به بهانه فرج به عشق آنجلینا(2)

قبل از آغاز سخن باید بگم آنجلینا 36 ساله و صاحب چندین فرزند خوانده و فرزند و چندین شوهر قانونی در گذشته و حال بوده و من 30 ساله ، متاهل بدون پیشینه هنری و فاقد فرزند و عاشق خانواده ام و اصولا آینده ای با آنجلینا برای خودم متصور نیستم ! پس این حرفها فقط حاصل علاقه به یک شخصیت هنریست و به قول طرف نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر !

شاید نوشتن راجع به آنجلینا کار بیهوده ای باشد. آن هم در این بحبوحه بحران لیبی و کشته شدن قذافی و اوضاع و احوالات ایران امروز  در این بلبشو بازار سیاستهای خارجی و ترورهای نافرجام و .... خوب تقصیر من نیست که تا من وعده میدم که راجع به یه چیزی بنویسم یه دفعه دنیا تکون میخوره و هزارتا اتفاق جور واجور میفته ! حالا تقصیر من چیه ؟ وقتی موضوع ندارم بنویسم دنیا ساکت و آرومه و هیچ خبری نیست !

یادمه بچه که بودم خواهربزرگه(همون که قبلا گفتم و چهار سال از من بزرگتره) بعضی وقتها ازم میپرسید از کدوم هنرپیشه زن خوشت میاد و من هم که در اون زمان مثل امروز چشم پاک و سر به زیر بودم میگفتم هیچکدوم ! یا نهایتا واسه خالی نبودن عریضه میگفتم ویویان لی ! یا چمیدونم الیزابت تیلور ! همینجوری الکی  ! بعد یه روز با خودم فکر کردم واقعا من از چه زنی خوشم میاد ! اگه پس فردا دری به تخته ای خورد و من پام به فرش قرمز وا شد و قرار شد همونجا روی فرش از یه هنرپیشه خارجی خواستگاری کنم کدومو باید انتخاب کنم ؟؟؟ و این سوال به یه سوال بزرگ ذهنی برام تبدیل شد. نتیجه ای هم نداشت و زمانی که جولیا رابرتز و جودی فاستر و امثالهن(تسلط به زبان عربی رو داشتی !) روی بورس بودن من از هیچکدومشون خوشم نمیومد خوب ! چی کار میکردم ! تا اینکه یه روز چشمم تو چشمای آنجلینا واز شد و چند لحظه ای در فکر بودم و یهو یه لامپی بالای سرم روشن شد و گفتم آها ! خودشه. این همونه که دنبالش میگشتم و از اون روز شدم فن آنجلینا جان و سعی کردم فیلمی نباشه که ایشون توش باشه و من ندیده باشمش.از بین فیلمهاش جیا(Gia) و سالت (Salt) رو از همه بیشتر دوست داشتم و البته اریجینال سین(Original Sin) در کنار آنتونیو باندراس هنرپیشه بنجل (محمدرضا گلزار هالیوود) که اتفاقا به نظرم در اون نقش خوش درخشید.

حالا میخوام خلاصه ای از زندگی آنجلینا رو برای ادای دین به این ستاره آسمان کالیفرنیا بگم که هنر هم نمیکنم چون همه جا از جمله ویکی پدیا و آی ام دی بی قابل دسترسه پس من سعی میکنم روی گاسیپهای غیر رسمی بیشتر تمرکز کنم.


                              


اولین چیزی که شاید خیلی ها ندونن اینه که علی رغم ظاهر فعلی موجه و خانوادگی آنجلینا ایشون گذشته نسبتا تاریکی دارند و از ناراحتی های متعدد روحی رنج بردن و بارها دست به خود کشی زدن. دوبار ازدواج کردن.همسر اولش جانی میلر 2 سال ازش بزرگتر بوده و بازیگری بریتانیاییه و همسر دومش بیلی باب ترونتون خواننده و بازیگر سرشناس آمریکاییه که بیست سال ازش بزرگتره و شش بار ازدواج کرده و در سال 2003 از آنجلینا جدا شده. شریک زندگی فعلی آنجلینا براد پیت معرف حضور همگی عزیزانه و اونا علی رغم تصور اغلب افراد هرگز ازدواج رسمی نکردن و 3 فرزند خوانده به نامهای زهرا از اتیوپی ، مادوکس از کامبوج و پاکس از ویتنام دارند و سه فرزند (به قول معروف بیولوژیک) به نامهای شیلو (متولد نامیبا) و ناکس و ویویان متولد نیس فرانسه دارند. بچه اول براد و آنجلینا به دلیل گرایشات شدید انساندوستانه اونا در اوایل رابطشون در نامیبیا دنیا اومد و اونا خواستند با این کار توجه رسانه های دنیا رو با این کار به مشکلات فقر و قحطی در نامیبیا جلب کنند ! البته 5 سال قبل از اون یعنی سال 2001 بود که جولی به عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل و فرستاده ویژه کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد کارهای خیرخواهانش رو شروع کرد و به اکثر مناطق مصیبت زده دنیا (بالغ بر 30 کشور) سفر کرد و هزینه تمام این سفرها و کلیه اقدامات بشر دوستانه خودش رو از دارایی هاس شخصی اش پرداخت. اولین بار آنجلینا با دیدن اردوگاه پناهندگان سیرالئون و تانزانیا در طی سفر 18 روزه اش به آفریقا عمیقا متاثر شد و با خود عهد کرد تمام تلاشش رو برای بهبود اوضاع پناهندگان در کشورهای مصیبت زده به کار بگیره. شهرت جولی بیشتر به خاطر شجاعتش در رفتن به نقاط خطرناک یا کشورهای درگیر جنگ داخلیه.جایی که خیلی از خبرنگاران سیاسی دنیا هم از رفتن به آن ابا دارند اما جولی بارها با شجاهت مثال زدنی در طی بحران دارفور در سودان و منطقه دارفور حضور یافت و یا در زمان جنگ داخلی چاد اقدام به سفر به این کشور نمود و در طی جنگ دوم خلیج فارس به عراق رفت وبه جمع سربازان آمریکایی پیوست واز مصیبت زدگان عراقی دلجویی کرد(که این اقدام به همراه عکسهایی زیبا اما با توضیحاتی مشمئز کننده و توهین آمیز در ایران منتشر شد).او همچنین در طی درگیری بین طالبان و نیروهای دولتی به افغانستان رفت و در میانه انقلاب لیبی به لیبی سفر کرد.این همه فعالیت بشر دوستانه و یک هنر پیشه 36 ساله لاغر اندام و زیبا رو که زمانی که در دبیرستان بورلی هیلز درس میخواند به دلیل عینک طبی و ارتودنسی دندانهایش مورد تمسخر و بی محلی پسرها و گاهی دخترهای همکلاسش بود !!!

