عشق اول


            


در ادامه سلسله مباحثات عشقی - فلسفی در این پست میخوام درباره اولین تجربه جدی عشقی کودکانه صحبت کنم. هر کس از اولین احساس عاطفی زندگی خاطراتی داره. تا اونجا که من میدونم در مورد خواهران(!) قصیه با مورد برادران متفاوته. خواهران در این مورد معمولا چشم به سواری با اسب سفید دارند یا گلادیاتوری با اسب سیاه یا فراری قرمز(!) یعنی چیزی که در چشم یک دختر در سن بلوغ به عنوان مرد ایده آل یا قهرمان مردانگی متبلور می شود ظاهر و کمالات مادی معنوی یک مرد است که میتوانند به آن به عنوان تکیه گاه یا مرد آینده یا حتی یک حس خوش آیند از جنس مخالف به آنها دست دهد.(البته همیشه استثناهایی هم هست و اطلاعات من هم در این زمینه کمرنگ است).

اما در مورد یک پسرک در حال بلوغ مثلا 14 ساله چه چیز یک دخترک میتواند جالب باشد که سرمنشا یک عشق بی انتها باشد ؟ 

ظاهر ؟ چندان مهم نیست چون به هر حال دختران زیبا که مورد توجه هستند در این سن و سال که سن زشت شدن دخترهاست به کسی محل سگ نمیدهند.

رفتار ؟ بیشتر مورد توجه است. چون یک پسر بچه در سن بلوغ نیاز به تایید و توجه از طرف مورد نظر دارد. همین که کسی در اطرافت تو را تحت نظر دارد کاملا برای دل باختن کافیست. پس اگر فکر میکنید زیبای منحصر به فردی در وجودتان نیست و کسی در دور بر است که بو میکشد گوشه چشمی برای گریاندن آن پسرک برای ماهها و شاید سالها در خلوت خودش کفایت میکند.

نمیدانم چه بر سر این کودک می آید. آیا کنش هورمونهای رشد و بلوغ میتواند کسی در این سن و سال را سالها گوشه گیر و گریان کند که ساعتها با معشوق در خواب و بیداری حرف بزند. اینکه شاعر شود و هفت هشت دفتر برایش سیاه کند.حرفها و شعرهایی که هرگز پس از آن دوره نتوان نظیری برایش یافت. اینکه آرامشش را به مالیخولیای چند ساله تبدیل کند و بدتر از همه نه او و نه هیچ کس این همه آشفتگی را نبیند. اینکه همه اطرافیانت جنگهای درونت را ببینند و لب به سخن نیاورند. اینکه بخواهی رازت را یا فکرت را یا احساست را فریاد بزنی اما حتی نتوانی درگوشی به کسی چیزی بگویی. به هر حال میتوانم باور کنم سخت ترین لحظه های کودکی ام این دوران بود و میتوانم بفهمم احوالات کودکی در این سنین را.چیزی که اکثرا بی اعتنا از کنارش رد میشویم. 

اگر این نوشته رو خوندیدن از این به بعد بی اعتنا از کنار یک پسرک در سن بلوغ که چشماش برق میزنه رد نشین. ازش بپرسین از احساسش و رویاش. نذارین انرژی آتش فشان درونش هدر بشه. انرژی ما که هدر شد ولی شما سعی کنید بهش کمک کنین.این بی برگشت ترین لحظات عمر یه آدمه. این لحظه ها رو باهاش شریک شین.

نمیدونم اینکه با فرزند آینده ام در این موارد حرف بزنم اثر مثبتی داره یا منفی.اینکه وجود یه دیوار احترام بین والدین یا کودک به رابطه کمک میکنه یا اونو بی خاصیت میکنه ؟ اینها مهمترین سوالامه. هر کی جوابشو میدونه بگه.



