42340246135284399078.jpg (595×397)

قبل از نوشتن باید بگم نظرات دوستان رو با دقت خوندم و راجع بهش بسیار فکر کردم. خلاصه ماجرا این بود که عده ای با دسته بندی من موافق نبودن که حق داشتن. دوم اینکه برخی به تاکید روی مرد ایرانی ایراد داشتن و اونها هم حق دارن. من خودم با چند ملیت مختلف زندگی کردم و میدونم مردهای همه جای دنیا از این نظر مشکلات مشترک دارن. در هند که طلاق امر مذمومی شناخته میشه اکثر مردها در یک شهر نزدیک محل زندگی یک زندگی مخفی دیگه هم داشتن و در روسها هم که در توجه شون به مقوله زن زبانزد هستن. البته مردهای روس بیشتر اهل حرف و نمایش هستن و کلا به این موضوعات جنسی علاقه دارن نه اینکه عقده ای داشته باشند. مثلا شما میبینید در صفحه وسط یک روزنامه کاملا جدی با مسایل سیاسی یکدفعه عکس یک مدل برهنه چاپ شده و این مساله برای همه هم عادی تلقی میشه. در همین استرالیای خودمون چند وقت پیش که روز شنبه داشتم سر کار میرفتم همکارم که یک پسر اوزی و بچه ناف سیدنیه برگشت گفت میدونی چیه روزای شنبه بده ؟ گفتم نه چی ؟ گفت اینکه دخترای خوشگل تو خیابون نیستن ! اگرم باشن چون سر کار نمیرن لباسای معمولی میپوشن و تیپ نمیزنن ! عده ای هم در مورد تربیت غلط ما گفتن که کاملا هم حق دارن. ما از نظر رفتارهای جنسی اصلا تربیت نشدیم که بد باشه یا خوب !

من یادمه وقتی کلاس اول راهنمایی بودم و از قضای حادثه در یک مدرسه مذهبی درس میخوندم از بد حادثه یا خوب حادثه همکلاس خیلی از پسران وابسته به رجال مملکت بودم. یکی از این آقازاده های عزیز هم کلاس ما که برادرزاده آیت الله نامداری بود که امروز البته مرحوم شده هر روز برای ما یک مشت نوجوان 12 ساله از دلاوری های جنسی اش تعریف میکرد و اینکه چطور یک دختر تن فروش شانزده ساله را هر روز با جمعی از دوستان هم سن و سالش به مسلخ تن میبرند ! حالا واکنش من که در آن سن و سال هنوز به مکانیسم زاد و ولد مطمئن نبودم فکر میکنید چی بود ؟  من هر روز از تعریفات این همکلاسی در جمع ناراحت میشدم ! اما به روی خودم نمی آوردم. روز آخر مدرسه دیگه تحملم تموم شد و بهش گفتم میخوام باهاش حرف بزنم. بعد سعی کردم تمام منطق دوازده ساله ام را جمع کنم و با مخلوطی از آموزه های اخلاقی – اسلامی بهش حالی کنم که کار درستی نمیکند و من از سر دلسوزی این حرفها رو بهش میزنم.وقتی دیدم حرفم اثر نداره و اون برای هر حرف من یه جوابی داره گفتم اگه طرف بچه دار بشه تو میخوای چی کار کنی ؟ بعد اون هم مثلا آس پیکش رو از جیبش در آورد و تو دستش بهم نشون داد. البته اون موقع من واقعا نمیدونستم اون چی بود و به نظرم بیشتر یه بسته آدامس میومد ! منم فهمیدم باید چیز مهمی باشه و دیگه راجع به این موضوع باهاش حرفی نزدم.

سال دوم راهنمایی که بودم به عنوان یه پسر که ظاهر دخترانه ای هم نداشتم و تازه بیش از اندازه خشن و بی ریخت بودم هر روز باید استرس میداشتم که در مینی بوس و اتوبوس آدم مریضی پیدا نشود که خودش را بیش از اندازه به من نزدیک بداند ! تازه من یک پسر در سن بلوغ بودم و هر روز خدا را صد مرتبه شکر میکردم که دختر نیستم ! یک روز در همان سالها جلوی چشم من و چندین آدم ریز و درشت دیگر یک زن را به زور سوار یک پیکان سبز رنگ کردند و بردند و من با اینکه کاری از دستم بر نمی آ مد تا همین امروز عذاب وجدان دارم و نمیدانم چه بر سر آن زن آمد.

