کش صد هزار منزل بیش است در بدایت ...

۱- چند وقتیست خوابهای بد میبینم. هر بار یک موشک رو توی هوا میبینم که از دور به سمت ما می آد و هر کسی با دیدن موشک به سمتی فرار میکنه و من خودم رو مدل این فیلمهای اکشن پلیسی به گوشه ای پرتاب میکنم و وقتی در هوا در حال شیرجه رفتن به پشت یک سکوی بتنی هستم موشک به ساختمان مقابل میخورد و شیشه ها در هوا پراکنده میشود و من همینطور که در هوا معلقم و هنوز به زمین نرسیدم  نصفه شب از خواب میپرم ! فکر میکنم این تصویر ترکیبی از خاطره های دوران کودکی و دوران جنگ به همراه زمزمه های جنگی تازه باشد که هر روز صدای طبلش بلند تر میشود. هیچوقت در این سالها صدای سیاه جنگ را ایقدر جدی نشنیده بودم.

۲ - خرداد سال 88 نامه اسسمنت ما برای مهاجرت به استرالیا آمده بود و من خودم رو برای لاج پرونده آماده میکردم. وقتی تلویزیون نتایج شمارش آرای انتخابات رو به قول خودشان اعلام میکرد من در کارگاهی راه سازی در نزدیکی ساوه کار میکردم و به همراه تعدادی از همکاران و دوستان از تلویزیون پیگیر اعلام نتایج بودیم و بعد از اعلام نتایج تقریبا همه با لب و لوچه آویزان به هم نگاه میکردند و انگار کسی منتظر گفتن حرفی جدید بود اما هیچکس حرفی برای گفتن نداشت که یکی از دوستان که مدتها به تصمیم من برای مهاجرت انتقاد داشت گفت : تو تو از وقتی که تصمیم به مهاجرت گرفتی تا امروز که نامه اسسمنت مدارکت آمده چقدر طول کشیده ؟ از اون لحظه من احساس کردم موج جدید و جدی از مهاجرت در راه خواهد بود.

۳ - در دوران دانشجویی دوستی داشتیم که یک سال از ما کوچکتر بود. از بد حادثه دچار عشق سختی شده بود و در راه عشقش شدیدا جدیت داشت و با وجود فاصله فرهنگی و فکری زیاد با دخترک محبوبش (که ما به دلایلی بیشتر از او میشناختیمش) هر بار برای ابراز ادارت و مودت به در بسته میخورد و آخرین فکری که من در مورد او میکردم ازدواج او و معشوقه کم سن و سالش در آینده بود و همیشه سعی میکردم به نوعی روی زشت واقعیت رو بهش یادآوری کنم . به هر حال من هم که در سنین دانشجویی مزدوج شده بودم برای اون دوست به نوعی راهنمای زنده مقولات عشقی-ازدواجی تبدیل شده بودم و بارها پیش آمده بود ساعتها با من حرف زده بود و از دغدغه ها و ذهنیاتش و پیش بینی هایش برای آینده گفته بود. یک بار در حالی که از برنامه ریزی های خیال پردازانه اش برایم گفت و متوجه پوزخندی در صورت من شد پرسید یعنی باور نمیکنی  این اتفاقها بیفته ؟ گفتم نععع ! گفت یعنی تو خودت که الان ازدواج کردی و به کسی که دوستش داری رسیدی پشیمونی و فکر میکنی که نمیتونی این بار مسوولیت رو به دوش بکشی که من رو انقدر از این مساله بر حذر میداری ؟

خیلی به فکر فرو رفتم. واقعیت این بود که من از پس فشار آن سالها بر می آمدم اما قبل از اینکه مهمترین تصمیم زندگی ام (یعنی ازدواج در سن بیست سالگی) را بگیرم هرگز چنین موقعیت پر استرس و غیر قابل پیش بینی آینده ای را تصور نمیکردم ! اما آنچه که باعث شده بود هنوز من روی پای خودم بایستم نه تغییر شرابط بلکه قدرت و نیرویی بود که با قرار گرفتن در شرایط دشوار پیدا کرده بودم. قابلیت هایی که قبل از به وجود آمدن آن شرایط حتی تصور داشتنش را هم نداشتم !