اولین بار


   


تقریبا اکثر روانشناسان کودک اعتقاد دارند که کودکان پسر در سنین قبل از بلوغ از هفت تا دوازده سالگی حداقل یک بار به زنی بسیار بزرگتر از خودشان علاقه ای غیر معمول پیدا میکنند. اگر چه نمیتوان با تعاریف امروزی اسم این احساس را عشق گذاشت اما روند و سیر این احساس دقیقا مشابه روند احساس یک بزرگسال است و تنها تفاوتش اینست که اغلب از احساس جنسی مبراست و صرفا" شامل هیجانات و نیرویی حرکت دهنده مانند یک عشق واقعی ست. البته اغلب این اتفاقات هر چند برای شخص هرگز فراموش نمیشوند اما فرجامی هم ندارند و عموما" چون معشوق معمولا" بسیار بزرگتر از پسر است با رفتارهای کودک متوجه نوع احساس او نمیشود. پس اگر خانمی مهربان هستید و کودکی ده یازده ساله در اطراف یا فامیل بسیار به شما احساس نزدیکی میکند یا برعکس از دور شما را زیر نظر دارد مواظب باشید با احساساتش بازی نکنید. توجه کنید که این عشق نوعش از نوع احساس نیاز به مادر متفاوت است و در این عشق کودک فاعل احساس است و دوست دارد مستقل باشد.

این اتفاق مثل همه برای من هم افتاده. هر چند طرف را که 20 سالی بزرگتر از من بود هرگز بعد از آن ایام ندیدم اما انقدر این تجربه ملموس بوده که امروز می توانم به این صراحت در موردش بنویسم.

در پست بعدی در مورد اولین تجربه جدی عشق در دنیای کودکان حرف خواهم زد. منتظر نظراتتان هستم. 

پ.ن : خانمهای مجلس نامردین اگه بگین این چقدر بی جنبست. دارم کار علمی میکنم بابا جون !

زندان بزرگ یا زندان کوچک مساله اینست !


                     


سلام. یه چیزی از ذهنم رد شد گفتم اینجا بنویسم تا سو تفاهم نشه. دیروز شدیدا" تصمیم داشتم چیزی راجع به ضیا بنویسم. ضیا که از نسل دانشجویان بعد از من بود. استقامتش را می ستایم. شاید اگر روزی اگر زمانی شادی به این سرزمین برگردد به جای داستان پتروس فداکار باید برای کودکانمان داستان مقاومت ضیا را تعریف کنیم. اینکه در اینجا در باره مسایل روز کمتر می نویسم دلیلش این نیست که توجهی ندارم. دلیلش اینست که اصولا کارکرد این بلاگ بیشتر شخصی ست تا اطلاع رسانی یا سیاسی. 

انقدر قلبم برایت تند می زند ضیا که گنجشک در دستان صیاد کم می آورد. فقط همین.

آبی دریا قدغن



       


چیزی که میخواهم بنویسم برای دورانی ست که 14 سالم بود. بماند که از 15 سالگی تا 17 سالگی چه بر من گذشت. دوران سیاه و افسردگی بلوغ.شاید برای دوران بلوغ یک نوجوان ایرانی در شرایط من بشود یک کتاب سه جلدی راجع به انواع بیماری های افسردگی و روانی نوشت. این هم از مزایای جوانی در ایران است. به هر حال به قول شهیار قنبری شاعر و ترانه سرای معاصر  عشق پانزده سالگی یکی از ناب ترین لحظه های نوجوانی ست. اینکه آیا میشود اسم این احساس را عشق گذاشت یا رویا یا توهم یا ما حصل سر در گمی هورمونهای دوران بلوغ سوالیست که واقعا هیچ جوابی برایش قانع کننده نیست مخصوصا وقتی باور کنی این حس کمتر با احساسات جنسی آمیخته باشد. چیزی که برای یک مرد بالغ منجر به ازدواج میشود و برای یک پسر بچه 16 ساله موجب یک رویای بی نتیجه یا شاید یک فشار مضاعف روحی-جسمی. تا جایی که دیده ام کمتر کسی از دیدگاه غیر علمی به این مقال پرداخته و روانشناسان محترم هم وقتی در مورد بلوغ مطلب می نویسند آنچنان بر برج عاج مینشینند که انگار هرگز نوجوان نبوده اند و کلا 25 ساله از شکم مادر محترم متولد شده اند. واقعا سرنوشت یک نوجوان 14 ساله که با یک نگاه عاشق میشود و 5 سال در تنهایی و تاریکی در بی توجهی عشقش و در اتهامهایی که جامعه و خانواده به سمتش نشانه می گیرند چه میشود ؟ چاره کار چیست ؟ دنبال جوابهایی که در کتب روانشناسی پیدا میشود نیستم. دنبال یک تجربه واقعی ام. چیزی که شاید روزی به درد کودکم بخورد. چیزی که پدر و مادر من نفهمیدند و نخواهند فهمید و پدر و مادر 99 درصد دوستان اطرافم. با گفتن خاطرات این دوران قصد دارم خاطرات شما را نیز بشنوم و بفهمم چه باید کرد. قبل از اینکه دیر شود.