وقتی که سال سوم راهنمایی بودم جلوی خونه ما یک پارک بزرگ بود و خواهر بزرگم که گهگاهی هم اینجا نظرات حکیمانه میگذارد (!) آن سالها کلاس کنکور میرفت و شبها بعد از تاریک شدن هوا مجبور بود با تاکسی و سواری از مدرسه و کلاس برگردد. من هر روز میرفتم سر پارک دنبالش که از ماشین پیاده شد تا دم در خونه که سه دقیقه پیاده راه بود بلایی سرش نیاید و واقعا این خطر وجود داشت. تازه تقریبا هر روز که دیر میکرد من از لحظه ای که سر خیابان واستاده بودم تا لحظه ای که  برسد تقریبا مطمئن میشدم که بلایی سرش آمده و هزار سناریوی نا تمام در ذهنم میساختم و هزار رکعت نمازو روزه و پول و صلوات نذر میکردم که سالم به مقصد برسد و بعد که میرسید همه نذر و نیازها یادم میرفت و باز فردا که این حادثه تکرار میشد من تازه میفمیدم که خدا چون من نذر و نیازم را بی خیال شده ام قصد انتقام گیری دارد و حتما این دفعه جنازه خواهره هم به دست ما نمیرسد و تعداد نذرها را افزایش میدادم و این معامله ما با خدا  تقریبا هر روز تکرار میشد و فکر کنم تا الان چوب خط حسابم پیش حضرت پروردگار پره پر شده باشد. گفتن این موضوع را به خود خدا مدیون بودم !  نامردین اگه به این حماقت من بخندین !

فرض کن ما  یه روز میخواستیم بریم مهمونی خونه یه دوستی که دختر هم سن و سال من داشتن ! حالا بماند که ما کلا از وقتی فرق دختر و پسر رو فهمیدیم پدر و مادر عزیز با کل فک و فامیل که یه دختری چیزی هم سن ما داشتن قطع رابطه کردند ! آقا من از لحاظ مهمانی (!) ریشامون رو که اون موقع در اون سنین نوجوانی باعث افتخار و تجلی آرمانهای حضرت امام برای هر پسر هم سن و سال من بود رو تراشیده بودم و در منزل هم افتر شیو موجود نبود.من ناچارا یه کم الکل طبی مالیدم به این صورت وامونده بدون هیچ انگیزه قبلی ! حالا رفتیم مهمونی و تموم شد و رفت. مادرمون یه روز بعد از 3 سال که از این حادثه میگذشت برگشت گفت اون روز که فلان کار رو کردی و به جای افتر شیو به صورتت الکل زدی من خیلی بهت افتخار کردم که به خاطر جلب توجه فلانی مثلا به قر و فرت نرسیدی ! یعنی اینجوری ما تربیت شدیم ! آدم تین ایجرهای این اوزی ها رو میبینه با خودش میگه خدایا هر چی عمر میخوای بدی بهمون بی خیال شو ما رو برگردون به دوران نوجوانی در استرالیا !

آقا بگذریم یه روز در 21 سالگی برگشتیم به مادره گفتیم مادر من شما ما رو اصلا تربیت جنسی نکردین و من از این بابت از شما ناراضی ام. سه ماه که به خاطر بی حیا شدنم باهام قهر کرده بود هیچ الان هم یاد مساله میفته میگه من یاد اون حرفت میفتم از خجالت اب میشم ! حالا من در یک خانواده متوسط رو به بالا با یک عالمه ادعای روشنفکری و سبقه فرهنگی و سیاسی میام ! وای به حال اون نوجوون روستایی در کهکیلویه و بویر احمد. خوب این بابا چی میخواد بشه ! مملکتی که از در توالت پارک توی پایتختش میشه رسانه مسایل جنسی جامعه دیگه شما چه انتظاری دارین !