                                   


آنجلینا چندین بار هم بی پروا از اندیشه هایش برای خود کشی حرف زده و حتی اعتراف کرده که یکبار در دوران جوانی ، آدمکشی برای کشتن خود اجیر کرده بود و اعترافاتی هم از ناهنجاری های روابط جنسی اش در جوانی توسط خودش  منتشر شده که حیرت پاپاراتزی ها و روزنامه های زرد را بر انگیخته و خوراک ماههای متمادی را برای آنها فراهم کرده. او که از ابتدای جدایی پدرش از مادرش یعنی یکسالگی با مادرش زندگی کرده بود در اوایل فعالیت هنری اش خود را تحت تاثیر پدر میدانست(شاید به دلیل محبوبیت و شهرت پدرش) اما پس از مدتی و پس از همبازی شدن با پدر در فیلم مهاجم مقبره(2001) در سال 2002 از پدر اعلام برائت کرد و حتی نام فامیل پدرش را رسما از فامیلی خود حذف کرد. لازم به ذکر است که پدر و مادر جولی هر دو هنرمند بوده اند و در خانواده آنها تمام اجداد و وابستگان نزدیک به نوعی دستی در هنر داشته اند.ریشه های مادری آنجلینا به آلمان و اسلواکی و ریشه های پدری اش به کانادا ، هلند و آلمان میرسد.

به عنوان آخرین حرف میخوام درباره خالکوبی های آنجلینا بگم.در حال حاضر 14 تا تاتو بر پوست جولی وجود داره که در گذشته بیشتر از این حرفها بوده و در طی زمان تعدادی از اونها رو با لیزر پاک کرده از جمله اسم شوهر دومش بیلی تورنتون و کلمه های مرگ و جرات که با کاراکترهای چینی نوشته بود.این چهارده تاتو شامل مختصات جغرافیایی محل تولد فرزند خونده هاش(قابل توجه نقشه بردارا ! میشه با جی پی اس دستی بریم سراغ محل شاید ما رو هم به فرزندی قبول کرد !) و چند ببر کوچولو و چند ضرب المثل لاتین و سخنان نغز از بزرگان ادبیات مثل تنسی ویلیامز است.

یکبار نامزدی و یکبار برد جایزه اسکار و دهها جایزه دیگه از جمله گولدن گلوب ، بافتا و امی بخش کوچکی از آلبوم افتخارات آنجلیناست که شاید به تنهایی بیشتر از کل افتخارات  سینمای آسیا و خاورمیانه است.

دیگه حرفی نیست جز حق دادن به آقای حاج فرج به خاطر نسبتهایی که به آنجلینا داده و هنرمندان ایرانی رو هم هم تراز اون دونسته. حالا واقعا کی رو میشه با آنجلینا مقایسه کرد. آنجلینای من !

به بهانه فرج به عشق آنجلینا(1)

این پست در دو قسمت تنظیم شده.در بخش اول به تضاد پیش آمده در سینمای ایران می پردازم و در قسمت دوم به آنجلینا و بچه های محل.

__________________________________________________________________________ 

 و كسانی كه زنان پاكدامن را متهم می كنند سپس چهار شاهد (بر ادعای خود) نمی آورند آنها را هشتاد تازیانه بزنید، و شهادتشان را هرگز نپذیرید ، و آنها فاسقانند

مگر كسانی كه بعد از آن توبه كنند و جبران نمایند كه خداوند غفور و رحیم است 

___________________________________________________________________________

   

(کارگردان ارزشی در حال چشم غره رفتن به طراح صحنه که صحنه رو زیادی ارووتییک طراحی کرده)

چند روزی می شود که آقای فرج الله سلحشور ، دزد فیلمنامه مشهور اعلام فرموده اند که زنان بازیگر ما خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند و چه نیاز به آمدن آنجلینا جولی به ایران است ! البته ایشان اخیرا" پیرو توضیحات و اعتراضات عده ای از زنان پاکدامن(!) و با آبروی سینمای ما اقدام به خوردن سریع شکر فرموده اند و از وقتی فهمیدده اند لقب فحش مانندی که به هنرمندان زن این سرزمین بسته اند حد شرعی دارد زبان را در کام کشیدند و جز از توضیح و تطهیر خودشان امری جدیدی نفرمودند امااااااا !

واقعا" زنان ما چیزی از آنجلینا جولی کم ندارند ؟ بینی بین الله ! چه از نظر شخصیت اجتماعی و فرهنگی و چه از نظر جذابیت های بصری و زیباییهای ظاهری و زنانه ؟ نه ! جان من کدام بازیگر ایرانی را میشود بگذاری جای آنجلینای عزیز ! اصلا کدام زن سینمای ایران پاکدامن تر از آنجلیناست که زنان عزیز سینمایی به تریج قبایشان بر خورده.البته اگر هدف آنها از این نامه های اعتراضی و توضیحات تکان دهنده به جناب سلحشور زدن مشت محکم بر دهان ایشان همینجوری و به این بهانه باشد که من کاملا با این اقدام موافقم و دلایل خودم را دارم اما اگر آنها هم از آن دسته موجوداتی بودند که موقع سریال یوسف پیامبر(یوزارسیف سابق) هر کجا اعم از مهمانی و منزل دوستان و ... بودند سیخ پای تلویزیون مینشستند و تولیدات نازل این آقا را تماشا میکردند یا بدتر از آن در گوشه ای از آن نقش آفرینی پنهان و آشکار کردند که باید گفت حرفهای امروزشان و فریاد بلندشان برای من آشناست و از جنس همان فریاد های بلند دوران دانشجویی ماست که بعد از خوردن کامل غذا و حتی لیسیدن ته ظرف آن با شکمهای سیر فریاد زنان و با مشتهای گره کرده به سمت سلف دانشگاه راه می افتادیم و شیشه ها را میشکستیم و ادعای بد بودن کیفیت غذا را داشتیم.

آنجلینا جولی که عکس گرفتن در کنارش آرزوی اغلب هنرمندان جوان و کارگردانان کهنه کار ماست چه گناهی کرده که منشا فساد و شر تلقی شده ! سفیر حسن نیت سازمان ملل نیست که هست ! هر بلایی که در هر گوشه کره زمین از آسمان نازل میشود هم که آنجلینا اولین هنرمندیست که بالای سر مصیبت زدگان میرسد ! کارهای خیریه کم کرده ؟ کودکان بی سرپرست را مادری نمیکند ؟ آقای سلحشور خودشان چقدر کار خیر و ثواب در عمرشان انجام داده اند !

   

  (هنرمند ارزشی سرکار خانم لیلا اوتادی تنها هنرمند مورد تایید اصحاب سینما که زمانی شایعه بازی کردنش در نقش ندا آقا سلطان در فیلم اسکاری(!) سینمای ایران خبر ساز شد )

به جای آقای سلحشور شاید بهتر بود خود شما به جای آن اعتراضات بی نتیجه ، سینمایی که در آن بودن به زعم قدرتمداران و گردانندگان همآن سینما مساوی فساد(به فتح ف) اخلاق و بی اخلاقی در جامعه است را رها میکردید ! اگر مثلا سوسن تسلیمی این حرف رو میزد به نظرم جای تامل داشت اما ...

