 

آره شما اون روز مشغول صرفه جویی واسه فردا بودین که بنزین گرون تر میشه ! شما مشغول غر زدن به این دولت و حکومت بودین بدون اینکه آینده بهتری رو متصور باشین. با همتونم ! آدم به اندازه رویاهاش پیشرفت میکنه. پرنده به اندازه باورش میپره. من اگه برم تو رستورانهای سیدنی ظرف هم بشورم ترجیهش میدم به تسلیم شدن به این جبر جغرافیایی. به همتون ثابت میکنم تقصیر کسی جز خودمون نیست که زندگیمون این شکلیه.

تا حالا که ثابت کردم. از این به بعد هم میبینید.

                   

مشکلات بلاگفایی

دوستان عزیزم سلام. من هر بار که به بلاگفا وارد میشوم با 4 نظر تایید نشده روبرو میشوم ولی وقتی وارد صندوق پیامها میشوم اثری از پیامها نیست. فلذا اگر کسی پیامی فرستاده و منتشر نشده اشکال از بلاگفای خر است و ما کوچیکتر از اونی هستیم که پیام کسی رو نگه داریم. گفتم یه وقت سو تفاهم پیش نیاد. اگر کسی مشکل مشابهی داره یا علت این مشکل رو میدونه ممنون میشم اطلاع بده و خانواده ای رو از نگرانی برهانه !

با سپاس.

مجوز ورود

                                    


بالاخره بعد از 22 ماه انتظار مجوز ورود ما هم صادر شد. حالا دوستان لطف داشتن و محبت کردن و در پست قبلی تبریک گفتن و بعضی ها گلایه کردن که این چه وضع خبر دادنه ! همه خوشحال میشن ! شادی میکنن. گریه میکنن ! رقص و پایکوبی میکنن ! حالا این پست من در جواب این دوستانه. هر چند این شروع قصه است ! 

صحنه اول :

 سال 1369 و من یه پسر بچه 8 ساله. کلاس دوم دبستان. مادرم یه روز میاد خونه و یه سری برگه های آبی دستشه با یه آرم عجیب که یه ورش کانگورو داره یه ورش یه پرنده شبیه شتر مرغ که بعدا فهمیدیم شتر مرغ نیست. بابام شب میاد خونه. با هم حرف میزنن. یه کم دعوا میکنن. بعد آشتی میکنن. فردا بابام نشسته داره فرمها رو پر میکنه. یه روز بابام با یه مقدار پول عجیب که بعدا فهمیدم دلاره میاد خونه. پولا رو با فرمها پست میکنن به یه جایی تو خارج (!) بعد از یه ماه یا یه خرده بیشتر (اون موقع ها یه ماه خیلی بود !) جوابش میاد که باید برین یونان و یه مصاحبه به زبان انگلیسی بکنین و بعد میتونین بیاین ! بابام مبهوت شده. فکرشو نمیکرد که جدی باشه. حالا جدی شده و یه قدم مونده تا برسیم به ارض موعود. همه میگن اون مصاحبه فرمالیتست و فقط باید اونجا مدارکت رو تکمیل کنی. بابام جا زد. مادر بزرگ گفت اگه شما برین اونجا من اگه بمیرم به جسد من هم نمیرسین ! مادر بزرگ دو بار سکته کرده ! مامانم میزنه زیر گریه. دلارها تو هوا پیچ می خورن و میفتن رو سر و کلمون. تو مدرسه به بچه ها پز دادم به چیزی که نمیدونم واقعا چیه ! به همه که میگم با ویزای مهاجرت داریم میریم استرالیا همه یه جوری نگاهم میکنن.(اون موقع ملت همه یا پناهنده میشدن یا میرفتن آمریکا یا ژاپن !)

صحنه دوم :

تازه از دانشگاه در اومدم. 22 ساله . بالای یه کوه نشستم. دستگاه جی پی اس روشنه و من دارم فکر میکنم کی بهم علامت میدن که دکمه ثبت اطلاعات رو بزنم تا شروع کنیم به اندازه گرفتن مختصات این نقطه وا مونده که اون هواپیمای بی صاحاب ازش عکس گرفته !(اینا دیگه تخصصی شد !) یهو به خودم میگم تا کی باید وضع این باشه. چرا هیچکس نمیفهمه ما چقدر زحمت میکشیم. چی کار باید بکنیم ! تا کی ؟ آخرش که چی ؟ با خودم تصمیم میگیرم یه هدفی بذارم واسه خودم که بشه آخرش ! یعنی هر چقدر همه چی سخت باشه میگم خوب اشکال نداره سختی ها رو تحمل میکنم آخرش میرم استرالیا  ! (فکر کردین اون موقع فکر میکردم اونجا هر کی بره یه عده نشستن دارن بادش میزنن. نه بابا انقدرام خنگ نبودم !) از سر کار اومدم خونه. خالد که یه نقشه بردار تجربی "کرد" هست  بهم میگه احسان آخرش میخوای چی کار کنی ؟ یهو یاد فکر امروز صبح میفتم . بهش میگم میخوام برم استرالیا ! یه حسرتی همراه حسودی میشینه تو نگاهش و لبخند میزنه. باورم کرده. از چشاش معلومه.