حالا باز بگین نه آمریکاییه هم اینجوریه. اینجا زن و مرد با هم هم خونه اند چند سال زندگی میکنن کسی هم کاری به کار کسی نداره و با هم خوب و خوشن و رابطشون از همخونه بودن فراتر نمیره. تو ایران یارو مانتوش یه ذره نازک باشه 98 درصد مردایی که از بغلتون رد میشن تو میدون ونک میگن این دختره مرض داره. صد در صد این کارست. آقا دیدم که میگم ! باز بیاین بگین تو سیاه میبینی و چرا انقدر بد و سیاه مینویسی ! خوب این جامعه تهش چی میخواد بشه !

هنوز تو این مملکت گل و بلبل ما رابطه نداشتن قبل از ازدواج ارزش تلقی میشه برای دختر.حالا به خاطر حفظ ظاهری  این ارزش چه کثافتکاریهایی که  میشه من دیگه بی خیال میشم از گفتنش. ببین ما تو کجا رشد و نمو کردیم.

این چیزهایی که ریشه در فرهنگمون داره حالا حالا ها هست. ربطی به حکومت و سیاست های کلان جامعه نداره. درسته که قانون مدرن جامعه رو به دنبال خودش میکشونه اما همین الان هم اگر قانون درست بشه و اصلاح بشه سالها زمان میبره تا این عرف عوض بشه.

به هر حال از دل این فرهنگ ناب اولین چیزی که بیرون میاد دروغه. بعد خیانت. بعد جنایت. بعد هزار تا جرم و ناهنجاری مثل کرم از این جامعه پوسیده و گندیده میریزه بیرون. بعد همه میان میگن اه اه چه بده و چقدر بوی گند میده ! آقایون خودمون توی اون فرهنگ بودیم ! هستیم ! این کرمها درون همه ما هست. بدبختی اینه که ما هر کجا هم میریم این کرمهای دورنمان رو با خودمون میبریم. فکر میکنیم با عوض شدن محیط همه چی عوض میشه ! اما نمیشه ! واسه همینه که طرف اومده تو سیدنی هنوز نیومده دنبال نایت لایف و در کنارش یه دخترایرانی میگرده که به هزار بهانه باهاش رابطه برقرار کنه. واسه اینکه تغییر محیط رو صرفا سهل الوصول شدن کالاهای جنسی میدونه.

آقا هزار تا موشک و فضا پیما و پهباد هم که بفرستیم آسمون (که نمیفرستیم) در این زمینه ها داغونیم. یعنی من زیر بار نمیرم خدا وکیلی. همه ما مملو از عقده ایم. دختر و پسر و پسرها بیشتر. گام اول در حل مشکل قبول مشکله. قبول کنین که ما سرهامون رو زیر برف کردیم.از خودمون که گذشت ! حداقل به بچه هامون فکر کنیم !

 

 

روزهای ترانه و اندوه (1)

25242272992145995788.jpg (580×498)

 (عکس تزئینی است به خدا !!!)

اول اینکه نوشتن برای من مثل نفس کشیدنه. پس فکر نکنید اگر نمینویسم دغدغه هایم کمتر شده و حس و حال نوشتن ندارم. نخیر. انقدر غرق مسایل مزخرف روزمره شده ام که خودم هم حالم به هم میخورد از اینکه فرصت نوشتن و حرف زدن با دوستانم را با دست خودم از خودم میگیرم. گاهی فکر میکنم حتما اشکال از من است. نه اصلا صد در صد اشکال از من است. اینکه حتی اینجا که همه فکر میکنند بهشت روی زمین است خوشحال نیستم و یک گم کرده بزرگ دارم. بعضی وقتها فکر میکنم مثل ناصر خسرو باید در چهل سالگی بزنم زیر همه چی و بروم  خودم را گم و گور کنم ! البته خوشبختانه هنوز ده سالی وقت دارم ! به هر حال حال این روزهای من چندان خوب نیست. ربطی هم به محیط بیرون یا آدمهای اطراف ندارد. صرفا یک احمقیه درونیست که از کودکی در من وجود داشته و هر از گاهی چند بروز میکند.

