میراث نقوی

در مورد شاهین حرف زیاد زده شده اما این حرف را چند روزی بود که میخواستم بنویسم و فرصت نبود.حالا که تب و تابها همه خوابیده و یک انسان مانده که نگران جانش است و کلامی که باد با خود برده آنها را مینویسم.

من در عنفوان کودکی تحت تعالیم مدرسه شبه مذهبی که در آن درس میخواندم شاهد تعارض عمیق و فجیع بین آموخته های آکادمیک و محیط خانواده بودم و نمیدانم چه اصراری بود که در آن جو و فضا درس بخوانم. گاهی که سعی میکردم بحثی مذهبی را در منزل به یک چالش و جدل کلامی با پدر و مادر تبدیل کنم و اغلب این حرفها با استدلالهای پدرانه و مادرانه با بیل خاموش میشد. در این میان یک خاله داشتم با سوابق سالها مبارزه در راه آزادی قشر پرولتاریا از بند طبقه فاسد خورده بورژوا و از این حرفها.آتئه ایست (اینجا) بود و به هیچ صراط مستقیمی جز راه مرحوم استالین راه نداشت. خاله که میگویم شامل هر زنی که در کودکی دور و برمان بود میشود. نه اینکه الزاما فامیل درجه یک باشد. خاله مورد نظر در جوانی اش روزها ساعتها خودش را در توالت زندانی میکرد و شبها کوهپیمایی میکرد بدون آب و غذا تا شرایط سخت زندان و شکنجه را برای خودش تمرین کند. من در یازده سالگی یک روز برای خشنودی خاطر خاله جان که روزهای زندان را سپری کرده بود و چین و چروک میانسالی و سختی زندگی روی پیشانی اش نقش بسته بود یک جک گفتم که در مدرسه از یک همکلاسی شنیده بودم و به نظرم با مزه آمده بود هر چند معنی کامل آن را نمیدانستم.جوک بی مزه من از این قرار بود که "یک عده مشغول هل دادن ماشینی بودند و به عادت معمول با هر هلی که به ماشین میدادند یک "یا علی" میگفتند و یک کاسب ارمنی هم در بین جمع یا علی گویان بود. همسایه مسلمانی از کنار آنها رد شد و با تعجب به مرد ارمنی گفت تو دیگه چرا یا علی میگویی و تو باید بگویی یا مسیح ! مرد ارمنی هم با عصبانیت گفت مگر عیسی مسیح حمال است ! " جوک در اینجا تمام شد و من منتظر خندیدن خاله جان به جک بی مزه خودم بودم اما در کمال تعجب خاله جان رویش را برگرداند و هیچ نگفت و با عصبانیت مشغول ادامه رنده کردن هویجها شد ! من با تعجب و تو ذوق خوردگی پرسیدم خاله جان از جکم خوشت نیامد ؟ باز هم جواب نداد ! این ماجرا انقدر در ذهن کودکانه من نقش بدی بست که هنوز بعد از نزدیک بیست سال با جزئیاتش در ذهنم است. بعد از مدتی خاله جان آتئه ایست ما برگشت و با عصبانیت گفت : "خیلی هم جک بی مزه ای بود.مگه حضرت علی حماله ؟؟؟" و من دیگر برای خاله جان جک نگفتم و از هر چه قشر پرولتاریا و مبارز راه آزادی و برابری بود متنفر شدم.

کانگوروی مرده  

1 – یه روز با ماشین از جاده ورودی یه معدن رد میشدم که دیدم یه اوزیه ریش قرمز با ظاهری خشن و از گردن به پایین کلا خالکوبی  با ریلکسی زاید الوصفی در حال رانندگی دیوانه وار وارد معدن شد و پشت سرش گرد و خاک عجیبی به هوا رفت.از ورودی معدن که خارج شدم و رسیدم به جاده اصلی که از یه بوته زار رد میشد دیدم یه کانگورو روی زمین افتاده و یه کانگوروی دیگه بالای سرشه و بالا پایین میپره. سرعتم رو کم کردم تا نترسه و فرار نکنه ولی کانگورو دومیه تا منو دید جست زد و رفت داخل جنگل و من کنار هیکل بی جونه کانگوروی خاکستری ایستادم. از دهنش خون میومد و داشت جون میداد. قانون میگه در این حالت باید به یه شماره مخصوص زنگ بزنم. اما من ترسیدم که خون کانگوروهه بیفته گردنم و زنگ نزدم و راهمو کشیدم و رفتم.آخه کانگوروهه تقریبا مرده بود. جسد کانگورو تا روزی که اونجا بودم کنار جاده افتاده بود و کسی عین خیالشم نبود. تصویر اون کانگورو تا مدتها تو ذهنم بود.هنوزم هست . نمیدونم من زیاد حساس شدم یا ...