بیایید عادل باشیم.فقط یک ثانیه محیط هنری تولید فیلم و حتی سریال و حتی تاتردر ایران را مقایسه کنید با محیط فکری امثال آقای سلحشور.اگر عادل باشیم با آن ابزار سنجش آقای سلحشور حق با کیست ؟ نمیخواهم خیلی از این محیطهای هنری انتقاد کنم یا آنها را تایید کنم.جای حرفی هم نیست.همه جا آدم خوب و بد زیاد است.البته جا برای انتقاد از فضای فکری آقای سلحشور زیاد است.اما حقیقت غیر قابل کتمان تصاحب این سینما و تشکیلات آن از جانب امثال آقای فرج الله خان است.ملک پدریست و کاریش هم نمیشود کرد. پس همه این فریادهای یواش عافیت طلبانه برای لال نماندن است عزیزان. یا به اندازه رامین پ مرد(یا زن) باشید و یا به اندازه سوسن و مینا ل و گ فراهانی عاقل.

عزت زیاد

 پ.ن : با تشکر از علی آقای شهنازی عزیزم بابت اصلاحات املایی این متن که حق استادی به گردن ما دارند.

گمشده

سلام دوستان.اول میخواستم یه مطلبی راجع به آنجلینا جولی و حضورش در ایران (شایعه حضورش البته) بنویسم. یعنی راستش رو بخواین هنوز هم میخوام.یعنی از صبح داشتم فکر میکردم که با توجه به حرفهای آقای سلحشور (دزد فیلمنامه فعلی و کارگردان ارزشی سابق) چه موضوعی باید نوشت که چالش بر انگیز هم باشه اما امروز صبح که داشتم میرفتم آمپول واسه این کمر درد لعنتی بزنم یه اتفاقی افتاد که یاد یه چیزی افتادم که همیشه دوست داشتم با صدای بلند به همه بگم ولی هیچوقت فرصتش پیش نیومد. قبلش بگم که پریروز نتیجه ام آر آی ام رو که گرفتم و دیروز برای نشون دادنش به دکتر رفتم متوجه شدم که دیسک کمرم زده بیرون و در عنفوان جوانی از انجام بسیاری از کارهایی که باید انجام بدم محروم شدم ! مهمترین کاری که همیشه دوس داشتم انجام بدم و از این به بعد از انجامش محرومم مثل گربه تو بغل گرفتن کسیه که دوستش دارم و چرخوندنش رو هواست ! (حالا زیاد احساساتی شدم !).

اتفاقی که امروز افتاد این بود که وقتی از در درمونگاه اومدم بیرون یه پسربچه دوس داشتنی رو دیدم که داره گریه میکنه و یه چیزایی میگه.رفتم جلو و بهش گفتم چی شده عمو ؟ گفت بابام رو گم کردم و من بهش گفتم نگران نباشه و من باباشو براش پیدا میکنم و شروع کرد به توضیح دادن که بابام این پوله رو بهم داده که برم آب بخرم برای خودم و من الان نمیتونم پیداش کنم و من بهش گفتم همونجا وایسته تا من براش آب بخرم و برگردم و بعدش بریم باباش رو پیدا کنیم ! وقتی با آب برگشتم دیدم باباش کنارشه و آب رو بهش دادم و پرسیدم شما پدرشین و گفت بله و بچه هم داشت میخندید ! دستی به سرش کشیدم و رفتم دنبال کارم. بعد یهو انگار زمان برگشت عقب. مثل این فیلمها که یه دفعه همه چی سریع فلاش بک میشه. خودمو دیدم. 8 ساله. توی یه پارک بزرگ. توی همدان. گم شده بودم. با خواهر بزرگه(همون که یواشکی میاد اینجا رو میخونه !) و پدر و مادر رفته بودیم همدان.تابستون بود. هتل هم که اون موقع تو همدان کلا یه دونه وجود داشت.حالا شانس ما همزمان با ورود ما به همدان آقای کرررروبی (همون که الان اینجوری شده ولی قبلا اونجوری بود !) تشریفشون رو آورده بودن و ما موندیم و چمنهای پارک باباطاهر. باور نمیکنی ! شب همونجا خوابیدیم !(الان که فکر میکنم میبینم عجب خوشحال و سرخوشی بودن پدر مادر ما !!!) خلاصه اینکه بعد از سه روز گشت و گذار و چمن خوابی روز آخر که میخواستیم برگردیم مصادف شد با تولد مامان و خواهر بزرگه پیشنهاد کرد که بریم برای مامانه از پارک گل بچینیم و با هم راه افتادیم و از محل اطراقمون دور شدیم و گلها رو چیدیم و در راه بازگشت باغبون خشمالود جلومون ظاهر شد ! حالا من شروع کردم به فرار و خواهرم از جهت مخالف شروع کرد به دویدن و بعد از چند دقیقه فهمیدم نه تنها باغبونه منو گم کرده بلکه من هم خواهرم و هم محل اطراقمون رو گم کردم و به طور خلاصه گم شدم ! گم شدن تو یه شهر دیگه برام بزرگترین کابوس زندگی بود. اینکه هیچکس رو نمیشناسم و اصلا معلوم نیست باید کجا برم و چی کار کنم و هیچ آلترناتیوی هم تو ذهنم نبود. نه فامیلی و نه آشنایی در شهر ! نه پولی در جیب ! نه آدرسی ! با بغض و حیرت به آدمهای بی رحم اطراف نگاه میکردم تا یه دفعه زدم زیر گربه و از هر کس رد میشد می پرسیدم شما یه آقای این شکلی و یه خانم اون شکلی ندیدین ! و اون احمقها هم می گفتن نه و رد میشدن و می رفتن ! حتی یه نفر هم وانیساد تا بهم دلداری بده یا بگه بهم کمک میکنه ! شاید کل ماجرای گم شدن من تا پیدا کردن اتفاقی محل اطراقمون حداکثر یک ساعت طول کشید و بعدها فهمیدم در این یک ساعت خواهره بیچاره حسابی از مامانه بابت گم شدن من کتک خورده اما اون یک ساعت برام مثل یک قرن گذشت.تمام سناریوهای ممکن از جلوی چشام در عین ناباوری رد شد ! از رفتن به پرورشگاه تا گدایی کنار خیابون به همراه دار و دسته افراد تبهکار ! همه اینها در عرض یکساعت در ذهن یه بچه هشت ساله رد شد ! 

اگه بگم بدترین و ناراحت کنده ترین و تاثیر گذار ترین اتفاق عمرم اون بوده اصلا اغراق نکردم و اینجوریه که یه تاثیر عمیق توی ذهن و روانم گذاشته و هر وقت یه بچه رو میبینم که زده زیر گریه و فکر میکنه گم شده دست و دلم شل میشه و دلم هری میریزه پایین و به خودم میگم که باید کمکش کنم.

با گفتن این حرفها میخواستم ازتون بخوام شما هم اگه بچه درمونده و تنهایی دیدین که بغض کرده و تنهاست نترسین و برین جلو و ازش بپرسین چی شده ! ممکنه اولش خجالت بکشه که بگه گم شده اما حرف مهربونانه شما براش مثل آب روی آتیشه و بدونین که دارین مهمترین کابوس زندگیش رو براش آسون میکنین !

امتحانش ضرر نداره.