صحنه سوم :

سال 2007 میلادی.تازه از قزاقستان اومدم.چهارمین سال کاریمه. 26 ساله ام. برای اولین بار طعم خوش آزادی رو چشیدم. فهمیدم دنیا اونی نیست که ما فکر میکنیم.به خودم قبولوندم که زنم ملک من نیست. به خودم قبولوندم آدمها خودشون صلاح خودشونو میفهمن و احتیاج به قیم ندارن. دارم عناصر اولیه دموکراسی و آزادی رو مزه مزه میکنم.طعم گسش هنوز زیر زبونمه. به خودم میگم باید یه کاری کنم ! باید یه تلاش واقعی کنم. تصمیم میگیرم که به این قضیه جدی فکر کنم. کم کم واسه خودمم جدی میشه ! میرم دنبال مدارک دانشگاهی و نم نم شروع میکنم به زبان خوندن. یاد حرفهام به خالد میفتم. تصمیممو میگیرم.

صحنه چهارم : 

سر جلسه امتحان آیلتس برای بار دوم. بار اول که در باکو امتحان دادم و از یه اسکیل نیم نمره کم آوردم.حالا ایرانم و  پر از ترس و استرس. سوالها رو میدن. یه لحظه همه لحظه ها از جلوی چشمم رد میشه. با خودم میگم یعنی میشه که قبول بشم.بعدش چی ؟

صحنه پنجم : 

تو کارگاهم.ایران.ساوه. دوستم وقتی میفهمه من همه کارهامو کردم و تازه لاج هم کردم بادی به غبغب میندازه و میگه منم میخوام برم استرالیا. اما به استرالیا به چشم هدف نگاه نکن. به عنوان یه انتخاب نگاه کن.حرفش از رو حسادته ! با خودم میگم ! اما حرفش حسابه. از اون موقع سعی میکنم زندگی روزمره رو ادامه بدم و خودمو به خاطر اومدن یا نیومدن ویزا تحت فشار نذارم.

صحنه ششم :

دیروز صبح .هند هستم. تنها و خسته. تصمیم گرفتم برگردم. از همه چیز اینجا حالم به هم میخوره. به خودم میگم حالا که مدیکال رو دادیم یا تا 3 ماه دیگه ویزا میاد یا اینکه بالاخره یه کاری میکنم. وسایل رو جمع کردم. پشت میز آفیس نشستم. حس و حال کار کردن رو هم ندارم. برخوردها باهام بد شده. یه جوری دارن میگن خوب برو دیگه مگه نمیخواستی بری  ! هیچ حسی بدتر از حس اینکه آدم فکر کنه اهمیت نداره زجر آور و کشنده نیست  ! ای میل رو باز میکنم. یه نامه از وکیله. نوشته کارت دارم. بهم زنگ بزن. با خودم میگم الان که ایران ساعت 6 صبحه.صبر میکنم تا ساعت 10. با خودم میگم حتما گیر دادن به مدیکال یا عدم سو پیشینه قزاقستان رو میخوان که هنوز نتونستم بگیرم. بعدش با خودم میگم یعنی ممکنه ویزا اومده باشه !؟

صحنه هفتم :

گوشی تو دستمه.به وکیل زنگ زدم. هر بوقی که میخوره تا ورداره انگار هزار سال میگذره. میگه ایشون جلسه هستن خودشون باهاتون تماس میگیرن. میگم خانوم من خارج از کشور هستم ایشون اگر میتونستن تماس بگیرن واسه من ای میل نمیزدن. وصل میکنه بهش. وکیله به یه لحن معمولی و با خنده بدون هیچ رودرواسی میگه ویزاتونم اومد ! خشکم زد. نیشم باز شد. سه متر و نیم ! بهش گفتم بهتریم خبر ده سال اخیر رو بهم دادین ! میگه آخیییی ! 

.

.

.


حالا چی کار کنم ! همه چی تازه شروع شد. انگار این کورنومتر عمر رو صفر کردن. باید از کجا شروع کنم. باید به کی خبر بدم. چی بگم ؟ کی بیریم ؟ چی ببریم ؟ کجا بریم ؟ و هزار تا سوال دیگه شروع میکنن به رژه رفتن جلو چشمام.

پ.ن : مادر بزرگ 21 سال بعد از اون حادثه به رحمت خدا رفت.

         پدر و مادر هنوز نشستن و فکر میکنن حالا که بنزین انقدر گرون شده و هوا هم آلودست  باید اصلا بیرون          نرن از خونه.

         من خوشحالم. فکر میکنم کار ناتمام پدر را تمام کردم. تمام کردیم. لیلی همیشه در کنارم بود. یا نه                پیشتاز بود. 