آن دوست پیشین ما با دخترک محبوبش در همان سالها در همان سن بیست سالگی ازدواج کرد و الان صاحب فرزند چند ساله ایست و آخرین بار که ازش خبر داشتم زندگی رضایتبخشی داشت و در سه شرکت مختلف کار میکرد و هر روز از صبح زود تا  تا دیر وقت مشغول بود اما از زندگی اش راضی و خوشحال بود.

۴ - چند وقت پیش دوستی قدیمی از ایران زنگ زده بود و از چگونگی پروسه مهاجرت سوال میکرد. میگفت امروز وضعیت ایران از فرار مغزها به ماندن احمقها تغییر کرده. تعبیری که به کار برد خوشایند نبود. حرفی نبود که من راضی به شنیدنش باشم اما باور کردم با اتفاقات امروز ایران هر کس بتواند به تخته پاره ای چنگ میزند و خودش را از سونامی این روزها و روزهای آینده این گربه پیر نجات خواهد داد.

گاهی دوستانی در اینجا یا مستقیما سوالاتی میپرسند درباره مهاجرت. هر کس تلفنی تماسی میگرد یا به طریقی بعد از مدتها با من همکلام میشود سوال میکند که آیا راضی هستم یا نه ؟ آیا پشیمان هستم یا نه ؟ اینکه آیا کار پیدا کرده ام ؟ آیا زندگی ام از گذشته بهتر شده یا بدتر ؟ طبیعیست که آدمها این سوالها را نه از روی دلسوزی برای من بلکه برای ارزیابی وضعیت خودشان برای مهاجرت میپرسند و گاهی خیلی ساده با جوابهای من برای خودشان نسخه ای کلی میپیچند و یا قید مهاجرت را میزنند و یا در تصمیمشان مصمم میشوند در حالی که این نظرات در مورد هر شخص و حتی در شرایط متفاوت کاملا متفاوت و گاه متضاد است.

اما چیزی که استثنا ندارد و باید در نسخه کلی هر کسی آن را در نظر گرفت این است که برای یک مهاجر در شرایط عمومی ما تلاشی که برای داشتن یک زندگی معمولی حداقل برای چند سال اول باید انجام داد بسیار ، بسیار ، بسیار بیشتر از تلاشی است که ما به طور معمول در ایران داشتیم. هر کس به شما گفت که در هر نقطه دیگری از دنیا حلوا تقسیم میکنند و همه چیز بر وفق مراد است از سه حالت کلی خارج نیست. یا اینکه مثل سگ دروغ میگوید .  یا اینکه آدم پر تلاش و موفقی است که با تلاش چندین برابر ایران دوره سختی را پشت سر گذاشته و امروز به ذوره ثبات خود برای مهاجرت رسیده و اگر از دوره سختی هایش حرفی نمیزند یا نمیخواهد اثر بدی بر ذهنها بگذارد و شاید گاهی گذشته پر تلاشش را فراموش کرده .

اما حالت سوم که وضعیت خیلی از تازه مهاجران مثل ماست  این است که  هنوز سختی های گاه و بیگاه به همراه لحظه های خوب و سرشار در زندگی اش وجود دارند اما توان و ظرفیتش را پیدا کرده و تصمیم گرفته مثل دوست دوران دانشجویی ام سختی ها را در آغوش بگیرد و به سمت آینده چشم بدوزد !