هفته گذشته ما یک تعطیلات 3 روزه داشتیم. یعنی به قول این خارجکی ها لانگ ویکند.جدای از اینکه ما هر روزش را یا مهمان بودیم یا مهمان داشتیم ، نکته خوب ماجرا اینجا بود که فرصت رفتن به کنسرت فرامرز اصلانی را پیدا کردیم.از نوشتن جزئیات ماجرا چشمپوشی میکنم اما واقعا دلم برای هنرمندان واقعی سرزمینم میگیرد که انقدر از طرف هم میهنانشان مورد بی مهری قرار میگیرند.من مطمئنم اگر امثال فرامرز اصلانی در ایران فرصت برگزاری کنسرت داشتند با همه محدودیتها و کمبود امکانات در ایران محیط به مراتب محترمانه تری در انتظارشان است. در این به اصلاح کنسرت که بیشتر شبیه کاباره های قدیم بود هر کس به کار خودش مشغول بود و فرامرز بیچاره هم آن بالا برای خودش میخواند. بچه های دو سه ساله دنبال هم میدویدند و بازی میکردیند و جیغ و هوار. مردها با هم عرقی میخوردند و خاطرات جوانی را عربده میزدند و جوانترها با پر و پاچه دخترها مناجات میکردند و من درمانده بودم که چه اصراری به انجام این همه کار مختلف در یک چنین کنسرتی بود. یعنی حضور فرامرز بیچاره آن بالا فقط بهانه ای بود برای دور هم جمع شدن ایرانیهای عزیز از هر قشر و طبقه ! بگذریم.

در پست قبلی دوستی کامنتی گذاشته بود در مورد نایت لایف در استرالیا. من هم البته از منظر خودم جواب ایشان را دادم و دلیل اینکه در این پست میخواهم راجع به آن بنویسم نه آن است که این موضوع برایم خیلی مهم بوده بلکه به این خاطر است که این موضوع برای 99 درصد هم میهنان عزیزم بسیار مهم بوده است و خواهد بود. از این 99 درصد ، 9 درصد مثل این دوست عزیز کامنت گذار ما هستند که با تهور راجع به اشتهای بی بدیلشان در مورد تفریحات جنسی حرف میزنند و 90 درصد ادعا میکنند که این موضوع برایشان اهمیتی ندارد.90 درصدی که دلایل مختلفی دارند و خودم هم جزو آنها هستم. در این بحث کوتاه به نگاه مردان به این موضوع خواهم پرداخت و خوشحال میشوم اگر دوستان دیگری باب همین گفتگو را بدون تعصب در دنیای زنانه باز کنند.اگر جسارتش را دارند.

مردان چند دسته اند :

درباره داشتن دغدغه های جنسی مردان کلا یک دسته اند ! اما درباره نگاهشان به این موضوع میشود جمعیت را به دودسته با ایمان و بی ایمان تفکیک کرد.یک دسته از مردان با ایمان کسانی هستند که به خداوند و دین و قید و بندهایی از این دست ایمان دارند اما با همان قید و بندها کلاهایی مثل صیغه و این خزئبلات درست میکنند و به ارضای دغدغه خویش می پردازند.مردانی از جنس قهرمان فیلم زندگی خصوصی(که البته من از فیلم به دلیل جهتداری سیاسی ابلهانه ای که داشت خوشم نیامد) .دسته دیگر ایمان به خدا و قید و بندهایی از این دست دارند و از ترس همانها و روز قیامت و مرغ آتشخوار جهنم و این حرفها تا آخر عمر یا مثل راهبان و کشیش های کاتولیک باکره میمانند یا مثل اکثر مردان خوب صبحها میروند سر کار و شبها بر میگردند در آغوش خانواده و زن و فرزند !

دسته دیگر اما کسانی هستند که به قدرتهای ماورایی ایمان ندارند و نه از ترس بلکه از روی باور به چهارچوبهای اخلاقی و ارزشهای دنیوی از بی بند و باری جنسی اجتناب میکنند.این دسته از مردان احتمال سقوط یا لغزششان از دسته های بالا کمتر است اما با عوض شدن چهارچوبهای اخلاقی و زندگی در جوامع گوناگون و عوض شدن مفهوم ها و چهارچوبها نوع نگاهشان هم عوض میشود.