         

        پایان.

دل کندن

        

(کارتون از مانا نیستانی.دیگه گفتن داشت این ! تابلو )

سلام به همه دوستان.چند تا ضرب المثل هست که راجع به دل کندنه. مثلا تا توانی دلی به دست آور (چه ربطی داشت آخه !) یا ترک عادت موجب مرض است(اینم که راجع به عادت بود ربطی نداشت !) چمیدونم حالا ضرب المثل رو ولش کن این موضوع دل کندن خیلی موضوع مهمی هست. 

یادمه اولین باری که باید از یه جایی یا یه چیزی دل میکندم موقع اسباب کشی مون بود از خونه ای که 13 سال اول زندگیم رو توش بزرگ شدم. تو فیلما دیده بودم آدما وقتی از یه جا میرن ناراحتند و گریه میکنن ولی تا حالا این حس واسه خودم پیش نیومده بود.خونه ای که با اینکه 90 متر بیشتر نبود واسه پاهای کوچیک من خیلی بزرگ بود و هر گوشه اش پر از خاطره. پر از عاشق شدن های یکروزه به دختر همسایه و پر از دکتر بازی و خاله بازی و حرف زدن با جن و پری های تخیلی که واسه خودم ساخته بودم. خلاصه وقتی داشتیم از اونجا میرفتیم یه حس غریبی داشتم. نشستم یه گوشه و در حالی که همه داشتن اسباب اثاث رو جمع میکردن به دور از چشم همه زدم زیر گریه ! 

دفعه دوم وقتی بود که تک و تنها از خونه ای که تمام خاطرات نوجوانی و جوانی رو توش تجربه کرده بودم  راه افتادم و رفتم اصفهان که برم دانشگاه و مثلا آیندمو ترسیم کنم.(که ای کاش نرفته بودم !) و بعدش هم معلومه وقتی بود که بعد از 4 سال داشتم از اصفهان بر میگشتم و یه شهر با کوچه های پر از خاطره و یه دانشگاه که زیر هر درختیش ساعتها نشسته بودم و یه نفره یا دونفره ساعتها به دوردست خیره شده بودم یا بودیم رو پشت سرم جا گذاشتم. راستی یادم رفت بگم ! لحظه فارغ التحصیل شدن از دبیرستان البرز رو هم باید بذارم جزو لحظه های اشکناک(ترکیب جدید رو داری !) زندگیم. اونجا بزرگ شدم. آدم شدم(اگه شده باشم !) شخصیت پیدا کردم(اگه داشته باشم !).

خوب بعد از اون هم که کار شروع شد و سفرهای ما از این شهر به اون شهر و از این کشور به اون کشور.همیشه وقتی از یه کارگاه یا شهری میرفتم خیلی دلم نمیگرفت جز لحظه برگشتن از قزاقستان که دوستان روس و قزاقمون کلی تحویلمون گرفتن و  یه شرابی هم به افتخارمون باز کردن و یه اشکی ریختیم و بوس و بای بای ! ولی چون ما اون موقع فکر میکردیم که باز هم برمیگردیم به اونجا (یعنی قرار بود که برگردیم ولی برنگشتیم) خیلی در لحظه رفتن متاثر نبودم.

همه اینها رو گفتم که بگم دیشب که داشتم بار و بنه رو از خونمون تو هند جمع میکردم یهویی دلم خیلی گرفت.می خواستم بزنم زیر گریه که بر خود مسلط شده و بی خیال شدم. آخه این 2 سالی که اینجا بودیم شاید اولین بار تو ده سال زندگی مشترکمون بود که معنای زندگی واقعی دو نفره رو حس کردیم. یه آرامشی یه احساس زندگی کردنی نمیدونم یه چیزی بود که هر چقدرم چهره هند زشت بود بازم باعث نمیشد از بین بره. اون اوایل که اومده بودیم مشکلات زیاد بود.لیلی مجبور شده بود از کارش تو ایران استعفا بده و بشینه تو خونه.اعصاب نداشتیم. اما کم کم کارها رو روال افتاد. وقتش از منم پرتر بود. گاهی میرفتیم مسافرت. اقیانوس یا جنگل. به هر حال هر چی بود فضای دو نفرش خوب بود.البته هنوز رو حرف خودم هستم که هند خیلی جای مزخرفیه و این که گفتم یه حس دو نفره بود.

دیشب که داشتم بارها رو میبستم تا برای چند صباح باقیمونده به کمپ کارگاه برم و خونه رو تحویل بدم یه احساس دلتنگی همه چی رو فرا گرفت. آخرش هم نفهمیدم که این حس به خاطر دل کندن بود یا اینکه این دفعه چون تنها بودم و باید همه کارها رو تنهایی میکردم این بغضه اومده بود سراغم. هر چند اگه لیلی هم بود باز مثل همیشه با هم دعوامون میشد که تو چرا انقدر شلخته ای ! این چه وضع جم کردنه ! این چه وضع تا کردنه ! ولی چی کار کنم دیگه ! از بس همه کارا رو خودش کرده ما بی عرضه شدیم.