 ۵ - هوای امروز کاملا بهاری بود و ما لباسهای تابستانی مون رو به تن کردیم و با تعدادی از دوستان قدیمی و جدید، بی خیال و خوشحال تصمیم گرفتیم پیاده به دیدن یک فستیوال برزیلی در مرکز شهر بریم. وقتی پیاده از روی هاربر بریج رد میشدیم (پلی که شاید گاهی چند بار در روز از رویش رد میشویم و برایمان به بی اهمیتیه پل اتوبان همت روی دره پونک شده !) نا خودآگاه به گذشته فکر کردم. به روزهایی که با دیدن تصویر برزگ پل که در دفتر آقای وکیل نصب شده بود به سرزمین رویاهایمان فکر میکردیم و به  آرزوهای دور و درازمان که با آمدن ویزا به تحقق خواهد پیوست !

رشید اسماعیلی و شیوا نظر آهاری و ژیلا بنی یعقوب هم چمدانهایشان را بسته اند. بدون اضافه بار و نگرانی از اینکه بار مجازشان 25 کیلو است یا 30 کیلو یا اینکه بلیطشان را با امارات بگیرند یا اتحاد ! مقصدشان هم نه ارض موعود که زندان اوین است و من بدون دغدغه فردا روی چمنهای کنار ساحل دراز کشیده ام. نسیم بهار نیمکره جنوبی به گردنم میخورد و لی لی دغدغه اش این است که باز کرم ضد آفتاب نزده ام و من به خوابهای این روزهایم فکر میکنم و به گربه پیری که آبستن حادثه ای است بسیار فراتر از ظرفیت و قامت پیر و کوچک شده اش !  

دنیای مالکوم

28443494883968178526.jpg (790×600)

مالکوم مردی میانسال (شاید پنجاه ساله) با موهای بور که به زردی میزند و صورت سرخ و سفید است که بیشتر از یک ماه است شده ام همکارش. یعنی همکار اون و خیلی های دیگه اما چیزی که توجه من رو به مالکوم جلب کرد این بود که هر بار از کنار میز من رد میشد یک چیزی که به نظرش راجع به ایران جالب میومد میگفت و گاهی موضوعاتی که میگفت انقدر از دل تاریخ بیرون کشیده شده بود که من با این همه ادعا در مورد مطالعات تاریخی راجع بهش نشنیده بودم.

مثلا یک روز صحنه و عکسهایی به من نشون داد از یک درگیری در سفارت ایران در لندن در سال 1977(یا شاید بعد از اون)  که بین انقلابیون اون زمان و نیروهای پلیس لندن بر سر اشغال سفارت ایران در لندن رخ داده بود ! من به شخصه چنین ماجرایی رو نشنیده بودم اما ظاهرا این مساله توجه آقای مالکوم رو  به خودش جلب کرده بود و بدون اینکه هیچ اطلاعی راجع به انقلاب ایران یا قبل و بعد از اون داشته باشه  با جزئیات این مساله اشغال سفارت ایران در لندن را پیگیری میکرد ! حالا من انتظار داشتم وقتی راجع به اشغال سفارت حرف میزنه منظورش اشغال سفارت آمریکا در ایران باشه در حالی که مساله کاملا بر عکس بود !

به هر حال این ابراز محبتهای پیاپی مالکوم باعث شد من ، که هیچوقت تمایلی به معرفی ایران و جایی که در اون زاده شدم رو به کسی ندارم و هرگز سعی نکردم وضعیت ایران رو بهتر از اونچه که هست به کسی نشون بدم و به کوروش کبیر و داریوش صغیر بنازم ، یک کتاب مصور درباره ایران امروز که نویسنده اش یک آمریکایی یهودی و البته با انصاف  بود رو در قالب پی دی اف بدون هیچ توضیحی براش ای-میل کردم. کتاب حاوی عکسهای واقعی از ایران بود که بعضی هاش کاملا امروزی  و مثبت بود و بعضی هاش هم واقعی اما تامل برانگیز. همچنین توضیحاتی راجع به تصورات اشتباهی که راجع به ایران میکنند و واقعیت های جاری در ایران. هر چند کتاب قبل از سال 88 نوشته شده بود و فضا هنوز فضای اختناق پس از انتخابات نبود اما در مجموع حس مثبتی رو از ایران به خواننده القا میکرد.