2 – یه روز با یه همکار از اهالی خطه شهید پرور کوئینزلند و شهرستان ولایت مدار سان شاین کوئست توی خونه تنها نشسته بودیم و داشتیم فکر میکردیم شام چی بخوریم. این غذا درست کردن بزرگترین معضل کار در استرالیاست.اکثر شرکتها و پروژه ها تعهدی در قبال تامین غدای پرسنل ندارند و افراد (حتی در مجتمع معدنی بزرگی که من در اونجا کار میکردم و مشتمل بر 37 معدن و هزاران نفر کارمند بود) خودشون هر روز با خودشون غذا میاوردن. منزل قرمه سبزی درست کرده بود و به صورت شمش فریزی به من داده بود که با خودم ببرم و من تصمیم گرفتم به دوست اوزیمون یه چشمه از هنر آشپزی ایرانی رو نشون بدم و بهش گفتم شام امشم مهمونه منی. طرف اولش باور نمیکرد. اصولا اینجا کسی غذا به کسی تعارف نمیکنه. اما من با اعلام اینکه میخوام یه غذای اصیل ایرانی بهش بدم دلش رو آب انداختم و یه برنج کته باسماتی هم گذاشتم و بعد از نیم ساعت قرمه سبزیه ما حاضر بود.طرف خیلی خوشش اومد و حسابی ذوق کرده بود. هر چند من فکر نمیکردم خوشش بیاد چون چند سال پیش این قضیه رو روی روسها و قزاقها امتحان کرده بودم و اصلا دوست نداشتن. اما ایشون خیلی خوشش اومد و در عین حال که تمام ظرفها رو شست گفت فردا شام مهمونه اونم با یه قضای اصیله اوزی !

غذای فردا فکر میکنید چی بود ؟ استیک کانگورو که کلا نپخته بود با یه کم نخود سبز پخته و سیبزمینی شیرین سرخ شده.با حالت اشمئزاز غذا رو خوردم و کلی تعریف کردم.آخرش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم : میدونی شما تنها ملتی تو دنیا هستین که حیوون ملی تون رو میخورین ؟ اگه کسی تو حادثه رانندگی یه طاووس رو که پرنده ملیه هندیهاست  توی هند بکشه باید 7 سال بره زندان در حالی که واسه کشتن آدم فقط باید جریمه مالی بده. خندید و گفت آره یه کم عجیبه و لقمه آخر رو گذاشت توی دهنش. تصویر کانگورهه هنوز توی ذهنم بود.