پ.س : بغضم ترکید !

اخبار اخیر

               

1 - دارم میرم یا دارم میام :

طبق آخرین عملیاتهای صورت گرفته مایلم به اطلاع شما برسانم عمر ما در هند رو به اتمام است.این رفتن یا بهتر است بگویم آمدن از جهاتی خوب و از جهاتی بد است. جهات بد را کاری ندارم چون شخصیست اما جهات خوبش داشتن فرصت کافی قبل از رفتن به داون آندر است و تکمیل کارهای باقی مانده و رسیدن به آرزوهای در دل مانده و دیدن دوستان سالها ندیده و یک استراحت کافی و بودن کنار خانواده قبل از دور شدن نهایی و طولانی مدت است. حالا نگرانی آمدن یا نیامدن ویزا هم اضافه شد به نگرانیهای ما ! چیزی که بر خلاف بیشتر دوستان همراه کمتر در موردش فکر میکردم و دغدغه داشتم. شاید به همین دلیل از این به بعد باید بیشتر در این باره بنویسم.تا شاید از دغدغه هایم با همفکری دوستان حل شود. به هر حال این شروع جدید و پایان قدیمی در نوع خودش دلتنگ کننده هم هست. دل کندن از آب و خاک حتی اگر آن را زشت بدانی و از آن خودت ندانی باز هم سخت است. سرزمینی که دو سال از بدترین سالهای عمرم را که میتوانست بهترین باشد را در آن گذراندم. باشد که درس عبرتی باشد برای بقیه دوستان و مومنان !

پس در حال جمع آوری و بستن بار و بندیل هستم تا در اولین فرصت به آغوش میهن باز گردم.هر چند که میهن فعلا پشتش را به ما کرده و از آغوش باز خبری نیست ! التماس دعا ار مومنین !

2 - سرابی به نام مایگرنت هلپ  :

قبلش برای کسانی که با مایگرنت هلپ آشنا نیستن بگم این سایت یک فروم اجتماعی برای بحث و تبادل نظر در مورد مسایل مربوط به مهاجرت به استرالیاست و بسیار مفید و آموزندست.اگر کسی میخواد در این راه قدم بذاره حتما یه سری به اونجا بزنه.من خودم 10 نفر رو به اونجا معرفی کردم که همشون الان از اعضای فعال و صاحب نظر این فروم شدن. 

خوب دوست نداشتم راجع به مایگرنت هلپ اینگونه تیتر بزنم. راستش وقت زیادی اونجا گذروندم. سعی کردم به دوستانم در اونجا کمک کنم و هر وقت هم کمک خواستم اکثرا دریغ نکردند. منتها از اونجا که ما همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید این فرهنگ ایرانی بازی رو باید در هر جا که لنگر میندازیم با خودمون ببریم. گاه به گاه در این فروم درگیری های لفظی بین دوستان پیش میاد و اصلا هم اشکالی نداره.من خودم همیشه کسی بودم که سعی میکردم طرفین بحث رو به آشتی دعوت کنم و چه توهینهایی هم که بهم نشد در این زمینه و چه اتهاماتی که به من نسبت ندادند. حالا بحث شخص نیست. بحث یه فرهنگه. من خودم بارها حرفهایی رو ریپورت کردم اونجا که فکر میکردم باید حذف بشن چون حاوی توهین و اتهام زنی و پرونده سازی تخیلی برای افراد بودند. اخیرا خود ما هم دچار سانسور شدیم و پستهامون در فروم ناپدید شد. از اونجا که میگن مرگ خوبه واسه همسایه من تازه فهمیدم که در ریپورت کردن پستهای حاوی توهین هم اشتباه کردم. واقعا ما باید تحمل حرفهای حتی بد رو داشته باشیم. چرا انقدر زود رنجیم ! نازک نارنجی شدیم ! ما مگه چه پخی هستیم که همه باید بهمون از گل نازک تر نگن. حالا من از این به بعد تصمیم گرفتم تحمل شنیدن حرف مخالف رو در خودم بالا ببرم اما تحت هیچ شرایطی از اصول اخلاقی خودم کوتاه نمیام و یکی از مهمترین اونها داشتن فضای باز گفتگویی و خودداری از سانسوره. اگه به سانسور قایل باشیم هر حرفی برای سانسور شدن توجیه پیدا میکنه. به هر حال من تصمیم گرفتم مدتی از دوستای خوبم در مایگرنت هلپ دور باشم تا بیشتر فکر کنم و بتونم راههای اشتباه فکری رو که رفتم اصلاح کنم. از همه دوستای خوبم هم تشکز میکنم که به من تو این مدت لطف بیکران داشتند. نام نمیبرم که کسی از قلم نیفته.

از رفتن و دل کندن حالا بیشتر خواهم نوشت. سبز باشید.