چند روزی در جاهای مختلف شهر کار داشتم و فرصت رفتن به دفتر رو نداشتم و بعد از چند روز نزدیکای عصر در حالی که بعد از وقت اداری بود و کسی در دفتر نبود به اونجا رفتم. وقتی از کنار میز مالکوم رد شدم دیدم کتاب رو به دقت پرینت رنگی با کیفیت بالا  گرفته و از ظاهر برگه هامعلوم بود که بارها ورق خورده.

مالکوم ده سال پیش  در سن چهل سالگی از نیروهای نظامی خارج شده و تصمیم گرفته یه کار کاملا جدید رو شروع کنه.          

یه کار کاملا بی ربط به  گذشته ش اما هنوز هم مدالها و سنجاقهای افتخاراتش رو به اقصی نقاط بدنش الحاق کرده و منتظره که ازش بپرسی که اینها چیه ! مالکوم بزرگ شده ی منطقه فرنچس فارست (دوستان سیدنی نشین این محل رو به خاطر دو چیز میشناسن اولیش معبد بزرگ بهاییان است و دومیش خونه اشی !) و به گفته خودش شاهد فیلمبرداری سریال اسکیپی در این منطقه (تری هیلز) بوده و از هر کلمه که از دهنت راجع به استرالیا خارج میشه یه ساعت خاطره داره که با اشتیاق برات تعریف کنه.

مالکوم معمولا زودتر از همه ساعت هفت صبح در محل کارش حاضر میشه و زودتر از همه ساعت سه عصر کوله پشتیش رو میندازه پشتش و میره خونه. جمعه گذشته که من هم میخواستم زودتر محل کار رو بپیچونم و برم خونه تا زودتر به قرارم در کامیونیتی کالج هرنزبی برسم (جایی که قرار بود از تجربیات آوارگی ام در کار پیدا کردن در استرالیا برای تعدادی از بچه های کلاس اسکیل مکس صحبت کنم) مالکوم ازم پرسید که الان داری میری خونه ؟ گفتم آره ! گفت میشه من هم باهات بیام ؟

گفتم آره حتما" ! محل زندگی مالکوم با خونه ما خیلی دور نیست (هر چند از محل کار تقریبا دوره) اما من هیچوقت بهش پیشنهاد ندادم که با هم بریم و بیایم چون اوزی ها تعارف با کسی ندارن و ممکنه پیشنهاد محبتی که بهشون میکنی بهشون بر بخوره ! وقتی نزدیک مقصد شدیم از من پرسید تو کدوم ور میری از اینجا و من گفتم من از جایی که میخواستم برم رد شدم و میخوام تو رو برسونم ! اون هم که از این حرکت فردین وار من به وجد اومده بود گفت حالا که تا اینجا اومدی اگه وقت داری یه چیز عجیب بهت نشون میدم و من هم یه اشتیاق الکی از خودم نشون دادم و مالکوم هر چند ثانیه یه بار یه آهنگ هیجانی با دهنش مینواخت و اعلام میکرد که با دیدن چیزی که میخوام بهت نشون بدم ،  از تعجب مو به تنت سیخ خواهد شد !

ماشین رو در انتهای یه جاده خاکی در یک پارک ملی پارک کردیم و تقریبا یه ربعی پیاده تو یه جنگل راه رفتیم تا به یکی از عجیب ترین جاذبه های توریستی استرالیا نزدیک بشیم ! وقتی به مقصد رسیدیم همه جا پر از تابلوی هشدار دهنده بود که مثلا اگه به این آثار تاریخی دست درازی کنید هزار دلار جریمه نقدی و 6 ماه زندان در صورت کوچکترین تماسی با اونها در انتظارتونه ! فکر میکنید این افتخار ملی استرالیا چی بود ؟! یه چیزی تو مابه های تخت جمشید ؟ میدان نبرد رم ؟ برج کج پیزا ؟ یا باغهای معلق بابل ؟! نخیر عکس این عجیب ترین و تاریخی ترین اثر ملی استرالیا رو براتون در این زیر گذاشتم !