3 – از کار اخیر آمدم بیرون.کاری که قبلا راجع بهش حرف زدم و همتون به خاطرش کلی بهم تبریک گفتین. شاید هدفم از این کار ثبت کردن رکورد سه کار در سه ماه نبود اما عملا این اتفاق برای مهاجر تازه واردی مثل من یه رکورد محسوب میشه ! راجع به این موضوع کار عوض کردن و کار پیدا کردن باید یه پست طولانی و مفصل بزنم اما سربسته بگم که کار پیدا کردن شاید ده درصد ماجراست. مهم اینه که شما مطمئن باشید برای اون کار مناسب هستین و نسبت به توانایی هاتون و وظایفتون توی کار جدید واقع بین باشین. شاید اوزی ها در نگاه اول توی محیط کار از ما ابله تر به نظر برسند اما تجربه من نشون داده که کاری که باید انجام بدن رو خوب بلدن و نسبت به وظایف و مسئولیت ها کاملا آگاه هستند و ماجرای باند بازی و زیر آب زدن هم سندش به نام ما ایرانی ها نخورده و همه جا از جمله استرالیا این قضیه کم و بیش در جریانه . توی ایران فقط کافی بود که یه کم باهوش باشی تا راه و روش کار رو یاد بگیری  و همین که یه کم خلاقیت از خودت به خرج میدادی میشدی فرمانده کل قوا. من خودم توی 24 سالگی مسئول چند تا تیم نقشه برداری توی یه پروژه خیلی مهمه این مملکت شدم که پست مهم و حساسی به شمار میومد و در 26 سالگی یه واحد با هشتاد و پنج نفر پرسنل با دوازده تا ماشین سبک و حدود پونصد میلیون تجهیزات و یه تنخواه گل و گشاد تویه بزرگترین پروژه ساختمانی کشور قزاقستان  زیر دستم بود.پروژه ای که هر هفته یه وزیر ازش بازدید میکرد و در سال حداقل دوبار شخص نخست وزیر قزاقستان مبومد بهش سرکشی میکرد.اما اینجا به هزار و یک دلیل در پیاده کردن چهار تا ستون ساده خودم رو ناتوان احساس میکردم. واقعیت خیلی پیچیده است و اگه دوست داشتین در پستهای بعدی بهش خواهم پرداخت. به هر حال دوری از خانواده توی یه کشور غریب هم مزید بر علت شد که عطای حقوق بالای کار کردن در معدن رو به لقاش ببخشم و برگردم در آغوش سیدنی و از یه کار سبک تر اما توی یه شرکت بهتر و بزرگتر شروع دوباره ای داشته باشم. نکته جالب ماجرا اینه که پیدا کردن کار در استرالیا که برای خیلی ها سخترین کار ممکن محسوب میشه واسه من خیلی ساده شده. نمیدونم واقعا چرا اما فکر میکنم این کار یابی هم فرمول های خاص خودش رو داره که رشته به رشته متفاوته و هر کس بعد از یه مدت به باید ها و نبایدهاش آگاه میشه.

4 – ماجرای شکایت از آقای نژاد پرست به نتیجه قطعی رسید.گفت که من نمیتونم ده هزار تا بدم و بیشتر از دوهزار تا نمیتونم بدم.منم که هم دیگه خجالت میکشیدم سر این موضوع حرف بزنم  و هم دلم به حقوق بالای معدن خوش بود گفتم باشه همون دو هزارتا رو بده. بعد یارو گفت که حالا میشه 1500 تا بدم و منم قاطی کردم و گفتم این رفتارش توهین آمیزه و من اصلا راضی نیستم و میخوام پرونده رو ببندم و برم دادگاه فدرال که یارو جا زد و گفت پس حسابت رو بده همون دوهزارتا رو بدم بهت و قراره تا فردا بریزه به حسابم.البته من کلا از پیگیری این ماجرا دل چرکین شدم و فکر میکنم خوب الان یارو که تفکرش عوض نمیشه که بدترم میشه از اون طرفم پولی نیست که بخوام بگم به درک عوضش پول گیرم اومد ! یه ماه کرایه خونمونم نمیشه ! خلاصه موندم که در این موارد واقعا عکس العمل آدم چی باید باشه ! فکر کنم یارو تا آخر عمرش از کنار ایرانی جماعت رد هم نشه !

5 – رییس جدیدم آدم خیلی خوبیه. شیفته مرامش شدم. استرالیایی انقدر با معرفت ندیده بودم. یعنی یه جورایی هم من تو رودرواسی آمدم اینجا استخدام شدم هم اون تو رودرواسی منو استخدام کرد. ولی امیدوارم که همکاری باهاش طولانی مدت بشه و بتونم بهش نشون بدم که ایرانی ها ارزش اعتماد کردن رو دارن. حالا هدف فعلیم شده اینکه این همکارای جدید رو از اینکه یه ایرانی میتونه خوب هم باشه ایمپرس کنم. امید وارم دوباره در پست بعدی نیام بنویسم کارم رو عوض کردم ! دعا کنید !

6 – تصویر کانگروهه هنوز توی ذهنمه.لحظه ای که جفتش بالای سرش بود و با دیدن ماشین من فرارکرد.همش فکر میکنم پشت یه درختی واستاده بود و داشت تو دلش به من و هم شکل هام که باعث مرگ جفتش شدیم فحش و فضیحت میداد. ولی باور کنین وقتی من رسیدم کانگوروهه دیگه مرده بود. اسکیپی روحت شاد. 