در خود شیفتن


                                              

سلام.تو رو خدا بلند نشین.به جان بچه ها ناراحت میشم. نه تو رو خدا خجالت ندین. بفرمایین.بفرمایین. قربون شما. خوب اینکه دو روز گذشته چیزی ننوشتم علتش این بود که در فکر بودم. در فکر یک آدم خودشیفته. در فکر آدمهای خود شیفته. یه همکار که بدجوری روی اعصابم بود و هنوزم هست.حالا شما نظراتتون رو مطرح کنید شاید از این درد دیگر خودشیفته پنداری اندکی کاسته بشه.

راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من خودم آخر خودشیفته ام. یعنی تو آینه نگاه میکنم انقدر ذوق میکنم که نگو.حالا نه قیافه درستی دارم نه هیکل تو دل برویی که به خودم بنازم اما نمیدونم این چه دردیه دوس دارم یه سال وایستم همینجوری زل بزنم تو آینه. یا مثلا عکس خودمو که میبینم انقدر حال میکنم چونان که به خر تیتاپ داده باشی ! مبخوام بدم در تیراژ بالا عکسم رو منتشر کنن بزنن این ور اونور از خیابونا که رد میشم نه تنها خودم کیف کنم بلکه دیگران هم از دیدن روی ماه من لذت ببرن ! والا ! باور نمیکنین ! حالا من با اینکه انقدر گهم (الان همینو میگین تو ذهنتون دیگه ! من که میدونم ) سعی میکنم توی جمع و جلو دیگران این احساس خود شیفتگی رو منتقل نکنم. مثلا هیچوقت از خودم تعریف نمیکنم یا اگرم لازمه چیزی از خودم بگم که تعریف حساب میشه قبلش اذعان میکنم که حالا من که هیچ خری نیستم ولی مثلا فلان ... یا هیچوقت تو نامه های اداری زیرش رده وسمتم رو نمینویسم.فقط اسم مینویسم و امضا میکنم. حالا دیدین بعضی ها زیر نامه هاشون امضا میکنن دکتر فلانی یا مهندس فلان(تازه اکثرا الکی هم به خودشون لقب میدن). خیلی ضایعست بابا !  حالا اینها رو داشته باشین فکر کنین یه آدمی که اصرار داره همه ازش تعریف کنن و همش اصرار داره که مثلا من رییس فلان جا هستم. من خیلی باهوشم. بقیه همه خنگن.من یه موجود استثنایی ام. همه به من نیاز دارن. همه چی باید با من هماهنگ بشه و باز همه اینها رو بذارین در کنار اینکه اون آدم نه تنها هیچکدوم از اینها نیست بلکه یه موجود بی ادب و تنبل و بی شخصیته. ببینین دیگه اون چقدر خودشیفته هست.یعنی به نظر من یه همچه آدمی باید در اسرع وقت بستری بشه. جمیع این صفات که گفتم در این همکار ما جمع شده و همواره این تناقض در من وجود داشته که برخورد با این آدم باید چگونه باشه که هم یه آدم نایسی به نظر بیام هم تحمل زرت و پرت های آقا رو نکنم. به هر حال از سه روز پیش که یه برخورد مختصر بین ما پیش اومد تا امروز که باهاش حرف نزدم. 

وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم دور و بر ما پره از این جور آدمها.از بالاترین رده سیاستمداران بگیر تا رده های پایین عوام و مردم کوچه و بازار. از همکلاسی دانشگاه بگیر تا همکار بغل دستی. آیا میشه با همه ساخت یا باید بزنی تو دهن این آدمها ! حالا به یکی زورت میرسه بقیه رو چی کار کنی ؟؟؟

اگه خوب نگاه کنیم میبینیم خود شیفتگی صفت بارز تمام دیکتاتورهای دنیا هم بوده. 

حالا یه کاری پیش اومده باید برم.برگشتم نتایج این بحث رو که گفتم جمع بندی میکنم.

                                 


پسبرگشت : 

خوب همونجور که میگفتم فکر میکردم چجوری باید با این آدمها برخورد کرد. بعد یهویی فکرم رفت تو جامعه و مردم و کشورهای مختلف. یاد یه صحنه ای افتادم.بعد از دوسال که برگشته بودم از قزاقستان با یه دوست خوب و قدیمی(که الان اون هم ایتالیاست و چند ساله ندیدمش) رفته بودیم یه چیزی بخریم یادم نیست چی بود.ولی یادمه طرف یه جوری جنس رو چپوند به ما و ما رفتیم خونه.بعدش که فهمیدم کلاه رفته سرمون بهش گفتم بیژن پاشو بریم خشتک یارو رو بادبان کنیم.گفت : ول کن بابا حالا چی هست مگه. حالا از ما اصرار و از اون انکار. خلاصه به زور رفتیم اونجا و من در نهایت طلبکاری پول رو پس گرفتم و یارو رو با منطق و تهدید و داد و بیداد و ... مجبور کردیم حق رو همیشه از آن مشتری بدونه. تو راه برگشتن این دوست ما گفت تو قبل از اینکه بری اونور اینجوری نبودی و همه چی رو زود بی خیال میشدی.چقدر عوض شدی ؟! و من با خودم فکر کردم راست میگه ها ! فرهنگ و قانون تو یه کشوری چقدر رو آدم تاثیر میذاره و من قبلا عمرا" آدمی نبودم که به این راحتی ها دنبال چیزایی باشم که به زور ازم گرفتن و این شد که فهمیدم اگه ساکت باشی و همه چی رو اونجور که هست قبول کنی میشی مثل مردم ما !(بلانسبت بهار همکار گرامی ! میدونم منظورت این نبود)