60025489871968371702.jpg (640×480)

اولی نقش یه سپر که رو سنگ کنده شده و دومی مثلا یه ماهیه که شکمشو پاره کردن ! البته از این شاهکارهای جهانی اونجا زیاد بود اما همه شبیه به هم بود و وقتی از مالکوم پرسیدم قدمت اونها چقدره گفت به درستی مشخص نیست چون امکان آزمایش نیم عمر کربن در مورد اونها وجود نداره اما حداقل سیصد سال !!!

60976537855117474886.jpg (640×480)

من البته علاقه ای به یاد آوردن ایران باستان ندارم اما ناخود آگاه علی رغم میل باطنی یاد تخت جمشید و زیگورات چغازنبیل افتادم ! میدان شاه اصفهان به گمونم بیشتر از سیصد سال عمر داره ! یک کاشی از مسجد شیخ لطف الله به تمام این گنجینه مالکوم سه باز سور میزد ! اما من که نمیخواستم توی ذوق این دوست اوزی بخوره با زحمت فک از تعجب باز مانده ام رو جمع کردم و ابراز شگفتی کاملا مصنوعی سرتاسر وجودم رو فراگرفت !

در راه برگشتن مالکوم از  تلاشهاش برای حفظ آثار ابورجینالها تعریف کرد و اینکه چقدر با خود آبورجینالها بر سر واگذار نکردن زمینهاشون به شرکتهای معدنی استرالیا دعوا داشتن تا مانع از نابودی آثار خود آبورجینالها بشن در حالی که برای خود آبورجینالها نابودی میراث فرهنگیشون خیلی هم مهم نبوده ! (والا منم اگه ابورجینال بودم به نابودی این شاهکارهای تاریخی خیلی حساس نبودم !!!)

وقتی به خونشون رسیدیم به اصرار من رو برد تو و به خانواده اش معرفی کرد و یه چایی مهمونشون بودم. بعدها درباره خانواده مالکوم بیشتر مینویسم اما چهرشون بعد از دیدن اولین ایرانی در عمرشون واقعا جالب بود هر چند رفتارشون خیلی دوستانه و گرم بود !

در راه برگشت این فکر از ذهنم خارج نمیشد که آیا ما واقعا باید به داشته های ایران باستان ببالیم و مدام سعی کنیم ستونهای تخت جمشید رو در چشم این اوزی های سوسمار خور(!)  فرو کنیم یا باید با واقعیتهای دنیای امروز کنار بیایم و بی خیال سبک معماری کاخ تچر و آپادانا بشیم که خیلی ها هم معتقدن حتی در زمان خودشون معماری غالب ایران نبودن و تقلید و تلفیقی مضحک و من درآوردی از معماری شرق و غرب بوده اند.

چیز دیگه ای که در ذهنم وول میخورد این بود که چی باعث شده ایرانیان 15000 سال تمدن مکتوب از زرتشت تا امروز داشته باشن و ابورجینالهای استرالیا تا 200 سال پیش به سبک انسان نئاندرتال زندگی کنن ! یعنی استعداد ذاتی آدمها فرق میکنه ؟ چرا شروع تمدن در نقاط مختلف دنیا انقدر با هم متفاوته !؟

 

 

 

 

روزای رفته ...

بالاخره روزهای سرد استرالیا داره تموم میشه و کم کم هوای خوب و گرم از راه میرسه. امروز که از خواب بیدار شدم بعد از مدتها احساس کردم سردم نیست و این باعث یک حس دلگرمی شد. سخترین کار دنیا همیشه برای من بیدار شدن صبحهای زمستون از زیر پتوی گرم و نرم و رفتن به مدرسه یا سر کار وقتی که هوا تاریکه بوده ! بعد وقتی که تابستون میشه دلم واسه اون روزهای تاریک سرد تنگ میشه ! نمیدونم این چه مرضی  که آدم همیشه حسرت چیزهای داشته رو میخوره ! حتی به اندازه یه پتوی ساده گرم در صبح سرد زمستون.