رویای خیس

یکی از مزایای بی بدیل زندگی در خارج از ایران بهره مندی از اینترنت پر سرعت واقعیه که در ایران معمولا به شوخی شبیه. البته این لذت سر خوردن در فضای سایبری رو من پیشتر در هند تجربه کرده بودم و در واقع باید بگم همین مساله باعث از کار و زندگی افتادن ما در اونجا هم شده بود. معمولا یکی از تحولاتی که این مساله ایجاد میکنه برقراری روابط زناشویی از نوع مدرنه. یعنی همونطور که در نسلهای پیش زندگی خانوادگی در کنار تلویزیون تعریف میشد و یه جمع صمیمی خانوادگی عبارت بود از زن و شوهر و بچه ها و یک میز تنقلات یا غذا و یک تلویزیون ، امروز یک زندگی خانوادگی تشکیل شده از یک زن و یک شوهر و دو عدد لپ تاپ که هر کدوم در حال جست و خیز در فضای مجازی هستند و در حالتهای ایده آل در حالی که روی یک کاناپه با هم نشسته اند و سر هر کدامشان در فیس و بوک و سایتهای مشابه فرو رفته ، در کنارش برای هم کامنتهای عشقولانه هم تگ میکنند ! تازه عده ای در استرالیا کمپینی تشکیل داده اند که بله آقا ! اینترنت کابلی حق مسلم ماست و شعار : "دم در هر منزل یک استرالیایی یک انشعاب فیبر نوری برای خانه" را سر میدهند. حرف حسابشان هم که کمی حسابی است این است که وقتی بستر فعالیتهای شبکه فراهم شود ، کاربرد و استفاده اش هم از دل همان بیرون می آید. این حرف را در جواب کسانی میزنند که میگویند مگز همین اینترنت چند مگابایتی چه عیبی دارد که باید سرعتها به گیگ برسد. خلاصه این حرفها رو زدم که بگم یکی از مزایای اینترنت پر سرعت در غربت هم دیدن برخی فیلمهای ایرانی از یوتیوب است که در زمان اکرانشان آدم فرصت یا حوصله رفتن به سینما را نداشته و امروز با فاصله چندین سال امکان دیدنشان را با زدن پشت پا به قانون کپی رایت فراهم میبیند.

امروز هم ما از سر بیکاری و غم و غصه دل نشستیم و یک فیلم ایرانی تماشا کردیم به اسم رویای خیس. این فیلم که یکی از کارهای زیبای کارگردان موفق زن ایرانی خانم پوران درخشنده است یکی از معدود فیلمهای ایرانی بود که امروز با وجودی که برای بار دوم میدیدمش احساس بدی نداشتم. یعنی تا وسطهای فیلم حواسم نبود که قبلا سی دی فیلم را دیده بودم اما با وجودی که در وسطهای آن کل ماجرا به خاطرم آمد باز هم به دیدن مابقی رغبت داشتم و با وجود بازی های ضعیف (به جز بازی فرامرز غریبیان) و مونتاژ داغون و شخصیت پردازیهای نسبتا سطحی ، این(یعنی تکراری نشدن سوژه با گذشت زمان) برای یک فیلم مثبت مهمی ست.