به هر حال همه اینها گذشت و ما پامون به هند رسید و فهمیدیم هنوز هم مردمی هستند که بدتر از ما تسلیم شرایط باشن و هر چی که براشون پیش آید خوش آید. 

باز از بحث پرت افتادیم.این جاناتان هم راست میگه میگه تو میای خوب شروع میکنی آخرش به یه جا دیگه ختم میشه. از این همکارمون میگفتم. بعله آقا. این همکار ما نارسیسیسم و این حرفها رو رد کرده و به نوعی مخلوطی از بیماریهای روانی رو با هم داره. یعنی یهو میبینی انقدر مهربون و صمیمی میشه که باورت نمیشه.یهو دو دقیقه بعد عصبی و پرخاشگره. دوباره فردا میبینی مثل یه بچه راهنمایی عطش مسایل جنسی داره و از خاطرات عملیاتهای دلیرانه اش در دبی و تایلند تعریف میکنه ! دوباره سر نهار میبینی یه آدم با شخصیت و لفظ قلم شده و با همه با ادب و احترام برخورد میکنه ...خلاصه چند شخصیتیه و هر شخصیت واسه خودش یه دنیا ضعف و قدرت داره. بگذریم. من از این مدل آدمها قبلا هم دیده بودم.شاید تو یه پست راجع به اون هم گفتم. به هر حال طبیعت کار ما به خاطر محیط پر تنش و پر استرس آدمهای سالم رو هم مریض میکنه چه برسه به اینکه به خاطر نوع کار پر از خاک و خل ما معمولا" آدمهای سالم (بلانسبت خودم روم به دیوار !) توش کمتر وارد میشن. 

در پایان جا داره یادی بکنم از میشل فوکوی عزیزم(که باهاش کلی نقطه اشتراک دارم مثل کچل بودن و ... البته ذهنتون جای بد نره ها !) که میگه : "فرق انسانهای عاقل و دیوانه در این است که انسانهای عاقل در اکثریت و انسانهای دیوانه در اقلیتند"  حالا با این حرف آدم شک میکنه که واقعا شایدم من یه مشکلی دارم ! نه ؟؟؟

اینم لینک یه مطلب راجع به خود شیفتگی که بد نیست بخونین.البته خیلی فنیه و نیاز به توضیحات جاناتان داره.

نارسیسیسم(خود شیفتگی)

                                   


یکشنبه نوشت(2)


تنها افتاده ام گوشه این کاناپه و چند ساعت است که با خودم فکر میکنم. وقتی کاری نمیشود کرد فکر کردن بهترین کار است. به همه چیز فکر کردم.به گذشته و آینده. همین حالا هم که دارم مینویسم دارم فکر میکنم. به لحظه هایی که تاریخ و سرنوشت سرزمینم را تغییر دادند. اگرهایی که اگر نبودند و اتفاق نمی افتادند الان همه چیز متفاوت بود با آنچه هست. پیشترها فکر میکردم که ما چقدر در سرنوشتمان موثر هستیم و با خودم فرض میکردم اگر من الان کاری را که در حال انجامش هستم متوقف کنم یا حتی فکری که در سرم هست را تغییر دهم سرنوشتم و اتفاقات آینده چقدر دستخوش تغییر میشوند. مثلا اگر الان نوشتن را متوقف کنم و بی خیال این پست شوم شاید خواننده ای که به این بلاگ سر میزند با دیدن پست قبلی که آنرا خوانده صفحه را ببندد و به آشپزخانه برود و زیر گاز را خاموش کند و به بقیه زندگی اش بپردازد اما اگر من این نوشتن را ادامه دهم و این پست جدید را تمام کنم او هم بنشیند و تا آخر این حرفهای من را بخواند و حواسش نباشد که زیر گاز روشن است و شیر سر برود و با زنگ در به حیاط برود و غافل از گاز باز مانده مشغول صحبت با دوست یا همسایه ای شود و گاز در خانه پر شود و با روشن کردن چراغ برق و انفجاری همه جا را دود و خاکستر فرا بگیرد !  اگر این حرفها راست باشد بزرگترین چالش هر انسانی باید این باشد که چقدر در سرنوشتش موثر است. اگر هست چرا کاری نمیکند برای تغییر آن و اگر نیست هدف از این همه تلاش در زندگی چیست ؟