هر روز برای فردا

چند روزیه چیزی ننوشتم.از دستم ناراحت نباشین.حرف برای گفتن زیاد داشتم اما همش نا امیدی بود و احساسات بد و نمیخواستم با اومدن به اینجا انرژی منفی بهتون بدم. هر چند اصولا اعتقاد دارم بلاگ پنجره ای از درون افراده که به یه محیط عمومی باز شده و مناظر داخل ممکنه خوب یا بد باشه و چون من بیشتر آدم بدبین(یا شاید واقع بین !) و سخت گیری هستم بیشتر حرفهام نا امید کننده است ، با این وجود دوستان خیلی لطف دارن که وقت میذارن و میخونن و نظر میدن.

روزهای من به سختی میگذره و حاوی تجربه های تلخ و سختیه.دیگه باور کردن هر چیز دور از ذهن برام ممکنه. نمیدونم اتفاقاتی که این روزها داره تو دنیا و اطراف من میفته باعث شده اینجوری فکر کنم یا این خاصیت بزرگ شدنه و برای همه پیش میاد ؟ چیزهایی که هیچوقت بهش فکر نمیکنیم و فقط تو فیلم میبینیمشون ! از سقوط دیکتاتورهای منطقه بگیر تا اخبار ترور و دروغهایی با مصارف داخلی کشور و سناریوهای کپی برداری شده در سوریه و تقلیدهای چندش آور  داداش کوچیکه از داش بزرگه ! و این طرف آوار فکرهای بد و آینده مبهم برای خودم و شرایط سخت و دردآور خانه. چند روز پیش که فیلم جدایی نادر از سیمین رو برای اولین بار میدیدم همون سکانس اول که سیمین داشت میرفت و باباهه دستشو گرفته بود و ول نمیکرد زدم زیر گریه و هر کار میکردم گریه ام بند نمی اومد. تمام مدت خودم رو سیمین میدیدم و هر کار میکردم نمیتونستم حقو بهش بدم. ما روحیمون شرقیه دیگه ! چی کار کنیم ! دماغ که نیست  بشه عمل کرد درست بشه !

خلاصه اینکه به همه چیز و همه کس بی اعتماد شدم و بیشتر از همه به خودم.

بدترین حالت زندگی وقتیه که همه عمر برای فرار از امروز آرزوی فردا رو بکنی و یه روز برسه که ببینی دیگه فردایی نیست و لحظه های خوش تو هنوز شروع نشده باشه ! اینه زندگی ما در یک جهان سوم !

 

یک گاز سیب

پسرخاله ام آدم پر شوری بود.یعنی هنوزم هست. قبل از ماجراهای سال 88 یکبار که به دیدن یک آدم ممنوعه رفته بود با جمعی از دوستانش که یکیشون ن.ستوده وکیل سابق و زندانی با اعمال شاقه فعلی بود و بقیه هم همه امروز دز خارج از کشور هستند دستگیر شد.وقتی دستگیر شد ، خاله و دختر خاله و سایر وابستگان منزل ما مهمون بودند.  همه میدونستیم که اون کجا رفته.خالم نگران بود و میگفت آخر این پسره رو میگیرن و ما میخندیدیم که نه بابا ! یه دفعه یک زنگ مشکوک به گوشی دختر خاله ام شد و ما فهمیدیم که بعله ! پسر خاله را بردند. بعد از آن روز کار ما شده بود کشیک دادن دم پاسگاه میدان نیلوفر و رفت و آمد بین اویِین و دادگاه انقلاب. خوب ما با این پسر خاله بزرگ شده بودیم و دلمان برایش خیلی می تپید.شاید مثل یک برادر. دوست داشتیم تمام دنیا صدایش را بشنود و خبر دستگیریش دنیا را پر کند. از طرفی هنوز این مسایل فتنه اخیر به وقوع نپیوسته بود که دنیا توجه اش به ایران بچرخد و دستگیری آدمها امری علی حده تلقی شود.پسرخاله ام یک برنامه نویس حرفه ای بود.در 16 سالگی دوبار جایزه کشوری خوارزمی را برد.مفاهیم شی گرایایی رو زمانی که هنوز ویژوال بیسیکی یا ویژوال سی وجود نداشت در قالب برنامه نویسی در پاسکال محقق کرده بود و ابزارهایی برای ایجاد یک واسط گرافیکی کاربر(جی یو آی) درست کرده بود. از این حرفها که بگذریم آدم هنرمند و خوشفکری بود. نقاشی میکرد و ساز میزد. به هر حال  سهم پسرخاله من با آن همه خاطره و آن همه کار نا ممکن که در کودکی با هم انجام  دادیم یک خبر چند ثانیه ای در صدای شیطان بزرگ (وی او آ) و چند سایت خبری آن وری بود. و ما دلمرده و افسرده بودیم از اینکه موضوعی به این مهمی برای ما برای دنیا اصلا مهم نبود. اینکه خانم مجری اخبار بعد از خواندن اسم پسرخاله من و پایان خبر با لبخند خبر کشف دو قلاده ببر نایاب سیبری را میخواند عصبانی ام میکرد و می خواستم فریاد بکشم سرش که حداقل اون نیشت رو ببند ! مگه نمیبینی ما انقدر ناراحتیم.

                      

(استیو جابز در سال 1984)

دیروز خبر مرگ استیو جابز دنیا را بهت زده کرد. مردی که با مردنش باعث شد برای زنده بودنم شرمسار باشم و برای لحظه هایی که فقط برای گذراندن زمان میکشم. خبر کوتاه بود. استیو جابز موسس و مدیرعامل شرکت اپل مکینتاش بزرگترین تولید کننده ابزارهای گجتی مرد. و بعد دوباره خبر قلاده هایی از ببر و شیر دریایی و امشب من ماندم و یک بهت و یک دنیای بدون استیو جابز و یک سیب گاز زده که بهش خیره مانده ام !

خدای خویشتن در ترافیک همت (3)-بخش پایانی

                                                  

(قبل از خوندن این متن باید بگم افرادی که در زیر از آنها نام برده میشه اغلب(به جز آقای میرزایی) همگی در زندان به سر میبرند و تنها جرمشان اعلام نظراتشان است و حرفهای من که گاهی جنبه طنز یا شاید تمسخر پیدا میکند به هیچ وجه قصد توهین به آنها یا هر انسانی که پیرو آنهاست را ندارد و من شخصا به آزادی آرا و اندیشه هر جز از جامعه انسانی اعتقاد دارم و به همان میزان هم معتقد به آزادی خودم در گفتن حرفهایم حتی به صورت کمیک در مورد هر انسانی هستم. سو تفاهم نشه.)