قصه از روزی شروع شد که 10 سالم بود. فقط ده سال ... یک پسر بچه 10 ساله را تصور کنید.کلاس پنجم دبستان که هنوز بالغ نشده.طبق تعاریف علمی هنوز در طبقه کودک جای دارد. شامل کنوانسیون حقوق کودکان است اما یک روز جرقه ای در چشمانش پدیدار میشود ...

پ.ن : اگه دیدم دنبال میکنید ادامه میدم. اگه دنبال نکنید نمیگما ! بگم ؟ بگم ؟؟؟

پ.ن : آفیسر ازمون مدیکال و پی سی سی در خواست کرده. فکر کنم ویزامون به همین زودی ها بیاد. دوستانی که به خدا دسترسی بیشتری دارند دعا کنن. ;) 

اول ماه مه



                


اول ماه می هر سال روز کارگر نام گرفته. از همین رو ما دیروز بعد از 20 روز بدون تعطیل کار کردن یک روز تعطیل بودیم. چون کارفرما مجبور بود این روز رو تعطیل کنه بنابرین هفته گذشته هم که طبق تقویم کاری قرار بود یکشنبه تعطیل باشد کار کردیم و دیروز تعطیل بودیم. یعنی این روز مهم برای ما هیچ که نداشت باعث شد تعطیلی معمولمان هم یک هفته به تعویق بیفتد( طبق تقویم کاری ما هر 14 روز یک روز یکشنبه تعطیل کارگاهی داریم).

اما این تنها تناقض روز کارگر نیست. اینکه در کشورهای عمدتا با گرایش چپ این روز را بیشتر گرامی میدارند نباید باعث شود که فراموش کنیم این روز به یاد کارگران کشته شده شیکاگویی در آمریکا گرامی داشته میشود که عمدتا آلمانی الاصل بودند و در اول ماه مه 1886 به دلیل اعتصاب و اعتراض به دستمزدها و حقوقشان اعتصاب کردند و با دخالت پلیس این تظاهرات به خشونت کشیده شد و چندین تن کشته شدند و چند تن بعدها اعدام شدند. جالب تر اینکه آمریکا و کانادا جزو کشورهایی هستند که روز اول می رو به عنوان روز کارگر به رسمیت نمیشناسند. تا همین الان 5 تا تناقض ! نکته جالب بعدی اینه که دولت آلمان نازی در زمان هیتلر جزو اولین کشورهایی بود که این روز رو تعطیل ملی اعلام کرد و این به فکر قشر ضعیف و مستضعف بود شخص عمو آدولف منو به یاد دوران معاصر میندازه و اتفاقات اقتصادی معاصر سرزمینم.

به هر حال روز کارگر بر همه کارگران و کارمندان و مستضعفان و زحمتکشان این دنیای بی سر و ته مبارک باشه. هر چند من بعد از این سالها تجربیات کاری در ملل مختلف اعتقاد دارم این روزها  کارفرما همیشه بیشتر از کارگر زحمت میکشه. واللا !

مرگ نه بر مدار همیشگی

   


بهاره علوی فعال حقوق زنان و وبلاگ نویس پس از تحمل چندین روز جراحات وارده از حادثه تصادف درگذشت. خبر خیلی کوتاه است. قابل تیتر کردن نیست. اینکه میگویی فعال حقوق زنان ! آدم یاد زنانی میانسال و سرد و گرم چشیده می افتد که در کنفرانس های متعدد آزادانه سخنرانی میکنند و حقوق زنان را به یاد مردان و زنان فراموشکار این دوره زمانه می اندازند. اما بهاره فقط 21 سال داشت ! کی فکر میکند کشوری در دنیا هست که یک دختر 16 ساله در آن جا باید برای داشتن بدیهی ترین حقوق انسانها (نه الزاما زن) به جای بی خیال غوطه خوردن در انرژی جوانی و تفریحات خاص این سنین فعال اجتماعی باشد و بلاگ بنویسد و با صدای بلند فریاد بکشد ! گریه دار تر از مرگ این عزیز بانو شرایط اجتماعی زنان و جوانان ماست که انقدر عرصه را تنگ کرده که برای نفس کشید باید ضجه های بلند بزنی. 