ماجرا در این فیلم از آن  قرار است که پسرنوجوانی  که با مادر جدا شده از پدرش زندگی میکند بر اثر اتفاقی تصمیم به زندگی کوتاه مدتی همراه با پدر خود میکند و در منزل پدری متوجه حضور دختر نوجوان همسایه می شود که به طرز مرموز و اساطیری عقل و هوش از پسر نوجوان میبرد (هر دو طرف ماجرا 16 ساله هستند) و داستان با این گره در رابطه دختر و پسر و مخالفت های خانواده و دیالوگهای خانواده های طرفین که حاکی از مخالفت شدیدشان است ادامه پیدا میکند و در نهایت پس از کش و قوس فراوان و سوالهایی که در ذهن بیننده درباره چگونگی فرجام این رابطه ایجاد میشود دختر و پسر تصمیم به فرار میگیرند و در راه شمال بر اثر تعقیب و گریز با پلیس و حادثه هر دو به درون دره ای پرت میشوند و در صحنه ای تایتانیک وار دختر نجات پیدا میکند و پسر با مرگ روبرو میشود. کل ماجرا رو گفتم که خیالتان راحت باشه از دیدن یا ندیدن فیلم اما نکته جالب ماجرا همان پایان ماجرا بود. یعنی فرجام رابطه ای اینچنینی در خانواده های ایرانی دوران نوجوانی ما جز این نمی توانست باشد. حالا این روزها ماجرا ظاهرا کمی فرق کرده و بچه ها با خانواده ها راحتتر شدند و اگر شنیده های من که سالها از ماجرای جامعه ایران دور بوده ام درست باشد ، پسرها با پدر دوست دخترشان ویسکی میخورند و دخترها با پدر دوست پسرشان استریپ پوکر بازی میکنند اما بستر جامعه ایران همان است که بود. یعنی اصل ماجرا تغییری نکرده و هر چقدر هم یک دختر شانزده ساله به خودش ریمل و ماتیک و سایه بمالد و بوتاکس و گونه و دماغ عمل کرده داشته باشد اختیارش قانونا دست پدر است و اگر با پسر نا محرم در بیرون خانه قدم بزند پلیس قانونا حق دارد با حواله لگد به ما تحت طرفین هر دو را برای اعمال قانون و حد راهی بازداشتگاه کند.

از این دست فیلمها زمانی در ایران زیاد ساخته میشدند و بعضی هایشان مثل آواز قو در مورد عشقهای افراد بزرگسال تر و تعداد کمتری شان درباره عشقهای نوجوانی بودند. فیلمهایی مثل دختری با کفشهای کتانی یا فیلمی از داوود نژاد که اسمش یادم نیست و شاخص ترینشان درخت گلابی (اولین فیلم جدی گلشیفته فراهانی لعنت الله علیه !)  اما نبودن فیلمهایی از این دست در جامعه امروز ایران نشان از تمام شدن معضل این روابط بین دختران و پسران نوجوان نیست. من با دیدن دیالوگهای بین پدر و مادر پسر و دختر با فرزندانشان دقیقا به یاد دوران نوجوانی خودم افتادم و حرفهایی که در آن زمان رد و بدل میشد. موضع خانواده ها معمولا در برابر این مسایل انکار و سکوت است. پدر سوت میزند و مادر برنج را آبکش میکند و ساده ترین راه را نشنیدن حرفهای دل نوجوان قصه میدانند. یا شاید کم کردن یا قطع کردن رابطه با خانواده ای که این اتفاقها از آنجا ناشی شده (در این سن ، این روابط و مشکلات بیشتر بین خانواده ها بروز میکند و بین دختر و پسرهایی که به واسطه فامیلی یا دوستی در رفت و آمد خانوادگی هستند) .

یادم میاد زمانی که فیلم دختری با کفشهای کتانی روی اکران بود و من غلط نکنم پیش دانشگاهی بودم با  هزار دوز و کلک  یک روز مادرم را به دیدن فیلم بردم و مثلا خواستم بهش بفهمانم که اگر جلوی یک رابطه سالم را بگیرد داستان ممکن است شکل بدی پیدا کند و مادر هم بی خیال متوجه منظور من نشد و از بی محتوا بودن و جلف بودن فیلم گله کرد ! هر چند بعدها فهمیدم مامان گلم همه ماجرا را از سیر تا پیاز فهمیده بود و نزدیکترین راه به مقصد برایش از کوچه علی چپ میگذشت و این من الاغ بودن که با اشارات نظر برای هدایتشان به راه راست آب در هاون میکوبیدم.

به هر حال نوجوانی پر فراز و نشیب ما تمام شد و آن همه خاطره های خوب و بد گذشت اما این معضل بی فرجام برای رابطه دختران و پسران نوجوان ایرانی که نیاز به کشف دنیای هم دارند همچنان پا برجاست و قربانی میگیرد. قربانیانی از جنس فرزندان طلاق و ازدواجهای نافرجام و کور و آمار بالای طلاقهای رسمی و روابط بی شمار بعد از ازدواج و اشکال ناسالم روابط زن و مرد در جامعه. وقتی میگویم ناسالم منظورم جنسی نیست ، کما اینکه یک رابطه صرفا جنسی اما سالم به اعتقاد من یک رابطه سالم است(این توضیح لازم بود.منظورم از رابطه سالم این نیست که دختر و پسر با هم بنشینند و قصه های گلستان سعدی بخوانند !) اما زندگی های پنهانی و ناهنجاری های رفتاری در روابط زناشویی کمترین پسلرزه های نبود این شناختها در دوران نوجوانی اند.