من همیشه آدم فضولی بودم. یعنی این از بچگی در ذاتم بود.ولی چون کسی تحویلمون نمیگرفت تا این استعداد در مسیر درستش هدایت بشه الان به این صورت در اومدم که مثلا یه موبایل بی صاحاب یه جا افتاده باشه باید وردارم و اس ام اساشو چک کنم.یا مثلا یه کتاب ببینم یه جا گذاشتن باید ور دارم یه دو ورقی هم شده ازش بخونم. یا مثلا یه ای میل که برام میاد اگه احساس کنم بهم ربطی نداره یه جوابیه واسه فرستنده بفرستم که ضمن تشکر از حسن انتخاب شما ولی بابا اشتباه گرفتی منو با یکی دیگه ! حالا فرض کنید در اون دوران ابتدایی اینترنت من چقدر ای میلهای تبلیغاتی جواب دادم ! فرض کن یارو واسه تبلیغ قرص اسمشو نیار بهم ای میل میداد من بعد از کلی معذرت خواهی در جوابش میگفتم که نه ممنون نمیخوام ! مدیون پنش تنین (پنج تن) اگه بخندین به این کارم ! بابا من اون موقع در اون فقر ایمکانات از کجا میدونستم اینها ماشینیه ! خوب فکر میکردم یارو یه زحمتی کشیده و ما رو پیدا کرده ! نامردیه اگه به مسیر درست هدایتش نکنم ! یه روز دیدم یه ای میلی برام اومده که چه نشسته اید که جناب استاد پرفسور دکتر ابراهیم میررزایی دامه برکاته اعلام کرده اند که فلان و بیسار ! من اولش یه نیگا به آینه کردم بعد یه نیگا دوباره به متن ای میله کردم بعد یه نیگا تو دوربین روبرو کردم به خودم گفتم چی میگه ؟ متن که انگار از کتاب عهد عتیق مرحوم یوحنا بریده شده بود حاوی یه سری کلمات قلمبه سلمبه و بی ربط بود و یه چیزایی تو مایه های اعلام استقلال یا قیام و شورش سراسری توش بود که من نفهمیدم منظورش چیه و عکس آقای پرفسور رو هم داخل ابرها به عنوان آرم زده بود گوشش و اسمشو گذاشته بود علم نمیدونم چی چی و عدالت. یعنی من با خوندن چنین متنی تا چند دقیقه گوشام سرخ بود و بعدش با ترس درصدد پاسخگویی بهش بر آمدم ! در جوابش نوشتم عزیز دل با اینکه ما چاکرتیم اما ما اونی که فکر میکنی نیستیم و اشتباهی گرفتی داداش ! حالا تو نگو سیستم اینه که اگه کسی جواب بده به قول معروف سابسکرایب میشه و دیگه هی براش از اینا میاد ! و این بود اولین آشنایی من با گروه های شبه مذهبی با رویکرد عرفانی مدرن !

عکس آقای میرزایی اولی در جوانی و در ایام همنشینی با مرحوم بروسلی و دومی بعد از بعثت


                                    


                                     

یه روز داشتم تو کارگاه راه میرفتم که دیدم روی میز آقای مسئول اچ اس ای(همون آقای ایمنی سابق) یه کتابه که به طور شدیدی اصرار داره که قاچاقی چاپ شده. نویسنده کسی نیست جز آقای ایلیا رهبر گروه مذهبی آل نمیدونم چی چی. من در عین حال که کلا حالم از همه انواع آل گرفته بود اما نشستم و این حرفهای آقای آل رو خوندم و تحریک شدم برم چند تا از ویدئوهاش رو هم در یوتیوب ببینم و دیدم با اینکه جوون خوش بر و روییه اما حرفهاش (مخصوصا اون اوایل بعثتش) بیشتر به درد جلسات سینه زنی میخوره و احتمالا آقا یه چیزی از شریعتی شنیده و سعی داره با روش دکتر دوباره انقلاب اسلامی کنه ! یکی نیست بگه  بابا جان باباهای ما یه بار کردن  ! یعنی انقلاب کردن. این شده نتیجش.حالا چه کاریه دوباره کاری کنیم. از اون به بعد کار ما شده بود آشنایی با عرفانهای نوظهور و دیدن عکس العملهای پیروان این جماعت تا وقتی که با یه آدم عجیبی آشنا شدم ! اون مسئول امور اداری یک کارگاه جدید بود که رفته بودم. یه پسر هم سن و سال خودم که اسمش آرش بود. شدیدا آدم بچه مثبتی به نظر می رسید و سعی میکرد در انجام قدمهای خیر پیش قدم باشه اما به طرز شدید و عجیبی غیر عادی به نظر میرسید ! زنگ موبایلش ناقوس کلیسا بود و همیشه یه کتاب کوچیک که من اولا فکر میکردم قرآنه و بعدها فهمیدم انجیله  تو دستشه و در حال خوندنش بود. من که زاغ یارو رو چوب زده بودم ولی اون فکر میکرد که کسی بویی نبرده. معرفی میکنم : ایشون یکی از کشیش های معروف و مقبول (البته در بین پیروانشون) نوکیش بودند که یکیشون در آستانه اعدامه این روزها و همه رسانه های دنیا از فاکس نیوز بگیر تا شبکه الرای که زرت و پزت های قذافی رو پخش میکنه دارن راجع بهش صحبت میکنن(اونوقت یکی نیست بیاد بگه کوه یار کجاست ! خاک بر سر این مدیای جهانی کنن).

              

(تصویر آقای ایلیا میم (این میمت منو کشته) در حال ارشاد جماعتی درمانده در راه زندگی)

یه روز که آروم نشسته بودیم یه کرمی در وجودم گفت برم به این پسره یه گیری بدم و باهاش یه مباحثه فنی (!) راه بندازم. نگو این خودش نشسته منتظر فرصته تا منو هدایت کنه. رفتم و بهش گفتم دیوونه. تو مرض داری آخه خودتو انقدر انداختی تو دردسر ! به نظرت واقعا عیسی با اون رزومه مشکوکش(!)  ارزشش رو داره !؟ دیدم این خودش توپش پرتر از منه و خواست سریع منو با یه سوال آچمز کنه و گفت : ببین احسان جان. مثلا تو مسلمون هستی. قبول داری  ؟ (بعدش میخواست از تناقضات و اشکالات اسلام و عرب و از این حرفها بزنه) که من گفتم : نه ! یهو گفت : نه ؟! بعد که دید خودش آچمز شده یه خورده فکر کرد گفت : خوب این خودش یه قدم به جلو هست ! خلاصه هر چی با من بحث کرد من با روش رییس جمهور محبوب و مردمی آچمزش کردم و موتورشو به قول طرف گذاشتم پایین و کل ماجرا رو از بیخ و بن منکر شدم ! (البته این پایان ماجرای من با کشیش آرش نبود و یه ماجراهای بامزه دیگه هم اتفاق افتاد که از حوصله این بحث خارجه !)

