ما مردم نازنین(*)

 همیشه اولین حرف و توصیه ای که از دوستان استرالیا رفته میشنوی چیزیه که  تمام تصوراتت رو به هم میریزه.

آدم وقتی میخواد پا بذاره به یه سرزمین جدید پیش خودش فکر میکنه خوب اگه مشکلی پیش بیاد آیا اونجا هموطنی داره که به دادش برسه یا نه ؟ چه مشکلی ؟ مثلا اگه داشتی از گشنگی میمردی آیا هموطنی هست که  یه لقمه نون دستت بده ؟ صرفا به این دلیل که هموطنته ؟

این حرف رو که میزنم یاد کارتون بی خانمان میفتم.اثر ماندگار هکتور مالو که کتاب باخانمان رو هم اون نوشته(همون که توش پرین و پاریکال و اینا داشت). اگه بادتون باشه داستان بی خانمان درباره پسریه که دنبال مادرش میگرده و هرجا میرسه مادره از اونجا رفته بوده و پسرک بدون هیچ پول و اندوخته ای از راههای مختلف رد مادره رو پیدا میکنه و در تمام داستان یه قدم عقب تر از مادرست.حالا اینا رو گفتم که بگم یه صحنه ای در داستان هست که پسر گرسنه و خسته و تشنه به مردی بر میخوره و مرد وقتی میفهمه پسره همشهریشه(از نمیدونم تورینو یا کدوم خراب شده ای) بهش کمک میکنه و بهش نون و آب میده.(از این نون قرصی گردا که آدم وقتی تو کارتون میبینه دلش میخاد و فک میکنه چقدر خوشمزه است !). این صحنه همیشه تو ذهن من موندگار شد و از بچگی همیشه فکر میکردم اگر کسی هموطن یا همشهریم باشه حتما به دلیل این پیشینه مشترک بدون چشمداشت بهم کمک میکنه ! یادمه یه بار که تو اصفهان به دلایل شخصی گذارم به بازداشتگاه نیروی انتظامی افتاد افسر نگهبان که داشت بازجویی میکرد ازم پرسید ترکی ؟ منم با اینکه در هفت پشتم هیچ سابقه ترک یا آذری بودن نداشتم سریعا گفتم بله تا شاید همین ترفند همشهری بودن کارگر بیفته که اتفاقا هم افتاد و افسر نگهبان که سر تا پاش از دیدن یه ترکی که بلد نیست ترکی حرف بزنه شک و تردید بود باهام مهربون شد و سعی کرد بهم کمک کنه تا زودتر از اون خراب شده بیام بیرون !

حالا اولین تصور آدم قبل از آمدن اینه که خدارو شکر که دارم میرم استرالیا و پر از ایرانیه اونجا و بعضی ها هم میرن میگردن ببینن کجا ایرانی ها بیشتر هستن که اونجا ساکن بشن ! اما اولین توصیه استرالیا نشین های باسابقه چیه ؟

اینه که تا میتونین از ایرانی ها و اجتماعات ایرانی ها دوری کنین ! چرا ؟ مگه قرار نیست ما پشتیبان هم باشیم ؟ مگه قرار نیست ما به سبب داشتن یه پیشینه مشترک و داشتن یه درد مشترک که باعث کوچمون شده هوای همو داشته باشیم ؟

جواب سوال منفیه ! متاسفانه تجربه دو ماهه من از زندگی در استرالیا نشون میده علیرغم وجود دوستان نارنین و ایرانیهای باصفایی که اینجا دیدم دلیل پشتیبانی و محبت این دوستان ایرانی بودنشون نبوده و اصولا داشتن چنین پیشینه مشترکی اگر باعث رفتن کلاه گشاد یر سر شما نشود برایتان سودی ندارد.

اینکه زبان مشترکی داریم و فرهنگ مشترک البته باعث میشه که راحتتر ارتباط برقرار کنیم و سریعتر و راحتتر به درونیات هم پی ببریم و بتونیم دوستان خوبی واسه هم بشیم اما هرگز روی فاکتور ایرانی بودن حساب نکنین ! من که تا الان ضربه زیاد خوردم ! احساسی ، عاطفی و حتی مالی ! توضیحاتش بماند برای بعد.

اما اخبار دیگه اینکه دیروز گواهینامه ام رو گرفتم (یه ضرب !) و علی رغم حرف و حدیثهایی که پیرامون رانندگی اینجا مطرح میشه و مشکلات گرفتن گواهینامه به نظر من اصلا کار سختی نبود.اگر راننده هستین و در ایران رانندگی کردین مشکلی نخواهین داشت.البته من 5 ساعت با یه معلم تمرین کردم و اون چیزهایی که مهمه اینجا رعایت کنم رو بهم گفت وگرنه مطمئنم که دفعه اول رد میشدم.تمرین رانندگی اینجا ساعتی 50 دلاره که نسبت به خدمات مشابه قیمت مناسبی محسوب میشه.اگه کسی خواست من معلمم رو بهش معرفی میکنم و باید بگم که ازش کاملا راضی بودم.اما شرایطی هست که باید خصوصی بهتون بگم پس اگه مایل بودین بهم پیغام خصوصی بدین با ای میل.