اما دسته دیگر دسته بی ایمانان هستند که کلا به هیچ قید و بندی تعلق خاطر ندارند و درباره مسایل جنسی ولع پایان ناپذیری دارند. اگر نگوییم مردان ایرانی خیل عظیمی از این جمعیت را تشکیل میدهند اما باید گفت در نوع نگاهشان به این مساله در دنیا بی نظیرند.از تعداد کثیر توریستهای جنسی ایرانی در کشورهایی مثل تایلند و اروپای شرقی میتوان به حمیت این عزیزان پرکار ایرانی پی برد. من در دو سالی که در قزاقستان زندگی کردم با دیدن مردانی پیر و جوان که با دخترهای زیبا رو و کم سن و سال روس نشست و برخواست داشتند فهمیدم برای بسیاری از این مردان سرزمینم حداکثر معنایی ندارد و بعد از دو سال زندگی در هند با دیدن همان قماش آدم که خیل دخترکان سیاه و پابرهنه و روستایی هندی به دنبالشان میدویدند  فهمیدم برای آنها حداقل هم معنایی ندارد. ارضای غریزه برای مردان ایرانی بر خلاف مردان بسیاری ملل نه یک امر طبیعی یا جسمی بلکه یک حس فرافیزیکی و روانیست. اینکه بسیاری ازمردان  ایرانی به محض پیاده شدن از هواپیما از باکو تا واشینگتن دی سی به دنبال نایت لایف و ... میگردند یک دلیل تاریخی دارد. نه اینکه فقط سی سال محدودیت باعث این فوران آتشفشانی شده باشد بلکه 3000 سال زندگی در یک فرهنگ شرقی که این مسایل در آن تابوی بزرگی بوده به عقیده من در ژن ما ایرانی ها جهش های قابل توجهی را باعث شده !

(قبلا در این باره در این پست نوشته بودم.اگر کسی موافق یا مخالف حرف منه بگه تا ادامه بدم در غیر این صورت برم سر یه حرف دیگه !)

 

مهرماه هم آمد. یکی از بدی های زندگی در جاهایی که برای رفتن به آنها سر و دست میشکنیم این است که تقویم برای مان معنای قدیمی اش را از دست میدهد و روزهای مهم سال رو از یاد میبریم. اول مهر که همیشه مهمترین حادثه زندگی نسل من بوده روزی نبود که بی خیال از کنارش بگذرم. یا حداقل احساس اولین اول مهر را به یاد نیاورم.

چند وقتی بود که تصمیم داشتم از خاطرات گذشته حرف نزنم چون همه اش سیاه بود و هر چه زمان میگذشت سیاهتر میشد. اما اول مهر و شروع مدرسه ها چیزی نیست که از یاد ببرمش.

عمیقترین گریه های عمرم را زار میزدم. احساس ترس و تنهایی تمام وجود شش ساله ام را فرا گرفته بود. بعدها که در تعلیمات دینی از تعاریف روز قیامت میخواندیم ، روزی که هیچکس یاریگر کسی نیست و حتی مادر از فرزندش فرار میکند ، نزدیکترین احساسی که به آن روز داشتم حس روزهای اول مدرسه بود ! جالب اینجا بود که من قبل از آن هم یکسال آمادگی رفته بودم اما آنچه از دوره آمادگی به خاطرم مانده این است که تمام روز ، تمام روز را بدون وقفه گریه میکردم !

تازه من تا سال سوم دبستان گاهی روزها وسط زنگ تفریح میزدم زیر گریه ! یعنی اینچنین آدم احساساتی بودم من !

حالا اما آمده ام این گوشه دنیا ، جایی که بچه ها برای رفتن به مدرسه روزشماری میکنند ! جایی که عصرهای جمعه اش (یا یکشنبه اش) غروب غم انگیزندارد و هیچکس از ترس فردا امروزش را رها نمیکند. اما چه فایده که آمدن ما هم به این جا از ترس فردا بوده !