میخواستم راجع به عرفانهای نوظهور (که به اعتقادم آیین نوکیشان پروتستان هم در اون حیطه جا میگیره) بیشتر حرف بزنم. مخصوصا راجع به مملی طاهری و بحث حلقه و عرفان غیر ارگانیکی !  و این حرفها. بحث جن و پری هم که این روزا تو جامعه زیاد شده و طبق قول هیات محترم دولت قراره یه جن باحال به نمایندگی از جن ها در این هیات هم به عنوان مشاور ریاست جمهوری در امور جن ها و امور غیر ارگانیک منصوب بشه که بقیه افراد دولت به کارهای خودشون برسن.حالا اگه کسی دوس داشت این بحث ادامه پیدا کنه نظر بده.فکر میکنم انقدر در این زمینه حرف داشته باشم که یه کتاب بشه ! اما از اونجا که همکار گرامی بهار خانم تهدید کردن و بقیه دوستان به کش آمدن موضوع اعتراض داشتن در همین پست میخوام که موضوع رو ببندم و در ادامه به نظر خودم بپردازم پس فعلا نمیخوام این بحث خاطرات دینی – اعتقادی خودم رو ادامه بدم. هر چند دور و بر خودمون رو که نگاه کنیم پر از این حرفهاست. فال گیر. آینه بین.سرکتاب باز کن.استخاره تلفنی.فال قهوه و همه این حرفها نمونه های ملموس این تفکر نافرجامند که میخوان عمق زمان رو بشکافن و از یه چهارچوب برتر بر زمان و مکان مسلط بشن. آدمهای خیلی محترم و فرهیخته ای رو هم میشه پیدا کرد که حداقل به گوشه ای از این مسایل نیم نگاه بی تعقلی داشته باشند.بی تعقل گفتم چون داشتن نگاه همراه با تفکر به این موضوعات نه تنها از نظر من بد نیست بلکه نشانه رشد تعامل بین افکار آدمهاست اما اینکه یه جای دلمون یه اعتقاد بی دلیل یا از سر نا توانی به حتی درصد کمی از این مسایل داشته باشیم نشانه عدم اعتماد به نفس کافی و ناتوانی ذهنی در امور زندگی ست.

                              

(تصویر آقای مملی طاهری که جدیدا شبهاتی در ارتباط با همکاری ایشان با جریان انحرافی داستان ساز شده است.انگار که اجنه دربست در اختیار جریان انحرافی است یا باید باشد !)

بحث اعتماد به نفس شاید شروع خوبی برای آغاز نظر شخصی خودم باشه.از کودکی علیرغم اینکه همه تصور میکردن من آدم با اعتماد به نفس بالایی هستم اما درست بر عکس بود.علتش هم این بود که همه چیز رو تابع یه اراده فراتر از خودم میدونستم ! حالا علت این موضوع یه بلایی که در هفت نسل پیش سر اجدادم اومده بود یا برخورد نا درست در سنین نوزادی نمیدونم ! اما هر چه بود باعث میشد همیشه احساس کنم من در اتفاقات زندگی مغلوب سرنوشت هستم و نتها کاری که ازم بر می آد التماس و خواهش از یه نیروی بالاتر (که وقتی بزرگتر شدم در قالب خدا تبلور کرد) هست و اون موقع ها که در یه محیط مذهبی درس میخوندم(در سنین نوجوانی) هر اتفاقی که میخواست بیفته باید یه کار خوب  نذر میکردم و به چندین و چند امام و خدا و این حرفها آویزون میشدم که اتفاق بیفته (که اتفاقا همیشه هم اتفاق می افتاد و من موردی رو به یاد ندارم که توسل کرده باشم و اتفاق نیفتاده باشه و البته دلیل اون هم شامل نکات ریز روانشناسی میشه که از حوصله این بحث خارجه) اما یه کم بزرگتر که شدم با آشنا شدن با مفاهیم فلسفی دین و غرق شدن در بحث جبر و اختیار _ که هنوز که هنوزه  یکی از چالشهای بزرگ زندگیم به حساب میاد _  یه جرقه تو ذهنم زد که واسه یه آدم معتقد و مغلوب یه برنامه مدون و نتظیم شده که از آسمون به زمین شوت شده بود یه نقطه عطف به حساب میامد. بحثی در فقه اسلامی به نام رسول باطنی و تقدم اون بر رسول ظاهری(که همان فرستادگان خدا باشند و قراره در موضوعاتی که عقل یا همون رسول باطنی قادر به تجزیه و تحلیلش نبود به کمک انسان بیان). حالا یه اشکالی که این وسط به وجود آمده بود واسه من این بود که جناب آقا رسول باطنی خودش قادر به کشف همه ناشناخته هایی بود که قرار بود آقا رسول ظاهری واسم حل و فصلش کنه و اینجوری یه پنجره ای روبروی چشمام باز شد به دنیا . احساس کردم قادر به انجام هر کاری هستم فقط اگه بخوام و هر کاری که قادر به انجامش نباشم یا نشدم از تمام وجود نخواستم. و اینجوری خدای قادر متعال که میلیاردها انسان در سراسر دنیا به روش خودشون پرستشش میکنن برای من شد یه مفهوم انتزاعی که سالها جلوی پیشرفتم رو گرفته و اعتماد به نفسمو ازم گرفته. اینجوری شد که احساس کردم باید دست رو گذاشت رو زانوها و با تکیه به نیروی اراده بشری هر چه رو که میخوام به دست بیارم و همین جا جا داره که از خدا که خودش اینجا نیست اما خداش که هست تشکر کنم که این رسول باطنی رو در درون همه ما قرار داده !

اینکه ما در جامعه ای زندگی میکنیم که پر از ضد ارزشهای اخلاقی و انسانیه و اغلبمون مغلوب اراده کسایی هستیم که خوی حیوانی با چاشنی اسلام یا هر آیین دیگه ای کل ماهیتشون رو تشکیل میده نباید باعث بشه به اراده خودمون شک کنیم . کسایی مثل رییس شرکت که سابقه انقلابی رو همراه چندین فقره اختلاس پنهان و آشکار توامان داره ، صابخونه که سالی سه بار میره حج عمره و با هشت سر عائله و یه دوجین نوه و نتیجه سوییت طبقه آخر رو به صیغه 23 سالش کرایه داده و به عنوان نفقه نصف کرایه رو ازش میگیره یا افرادی مهمتر که از حوصله این بحث خارجند و نفت ایران خانوم رو به عنوان نفقه دادن به چین و سوریه و قصد کامجویی دارند !

مدتی بود دنبال یه راه حل برای کم کردن این فشار از روی مغزم بودم.اینکه مسوویت 124000 نفر آدم تاثیر گذار تاریخ و این آخریا هم 14 نفر معصوم (فرض کن 14 نفر معصوم ) بیفته گردن این آقا رسول باطنی خیلی سخت بود و یه فشار وحشتناک رو بر آدم تحمیل میکنه.باور نمیکنین ! فقط یه لحظه تصور کن همه کلمات خدا خواسته ، اگه خدا بخواد ، زندگی و مرگ دست خداست رو از زندگیت خذف کنی. اونوقت باید واسه هر ماجرایی که رد پای خدا توش مشهوده بگردی دنبال رد پای یه موجود مادی ! خیلی سخته به خدا !!!

چند وقت پیشا رفتم پیش یه مشاور روانشناس که یکی از دوستان مورد اعتماد بهم معرفی کرده بود (میدونم همتون میخواستین الان این پیشنهاد رو بدین !) کلی حرف زدیم و کلی از این فشارها کاسته شد. خوشحال و خرم اومدم بیرون و سوار ماشین شدم. احساس میکردم سبک شدم. احساس کردم تنها قسمت گمشده ام را در این روش زندگی که پیش گرفتم پیدا کردم.