آیا واقعا تنها فرجام یک رابطه دو نفره در نوجوانی  مرگ است یا شما راه دیگری برای آن سراغ دارید ؟

راه من آمدن به یک جامعه باز و با تحمل بالا بود که بچه ها از سنین پایین رابطه با جنس مخالف و حتی رابطه جنسی را مزه مزه میکنند اما آیا این هم بهترین راه برای برخورد با این مساله است ؟ نظر شما به عنوان نوجوان دیروز و پدر و مادر فردا یا همین امروز چیست ؟

پسنوشت : دوست عزیزی دارم به اسم شاهین که سالهاست در کانادا به سر میبره و شریک همه لحظه های نوجوانی من بوده. برام پیغام خصوصی گذاشته که من به صورت عمومی میخوام اینجا منتشر کنم :

من اومدم به آقای امیرحسین بگم که این جملت رو خیلی باهاش حال کردم.
"من راهنماییم واسه همه اینه که تا وقتی یاد نگرفتی چجوری گذشت کنی خودتم واسه خودت زیادی ، دیگه یکی دیگه رو آویزون خود بیخودت نکن"
اگه می شه بگو آیا فکر می کنی با خانومت شبیه هم هستید یا مکمل هم؟ و اینکه چند سال اختلاف سن دارید؟ ما دنبال اکثیر زندگی شما هستیم (زدم به تخته)
احسان جان، در ایامی که موضوع این بود: اولیه یا دومیه ! (احسان : این یک ماجرای خصوصی در دوران نوجوانی من و شاهین درباره همین موضوع این پست بود)یادمه که شما دختری با کفش های کتانی رو خیلی باهاش حال کردی. ای کاش اون روز تو هواپیما تو بودی...(احسان : روزی که ایشون با پگاه آهنگرانی هم سفر بود از اطریش به ایران و بحث به اون فیلم کشید)
اما جواب من به سووالت اینه که این موضوع فقط در صورت پیشگیری قابل کنترل است، یعنی اگه تونستی شرایطی به وجود بیاری که اصلا اینطوری نشه اما اگه شد، من فکر می کنم باید بذاری تا تهش بره...فوقش طلاق می گیره. طلاق اصلا خیلی بد هم نیست که می گن!
یا نقی

بازم همراه

 

سلام دوستان.

حرف زیاد هست. به موقع  یعنی همین امروز و فردا خواهم گفت. فقط صرف ایجاد تنوع و آشنا کردنتون با یه رسانه خوب و جذاب فکر کردم از موقعیت استفاده کنم و یه رادیوی محلی که از بریزبن پخش میشه رو بهتون معرفی کنم که قبلا هم در موردش باهاتون حرف زدم. اولش بگم که هرگز فکر نمیکردم در عصر اینترنت و ماهواره به گوش کردن یه رادیو اونم به صورت زنده و اونم از طریق اینترنت و در ساعتنهای مفید روز و نه مثلا در حال رانندگی یا کارهای دیگه عادت همیشگیم بشه . اما مدتهاست پیگیری برنامه هاش عادت هر هفته ام شده. اتفاقا چند ماه پیش هم زمانی که در هند بودم یه مصاحبه کوچولو با رضا دوست خوبم که به نوعی سردبیر برنامه مجله رادیویی همراه که شاخص ترین برنامه فارسی این رادیوست ، داشتم و هفته پیش هم بر سر همین ماجرایی که حرفش رو در دو پست قبلی زدم فرصتی دست داد که دوباره با رضا در برنامه زندشون گپی چند دقیقه ای بزنم. امید وارم گوش کنید و خوشتون بیاد. حرفهای من از دقیقه سی و شش به بعد هست. توی فیس بوک هم میتونید برای پیگیری برنامه هاشون کلمه "مجله رادیویی همراه" رو جستجو کنید.اسم رادیو که به چندین زبان غیر انگلیسی از جمله فارسی برنامه داره هست :  ۴ای بی

 لینک برنامه هفته پیش : http://soundcloud.com/hamrah-4eb/hamrah-97