مهرماه هم آمد. یکی از بدی های زندگی در جاهایی که برای رفتن به آنها سر و دست میشکنیم این است که تقویم برای مان معنای قدیمی اش را از دست میدهد و روزهای مهم سال رو از یاد میبریم. اول مهر که همیشه مهمترین حادثه زندگی نسل من بوده روزی نبود که بی خیال از کنارش بگذرم. یا حداقل احساس اولین اول مهر را به یاد نیاورم.

چند وقتی بود که تصمیم داشتم از خاطرات گذشته حرف نزنم چون همه اش سیاه بود و هر چه زمان میگذشت سیاهتر میشد. اما اول مهر و شروع مدرسه ها چیزی نیست که از یاد ببرمش.

عمیقترین گریه های عمرم را زار میزدم. احساس ترس و تنهایی تمام وجود شش ساله ام را فرا گرفته بود. بعدها که در تعلیمات دینی از تعاریف روز قیامت میخواندیم ، روزی که هیچکس یاریگر کسی نیست و حتی مادر از فرزندش فرار میکند ، نزدیکترین احساسی که به آن روز داشتم حس روزهای اول مدرسه بود ! جالب اینجا بود که من قبل از آن هم یکسال آمادگی رفته بودم اما آنچه از دوره آمادگی به خاطرم مانده این است که تمام روز ، تمام روز را بدون وقفه گریه میکردم !

تازه من تا سال سوم دبستان گاهی روزها وسط زنگ تفریح میزدم زیر گریه ! یعنی اینچنین آدم احساساتی بودم من !

حالا اما آمده ام این گوشه دنیا ، جایی که بچه ها برای رفتن به مدرسه روزشماری میکنند ! جایی که عصرهای جمعه اش (یا یکشنبه اش) غروب غم انگیزندارد و هیچکس از ترس فردا امروزش را رها نمیکند. اما چه فایده که آمدن ما هم به این جا از ترس فردا بوده !