ساعت حدود شش عصر بود و باید از شرق تهران تا غرب تهران رانندگی میکردم.ترافیک همت وحشتناک بود.وحشتناک. یه ربع اول فکر میکردم خوب موقع تعطیل شدن آدمهاست و مشکلی نیست.نیم ساعت گذشت و گفتم خوب درسته که شلوغه ولی چه خوب بود اگه آدمها رعایت قوانین رو میکردن و این ترافیک ایجاد نمیشد. سر چهل و پنج دقیقه احساس کردم دارم خفه میشم و تحمل این ازدحام رو ندارم و گفتم صد رحمت به هند ! ساعت اول که طی شد سعی کردم به خودم مسلط بشم و فکر کنم خوب هر کاری سختیهای خودش رو داره و عوضش یه آرامشی به دست آوردم ! یک ساعت و نیم گذشت و من هنوز تو ترافیک بودم  کاملا کلافه شده بودم. از هر کی میپرسیدم که تصادف شده یا هر روز همینه میگفتن از وقتی طرح زوج و فرد محدودش زیاد شده همت ترافیکش بیشتر شده. بعد از دو ساعت در حالی که موهام سیخ شده بود از فرط عصبانیت از سیاست های حکومت در مورد تولید این همه ماشین و فرهنگ غلط رانندگی همشهریام به خونه رسیدم و هر چند ثانیه یه فحش به خودم ، به اون مشاوره که دفترش انقدر از ما دوره میدادم و به شانس خودم در اینکه الان باید به جای قدم زدم کنار اپرا هاوس و رد شدن از رو هاربر بریج  جدولهای همت رو گز کنم !

بعد که آروم شدم و با خودم خلوت کردم به خودم گفتم آیا واقعا این مسایلی که من انقدر بهش فکر میکنم ارزش این همه اعصاب خوردی رو داره ! آیا واقعا باید انقدر به خودم فشار بیارم که راز گل سرخ رو شناسایی کنم ؟ نه ! واقعا ! خداوکیلی خدا ارزشش رو داره ؟؟؟

خدای خویشتن در ترافیک همت (2)

درست همون موقع ها بود که تو کتاب تاریخ میخوندیم که یه بابایی به نام باب ادعای پیامبری کرده و امیر کبیر زده همه رو لت  و پت کرده و  ما در اون سنین نوجوانی با کلی ادعا و مطالعات تاریخی به داشتن یه همچه وزیر دانایی میبالیدیم و در عین حال که میرزا آقاخان نوری (بانی قتل امیرکبیر)  و میرزا حسینعلی نوری(بها)  رو فراماسون و آلت دست انگلیس می دونستیم به شجاعت امت اسلام در اون زمان غبطه میخوردیم.بگذریم آخه اون موقع ها هنوز تکثر آرا و اندیشه آ سید ممد و تساهل و تسامح عطا الله خان سر از تخم لق مردم سالاری دینی در نیاورده بود اما خیلی باید میگذشت تا باور کنیم  دنیا به اون سیاه و سفیدی که فکر میکردیم نیست.

یادمه وقتی دبیرستان البرز درس میخوندیم  یه دوست یهودی داشتیم به اسم ادموند. ادموند خیلی پسر خوب و دوست داشتنیی بود. هر چند من خیلی هم باهاش دوست نبودم اما میفهمیدم که یه مهربونی و جذابیت خاصی داره.درست بر عکس انتظاری که از جهود جماعت میره ! ادموند سال آخر دبیرستان به اطریش رفت و از اونجا به آمریکا پناهنده شد. اخیرا یکی از دوستان مشترک دوران دبیرستان  که اون هم الان در سرزمین شیطان بزرگ زندگی میکنه خیلی اتفاقی تلفنی از ادموند پیدا میکنه و میفهمه که ای بابا ادموند عزیز ما همین ایالت بغلیه و بلافاصله تلفن رو بر میداره و یه زنگ بهش میزنه. اولین چیزی که میفهمه اینه که تلفن متعلق به یه مدرسه آیین یهود یا به عبارت بهتر یه صومعه و محلی برای تربیت خاخامهای یهودیه. وقتی هم که تلفنچی میره و ادموند رو صدا میکنه که بیاد پای تلفن ، هیچ حرفی بین این دو دوست قدیمی رد و بدل نمیشه و ادموند این دوست مسلمون شیعه اثنی عشری رو سرزنش میکنه که چرا بهش زنگ زده و دیوارهای صومعه بلندتر از دیوارهای دوستی دوران نوجوانی ما قد میکشه.

وقتی سال اول دانشگاه بودیم با یه دوستی توی اتوبوس نشسته بودیم و من داشتم یه پلاک فروهر (که امروز خیلی مد شده ، مخصوصا بین جک و جواد جماعت خارج از ایران و البته اون موقع مد نبود و انصافا هم نماد زیبا و با وقاری از ایران باستانه) به دوستی نشون میدادم و اون گفت اسم این پلاک چیه ؟ منم با اطمینان گفتم خاک بر سرت ! نمیدونی این چیه ؟! این اهورامزداست دیگه ! یهو یه پسری از صندلی جلویی برگشت و با صورت برافروخته نگاه کرد و گفت این نشان اسمش فروهره و نه اهورامزدا. من بهش گفتم ببخشین.شما زرتشتی هستین ؟ گفت : نخیر !  سال سوم دانشگاه که بودیم و کلی هم با این دوستمون که اطلاعات ما رو در مورد فرق اهورامزدا با فروهر بالا برده بود رفیق شده بودبم شاهد یه رابطه نافرجام و یه عشق یه طرفه از جانب یه خانم شیعه اثنی عشری به این دوستمون بودیم و هر چند میدونستیم ته دل این دوست ما هم برای خانمه قیلی ویلی میره اما مثل کوه یخ خودشو نگه داشت و محبتها و عشق اون خانمه رو پس زد و ما شاهد اشک و ناراحتی خودش هم بودیم. البته انقدر با هم صمیمی نبودیم که بفهمیم جریان چیه و چرا این دو تا کفتر عاشق اصراری برای رسیدن به هم ندارن و جریان چیه ؟!  دو سال بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه از طریق یکی از رفیقهای صمیمی پسره فهمیدیم که حدس اون روزمون تو اتوبوس درست بوده. طرف گبر (!)  بوده !