به روزهای زیر فکر کردم : 

روز حمله اسکندر به ایران و اینکه داریوش سوم در چه فکری بود در آن لحظه

روز حمله اعراب به ایران و اینکه یزدگرد سوم چقدر در سرنوشتش موثر بود

روز سوم شهریور 1320 و اینکه رضا شاه قبل از ترک ایران به چه فکر میکرد

28 مرداد 32 و اینکه مصدق چقدر در انفعال مردم هم عصرش موثر بود 

روز 22 بهمن 57 و اینکه مردم واقعا فکر میکردند خودشان باعث این پیروزی شده اند ؟

روز 30 خرداد 60 و احساس یاس و سرخوردگی روشنفکران و بنی صدر که این روزها ستاره مجالس است !

روز 2 خرداد 1376 و اینکه سید ممد چقدر خدمت کرد و چقدر خیانت ؟

روز 22 خرداد 88 و ورق خوردن تاریخ ایران با هزار زور و زحمت. گو اینکه تاریخ ایران قصد نداشت این روز واقعه مهمی را تجربه کند اما به زور برایش این روز را روز تغییر سرنوشت کردند.

و همینجور روزهای مختلف جلوی چشمانم رژه میروند و نمیدانم ما یا حداقل من چقدر در این تاریخی که به سرعت ورق میخورد شریکم. انگار که کم کم باید به نظریه تاریخ محتوم هگل تن در دهم وقتی میبینم تلاشهایم به گرد پای ارابه تاریخ سرزمینم هم نمیرسد. 

دور شده ام. چاره چیست. دوست داشتم باشم.دوست داشتم چوبی لای چرخ های بیرحم این تاریخ بگذارم که لحظه ای از حرکت باز ایستد. که شاید فرصتی باشد برای لب تازه کردن آنها که اعصاب غدا کرده اند. آنها که هر چه کردند نتوانستد حرکت  اسبهای رمیده این کاروان را کند کنند و به ناچار تن به زیر چرخهای کالسکه اش انداختند. 

هنوز هم دارم فکر می کنم. فکر میکنم شاید بهتر است این نوشتن را متوقف کنم تا شیر سرنرفته و هنوز فرصتی باقیست تا از انفجاری جلوگیری کنیم. 

حال خراب این روزها

قبل از اینکه بخونین اعلام کنم میخوام غر بزنم اگه حس و حال ندارین پیشاپیش میبخشین.

اون زمانی که قزاقستان بودم منظره های خیلی قشنگی میدیدم. واقعا قشنگ.فرض کن یه دشت سبز وسطش چند تا تپه سبز دور یه منطقه رو احاطه کردند و وسط این تپه ها یه دریاچه کوچیکه و دور دریاچه پر از درختهای بلند و سبز و چند تا درخت بید(منظور از بید بود نبید !) و توش چند تا قوی قشنگ یا غاز وحشی شنا میکنن و همه جا تمیزه و هیچ کس هم اونجا نیست که آشغال بریزه یا درختا رو آتیش بزنه. یه بهشت واقعی امااااا ! امان از موجود احمقی به اسم پشه ! یعنی در اون فصلی که این همه زیبایی در طبیعت بود اگه پاتو از ماشین میذاشتی بیرون از روی شلوار جین نیشت میزدن اما نیشت میزدن ! یعنی تا سه روز باد میکرد.پشه نبودن که لامصب ! اف 16 بودن.هیکل اندازه مرحوم گودزیلا. لنگا یکی 30 سانت. حالا من اغراق کردم ولی منو چند بار از رو کفش و از رو شلوار جین زدن واقعا ! یعنی اون همه زیبایی که اونجا بود فقط میتونستی از تو ماشین نگاه کنی ! یعنی همه اینا رو باید دستشویی کنی توش چون به هیچ دردی واسه ما نخوردن. اینم یه نمونه از عکسهاش :

باراوو در تابستان

باراوو در بهار

از همون دشتها که گفتم

  