اینکه کردستان سرزمین خورشید و وطن دختر خورشید یکی از دختران جاودانه اش را از دست داد قلبم را فشار میدهد. چه بنویسم که از درد کسی بکاهد ؟ این درد بماند و بسوزاند بهتر است تا فراموش شود .بگذار پس از مرگت هم هر روز هشیار شویم از هشدار هایت دخترک.

من شخصا تا قبل از این حادثه تلخ ارتباط مجازی یا بلاگی با این عزیز از دست رفته نداشتم. اما بعد از انتشار اخبار در دهکده به بلاگش سر زدم و تازه فهمیدم چقدر زود دیر شده است. این طور با هدف مردن را عشق است. این طور جاودانه شدن را.

وبلاگ دختر خورشید

سای بابا مرد

            


ساتیا سای بابا مرد ! هدف از این پست اعلام ناراحتی یا خوشحالی از این ماجرا نیست. اولا" دیروز من به طور اتفاقی به ایالت آندرا پرادش رفته بودم. جایی که یکی از مناطق تحت نفوذ این پیرمرد 85 ساله هندیست و صبح با دیدن خبر روزنامه هتل کمی جا خوردم. عکس بزرگی از سای بابا زده بود و خبر مرگش داشت هم زمان از تمام تلویزیون های هند پخش میشد و اتفاقا من هم اونجا بودم ! مشغول صرف صبحانه و بی تفاوت به موضوع مرگ این انسان فانی که ادعا میکرد عمر جاویدان داره. با موهای عجیب و غریب و رفتارهای عجیبترش. جالبه که پیروان دو آتیشه ایشون در سرتاسر دنیا از آمریکای شمالی تا ژاپن و حتی همین ایران خودمون سالیانه جهت زیادت حضرتش روانه کارناتاکا میشدند تا روی یار ببینند. روایاتی هست که حتی بعضی دولتی های مملکت گل و بلبل خودمون ایران هم از رهروان آقا بودند. تعجب من از همه بیشتر واکنش دولت هند به این اتفاقاته. در حالی که کسی مثل آشو رو ممنوع الورود و محدود کرده بودند به این بابا آزادی نامحدود برای بسط نظراتش اعطا کرده بودند. شاید هم از قدرتش میترسیدند. البته پول همه جا حرف آخر رو میزنه. جالبه که ایشون خودش رو ادامه سای بابا که عکشس رو در زیر میبینید میدونست و میگفت روح اون در جسم من متبلور شده.

  

میدونید که هندو ها به تناسخ اعتقاد دارند و معتقدند هر شخص 7 بار در دوره های متفاوت به صورتهای متفاوت زاده میشه. یعنی من الان میتونم شخصا ادعا کنم روح دکارت در من متبلور شده و شعارم هم اینه "من بلاگ مینویسم پس هستم !" پس چی فکر کردین ؟

به هر حال آدم از مرگ کسی خوشحال نمیشه ولی به حماقت پیروانی که اون رو خدای زنده میپنداشتن میشه افسوس خورد. حالا در مملکتی که اولین نخست وزیرش جواهر لعل نهرو آته ایست بوده در قرن 21 ام این همه آدم یه آدمی که به انواع فساد متهم بوده رو به عنوان خدای زنده میپرسنتد. دموکراسی یا حماقت ! به هر حال تحمل نظر مخالف در هر صورتی زیباست !

ای کاش مردم مملکت ما هم یه روزی انقدر تحمل پیدا کنن که بتونن 3 میلیون خدای متفاوت رو در کنار هم قبول کنن و کاری به کار هم نداشته باشن. خدای مرده و زنده ! البته فقط تحملش مد نظر میباشد وگرنه ما با یکیش هم مشکل داریم جون بچه ها ! حالا کی حال 3 میلیون خدا رو داره ! والللللا  ! 

پ.ن : دوستان چند روز نبودم و آپ نکردم. در عین حال از بچه هایی که تو این سه روز سر زدن تشکر میکنم و از نظرهایی که نذاشتین هم ممنونم ! 

اینم یه عکس جدید از یاهو ایندیا از خارجی های مراسم دیروز.