سالها گذشت و ما بازم خیلی اتفاقی در یه  پروژه ای در حوالی شاهرود یه کاری رو شروع کردیم.نزدیک ترین جایی که برای اطراق و کمپینگ به محل سایت پیدا شد روستایی بود به اسم "قلعه نو خرقان" و ما هم با خودمون میگفتیم آخه جا قحط بود که ما مجبوریم تو این ده کوره خونه بگیریم ! اما کم کم فهمیدیم این ده کوره اونقدرام که ما فکر میکردیم کور نیست و هر روز آدمهای عجیب و غریب و البته ماشین های آخرین مدل و آدمهای در و داهاتی از روستاهای بلوچستان و گنبد تا کردستان و سوریه و عراق دور و بر این روستا میپلکن و مقصد همشون یه مقبره درب و داغون به اسم مقبره شیخ ابولحسن خان خرقانیه. کم کم که اونجا موندگار شدیم و هر شب کارمون شده بود یه سر به بقعه شیخ زدن فهمیدیم که نه بابا ! این آدمها هر کدوم برای خودشون کسی هستن و مرادشون جناب شیخ ابوالحسن خانه و با در عین اینکه اکثرشون آدمهای موجهی بودن اما یه صفت مشترک داشتن. یه آرامش بی نظیر و در عین حال یه گمشده که اونجا دنبالش میگشتن. روی سر در قبر شیخ نوشته بود :

 هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد 

البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد

(مقبره شیخ در قلعه نو خرقان و پاتوق شبهای ما)

بعد از اون بود که با شیخ بایزید بسطامی و بقیه بروبچ عشق و حال اون دوران مثل ابوسعید و عطار و بقیه بچه ها آشنا شدیم و گشتن تو حیاط بقعه شیخ بسطام شده بود تفریح بعد از کارمون. به هر حال با همه احترامی هم که واسه شیخ قایل بودیم اگه جواب میداد بدمون نمیومد یه گل کوچیک تو حیاطش بزنیم

خوب تا اینجای داستان رو داشته باشید تا در قسمت بعد برسیم به چگونگی آشنایی من با ایلیا و آقا ابی میرزایی و رهبر گانگسترهای غیر ارگانیک جناب طاهری و ماجراهای ترافیک همت و طرح زوج و فرد !

خدای خویشتن در ترافیک همت (1)

خیلی وقت بود که میخواستم راجع به مساله خود شناسی و خدا شناسی و تعابیر مختلف از دین و مذهب در قالبهای عرفان یا آیینهای نوظهور مطلبی بنویسم ولی متاسفانه وقت نمیشد و البته موانع دیگه ای هم بود.اینکه خودم به حرفهایی که میخواستم بزنم مطمئن نبودم اما حالا که یه تغییراتی در خودم دادم فکر میکنم که گفتن اون حرفها ایرادی نداشته باشه.

کلاس اول دبیرستان سه تا دوست ارمنی داشتم. یعنی هنوزم دارم ! ولی از بد زمونه یا خوب زمونه هر کدوم یه گوشه دنیان.یکی آمریکا یکی ارمنستان و یکی روسیه ست.من دوران راهنمایی رو یه مدرسه خیلی مذهبی میرفتم. یه جایی که هر هفته باید زیارت عاشورا میخوندیم و بهمون یاد میدادن که آدمها از هر دین دیگه یا حتی مسلمونهای اهل سنت نجس هستند و ترجیحا نباید دستمون بهشون بخوره و اگه دستشون خیس باشه که اصلا نباید لمسشون کنید چون نجسی منتقل میشه و باید برید بعدش سه بار دستتون رو آب بکشید و وضو بگیرید ! خوب تا اینجا رو داشته باشید تا یه خاطره دیگه نقل کنم. یه مغازه شیرینی فروشی دو کوچه بالاتر از مدرسه ما بود.از اون شیرینی پزی های قدیمی که صد ساله تو این محل هستن. من همیشه فکر میکردم این بابا با این همه سال که اینجا مغازه داره و این همه بوهای خوب که ازش میاد بیرون چرا همیشه خلوته. تا اینکه یه روز دیدم رو شیشه یه تابلویی نصب کرده و نوشته "اقلیت مذهبی". اون موقع ها مغازه هایی که مالکشون اقلیت مذهبی بودن موظف به نصب همچه تابلویی بودن.بعدش یه روز که تو دفتر مدیر مدرسه بودم (من از اون شاگرد زرنگهای عزیز دل مدیر و معلم بودم !) دیدم یه جعبه شیرینی رو میزه که احتمالا اولیای یه بچه ای آورده بودن و من اسم مغازه اونی که گفتم رو روش دیدم(همون اقلیت مذهبیه). همینجور که دهنم آب افتاده بود و منتظر بودم مدیر محترم در جعبه رو واز کنه و دلش به حال منم بسوزه و یه شیرینی بده به ما دیدم تا نگاه کرد به اسم مغازه اون بابا رو جعبه قیافشو به یه حالت چندشناک در آورد و گفت مش عباس (آبدارچی) این جعبه رو بنداز بیرون تو آشغالا ! در اون لحظه بود که یه حس عجیب و ناراحت کننده ای به من دست داد و البته شاید در اون دوران بیشتر ناشی از محروم شدن از اون همه شیرینی بود ! اما یه چیزی ته دلم میگفت یه جای کار میلنگه.البته اون زیارت عاشوراها و دعاهای فرج در دل ما نفوذ کرده بود و خیلی از این حادثه منقلب نشدم اما همینکه بعد از 18 سال یادم مونده و دارم براتون تعریف میکنم خودش نشون میده که تاثیر مهمی در ذهن من داشته.

                                   


خوب این جوری شد که ما تا سالها و ماه ها فکر میکردیم ما خودمون شخصا اشرف مخلوقاتیم و از وقتی هم از معلم دینی وقت(!) شنیذیم که بچه مسلمون هر چقدرم که تو دنیا کار بد کرده باشه اولش میره جهنم و به اندازه گناهاش مواد مذاب میریزن تو ماتحتش و بعدش میره بهشت دلمون قرص شد که نه تنها این دنیا دار مکافات نیست بلکه ما بزرگترین شانس زندگیمون رو آوردیم که مسلمون زاده شدیم و هر چند از بچگی دور و برمون به جای عکس امام علی و قمر بنی هاشم و شخص شخیص حضرت محمد عکس مرحوم کارل مارکس و هگل و انگلس بوده اما همین که تو فرم مدرسه میتونیم جلوی مذهب بنویسیم شیعه اثنی عشری خودش کلی افتخار و آینده خوب و خوش داره ! البته راستشو بخواین من همیشه از اینکه بعضی ها ورم اثنی عشر میگرفتن یه جورایی جلوی خودم و خدا شرمنده میشدم و این بیماری رو یه جور بی ناموسی دینی تلقی میکردم ولی خوب کم کم این مساله هم  برام عادی شد .مثل خیلی مسایل دیگه که بعد کم کم برام عادی شد !

خوب تا اینجای کار همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه خیلی اتفاقی و بر اثر دست زمونه با یه دختر و پسر آشنا شدم که به نظرم یه جوری بودن. یعنی واقعا یه جوری بودن ها ! شوخی ندارم که. احساس میکردم یه سپر دفاع موشکی نسبت به همه ماها دارن و در عین حال خودشون  فکر میکنن که به گونه نادری خارق العاده هستن ! (البته یکی از اونها الان تو زندانه طفلکی). بعدها فهمیدم که اونها از معروفترین خانواده های بهایی ایران بودن و اینجوری شد که در ذهن ناقص و کودک ما بهایی یه واژه ای معادل غیرعادی طلقی شد ! 

.

.

.

.


تا اینجای بحث رو داشته باشین تا در پست بعدی که بلافاصله منتشر میشه بقیه ماجرا و چگونگی گیر کردن خدا رو در ترافیک همت و طرح زوج و فرد رو براتون توضیح بدم !