دخترکان روستایی در حال فروش محصولات ده به مسافران گذری


هند که اومدم احساس کردم بابا عجب مملکت سرسبز و باحالیه ! این انگلیسیهای مادر مرده چرا حاظر شدن اینجا رو ول کنن ! کلام منعقد نشده بود که پام تو یه چیزی فرو رفت و شلپ صدا داد ! تا به خ.دم اومدم دیدم بعله ! اون منطقه به عنوان دستشویی مجازی منظقه استفاده میشه و صدای شلپ مذکور حاصل هم آغوشی ته کفش ما با تاپاله انسانیست ! حالا بردم تو رودخونه هر چی میشورمش مگه بو گندش میره لامصب ! من نمیدونم اینا چی میخورن بی شرفا ! حالا یعنی همون شد که ما دیگه سعی کردیم یا از ماشین پیاده نشیم کلا یا با رعایت نکات ایمنی و پاکسازی منظقه مین گذاری شده اقدام به واکینگ نماییم. بعدها که دوستان ریاضی دان محاسبه کردند با پارامترهایی از قبیل تعداد جمعیت و پراکندگی در متر مربع و میزان دفع هر انسان در شبانه روز متوجه شدیم که در هنگام راه رفتن در طبیعت یا حتی گوشه خیابانهای خارج شهر که مناظر طبیعی دارند ، احتمال اینکه قدم بعدی که شما برمیدارید بر سر تاپاله بیگناهی فرود بیاید بیش از این است که پای مبارک به سلامت به زمین بنشیند !!! و بعدها فهمیدیم اینها قبلا به نتیجه ای که ما در مورد قزاقستان و پشه هایش رسیدیم رسیده اند و دستشویی کرده اند به طبیعت کلا" !!!

حالا الان که اینها رو دارم مینویسم حالم خراب است. خیلی خراب.تب دارم. حالت تهوع.گلاب به روتون ازدیاد دستشویی رفتگی و تن درد و سرد درد عمومی ! نمیدونم این ها ربطی به بهداشت بالای محیط دارد یا نه اما هر چه هست اعصابم رو به هم ریخته و من را برای رفتن از این سرزمین بیش از پیش مصمم کرده. حالا ببینیم سرنوشت ما در هفته های آینده چگونه رقم میخورد. مراتب متعاقبا اعلام میگردد.

برای دوست خوبمون دامون دعا کنید.هر چند من مطمئنم همه چی رله میشه به زودی.

(باراوو نام تفریحگاهی در شمال قزاقستان که نسبتا به محل زندگی ما نزدیک بود)

فرهنگ بلاگی

تقدیم به دامون عزیزم.


                    


یادمه سالها پیش که تازه بساط جامعه مدنی و گفتمان راه افتاده بود و ممد آقا داشت از پشت بون میفتاد از بس این اطرافیان دو آتیشش هلش میدادن(که آخرشم افتاد) یه آدمهایی در ایران سر از تخم در آوردن که بانی اموری شدن که تا اون روز وجود نداشت گو اینکه امروز خیلی عادی شدن و اصلا ما بهش فکر هم نمیکنیم. مثلا یکی از اونها بحث سازمانهای غیر دولتی(NGO) ها بودند و یادش به خیر چه قدرتی داشتند. ما هم اون موقع مثل این بچه کنه ها دور و بر این مفاهیم وول میخوردیم و سعی میکردیم یه نقشی در جامعه مدنی ایفا کنیم.هرچند امروز نه از این سازمانها چیزی باقی مونده (جز اونایی که در قالب سازمانهای خیریه فعال شدند) و نه از گفتمان تساهلی حاج عطاالله خوش خنده. یادش به خیر چه کتابهایی که چاپ نمیشد و چقدر به نظر ما عادی می اومد ! امروز که نگاه میکنم به کتابهای اکبر خان و رنگهای متنوع عالیجنابهاش و کاریکاتورهای نیکان و طنزهای ابراهیم از نوع نبویش که بارها تجدید چاپ میشد تازه میفهمم که به قول اون جوک بی تربیتی چی فکر میکردیم و چی شد ! 

حالا همه اونها یا در خارج دارن داد و هوار میکنن یا دارن تو وطن زندانی میکشن و یا مثل کربا.سچی که همون موقع در اون اوج شکوفایی آزادی طعم زندان رو چشیدن یه گوشه ای خزیدن و صداشون در نمی آد.

اینکه ما داریم امروز به راحتی بلاگ مینویسیم و برامونم خیلی عادیه مرهون یکی از همین آدماست که نیازی به معرفی نداره. حسین د.رخشان که امروز جزو آدمهای داخل ایرانه و بعد از مدتها فکر کنم به قید وثیقه آزاد شده. هرچند حسین خودشو آدم پر اشتباهی نشون داده و مدام از این شاخ به اون شاخ پریده اما همین بازی اون با شاخها به نظرم ارزشمنده و مهمتر از اون میراثی که برای ما گذاشته. وبلاگ ایرانی.

بر ماست که نذاریم چراغ این فرهنگ در ایران خاموش بشه. پس دوستای من بنویسید.از هر چی دوست دارید بنویسید. از همه اون چیزهایی که تو ذهنتونه. نذارید سایه نا امیدی و ضعف بر سرتون بیفته. نذارید دست نوشتنتون بشکنه.هر وقت از حرفی ناراحت شدین یا هر وقت یه کامنت بی ربط و توهین آمیز دریافت کردین یاد همه ضربه هایی بیفتین که حسین تو زندان خورده و نذارین چراغ این فرهنگ خاموش بشه. شاید کلمه ای از جمله های شما راهگشای عده ای باشه و شاید کلمه ای از شما مسیر زندگی خیلی ها رو ترسیم کنه. پس بنویسید !