چند هفته ایست که در کار جدید مشغولم.چند هفته یعنی خیلی ! در مقیاس کار کردن من سه هفته یعنی در حد بازنشستگی ! در جای جدید راحتم و احساس خوبی دارم. مخصوص وقتی کار فیلد انجام میدم و نمیفهمم زمان چطور میگذره. یک مرض دیگه ای هم که من دارم اینه که نمیتونم سر جایم بشینم و کاری نکنم حتی برای یک ساعت ! وقتی در دفتر نشستم و کار مفیدی انجام نمیدم احساس بی مصرفی و عدم امنیت شغلی میکنم ! اولین بار این احساس موقع کارکردن در استرالیا به من دست داد ! اینکه وقتی پولی تولید نکنی حقوقی نخواهی گرفت ! این قانون ساده دنیای سرمایه داریه. هفته پیش که به دعوت معلم سابق کلاس اسکیل مکس برای بچه های دوره جدید صحبت میکردم یکی از موضوعاتی که درباره اش بحث کردیم همین بود.این که تصور همه ما قبل از وارد شدن به بازار کار استرالیا این بود که اوزی ها انسانهایی دائم الخمر و خوش گذرون هستن و ما داریم میایم که کارهای رو زمین مونده رو راس و ریس کنیم در حالی که این تصویر به طور کلی غلطه و اولین چیزی که اینجا میبینم اینه که اوزی ها خودشون کارشون رو خوب بلدن و خیلی بهتر از ما از پس کارها بر می آن و ما باید خیلی بهتر و با تلاش تر از مملکت خودمون کار کنیم تا به درد چرخوندن چرخهای صنعت اینا بخوریم.کاری که از پس درصد زیادی از مهاجرین بر نمی آد و باعث میشه اونها یا برگردن یا در کار متفاوت با کار اصلیشون مشغول به کار بشن.

امروز یک جلسه با یه فیلیپینی داشتیم که قراره یه قرارداد سه ماهه با شرکت ما ببنده و شرکت یه قسمتی از کارهاشو به اصطلاح اوت سورس کنه.من وقتی دیدم این مدیران استرالیایی من با دهن واز مجذوب شعبده بازیهای تکنولوژیکی این بابا شده بودند تازه من فهمیدم ما در ایران چقدر از مرحله پرت بودیم و هستیم.

دوستی در پست پیشین پرسیده بود که مدتی در وزارت نفت مشغول کار بوده چه نامه هایی باید خطاب به چه کسایی ازشون بگیره.من آمدم کامنتش رو جواب بدم که اشتباهی زدم پاکش کردم. این کامنت هایی که گاهی در پست های نا مرتبط میاد یه جور حس تناقض دو گانه به آدم میده ! مثلا دیدین آدم وقتی چند تا دوست خارجی توی فیس بوک داره وقتی یه حادثه ای مثل زلزله میاد وسط همه پستهای غم و غصه که دوستات شئر کردن یهو یه دوست خارجی عکس یه الاغ در حال بستنی خوردن شئر کرده ! آدم نمیدونه چی بگه ! به هر حال برای جلوگیری از عذاب وجدان هم شده باید بگم اینکه چه نامه ای باید بگیری بستگی به رشته ای داره که میخوای باهاش اسسمنت بگیری.اگه اطلاعات کامل بدی من بهتر میتونم کمک کنم. اگه ای میل بزنین در این مورد من شاید بتونم بهتر کمک کنم. یه دوست هم داریم که داره وکیل میشه ! وکیل مهاجرت ! قراره دوکون دستک همه وکلای مهاجرت رو تخته کنه ! اسمش دامونه و همه هم میشناسیدش ! تنها بلاگی که هنوز هز از گاهی به روز میشه و پرچم بلاگرهای استرالیا نشین رو بالا نگه داشته ! تازگی ها هم پدر شده ! خلاصه اگه ما ندونستیم از اون میپرسیم بهتون میگیم که مسئولیتش هم نیفته گردنش !

عزت زیاد