خبر بعدی اینه که از کار قبلی خارج شدم.نه اینکه اخراج شدم اما شرایطی رو برای خروج خودم فراهم کردم بدین ترتیب که به رییس فعلی فهموندم که دنبال کار میگردم و اونم گفت اگه اینجا نمیتونی بمونی من نمیتونم روی آموزشت سرمایه گذاری کنم. منم گفتم به درک که نمیتونی و گفتم همینه که هست !(البته نه این شکلی ! یه شکلی که خوششم بیاد !). الانم دو هفته اس که شدیدا دارم دنبال کار میگردم.(البته موضوع بی کار شدنم مربوط به دیروزه ها ولی همونجور که گفتم از قبلش دنبال کار میگشتم).

دیگه خبر خاصی نیست تا چند روز آینده که جواب مصاحبه هایی که در این مدت رفتم معلوم بشه.اینم بگم که کارهایی که اپلای کردم اکثرا خارج از سیدنی هستن و ممکنه در ماههای آینده صدای منو از خارج از ایالت زیبای نیوساوث ولز بشنوین !

چه بارونیه این بیرون !

 (*) برگرفته از نام کتاب رضا کیانیان درباره خاطرات روزانه اش با مردم

ماردی گراس(یا به قول اوزی ها ماردی گرا)

سلام به دوستان گلم. والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، ما جمعه هفته گذشته که میشد شنبه ما خارج از گود نشینای بی درد و بی غیرت رفتیم یه جایی. یعنی در همون هنگام که آسد ممد خاتمی داشت اون رای نکبتیش رو مینداخت توی صندوق مرده شور خونه ما داشتیم یه جایی یه کارایی میکردیم. البته کاری که ما میکردیم با کاری که آسد ممد میکرد خیلی هم فرق نداشت.حالا بهتون میگم جریان چی بود.
هر سال در اقصی نقاط دنیا(اقصی نقاط درست و درمون دنیا البته) یک مراسم رژه مانندی برگزار میشه که در اون افراد با سلایق جنسی دگرگون در اونها شرکت میکنن و مثلا میگن که حقوق ما رو به رسمیت بشناسید. البته این راهپیمایی معمولا در کشورهایی برگزار میشه که حقوق اونها رو به رسمیت میشناسن ! در همین بدو امر تلنگ ماجر در میره و یه آدم عاقل میگه خوب بابا جون اگه حقوقتو به رسمیت نمیشناختن که نمیذاشتن با این شمایل عجیب و نا به هنجار مهمترین خیابونهای سیدنی رو یه روز تعطیل بند بیاری و تازه کلی نماینده و شهردار و خدم و حشم و گله گله پلییس هم تو مراسمتون شرکت کنن !
حالا هدف از این کار هر چی که باشه برای ما جماعت ندید بدید ، دیدن چنین رژه باشکوهی خالی از لطف نبود.اما ذکر چند نکته رو در مورد اون ضروری میدونم.
1 – آدم از دیدن این چیزا دلش بیشتر واسه مردم سرزمینش میگیره. یارو لباس کشیش پوشیده بالای کاروان همجنس گراها و با کتاب انجیل داره اگزوتیک دنس میکنه(با لباسهای خاک تو سری که تاثیری تو پوشوندن ماجرا نداره) و در همون حال کتاب مقدس رو به جاهای ناجور بدنش میکوبه و مردم براش هورا میکشن ! آخه این کجاش هورا داره ! اصلا چه کاریه ! این از اون ور بوم افتادن هاست که باعث میشه یکی مثل من امل پیدا بشه بگه حقتون بود هر چی بلا سرتون میاوردن قبلنا ! و البته در مقایسه این حرکت و حرکت آقای آسد ممد در انتخابات نشانه های بسیاری برای خردمندان است !
2 – آقا قانون میخوای بذاری مرد باش برو دم مجلس شلوغ کن ! چرا دیگه صفو به هم میزنی ! وقتی نخست وزیر فعلی (سرکار خانم گیلارد) و نخست وزیر احتمالی بعدی(جناب آقای تونی ابد) هر دو تا از مخالفین سرسخت قانونی کردن این مساله هستند دیگه این بازیا چه فایده ای داره !
3 – در جشن دیروز بچه های زیر سن قانونی میدیدم(اغلب تین ایج) که مثلا احساس میکردن که همجنس گرا هستند اما من معتقدم بچه در این سن و سال صلاحیت تشخیص در مورد گرایشات جنسی رو نداره. حالا رفتارهای اونا رو به دلیل پاره ای ملاحظات سیاسی نمیگم ! بگم ؟ بگم ؟
4 – مردان زیادی بودند که خودشون رو به شکل زن در آورده بودن و مثلا اعلام همجنس گرا بودن میکردن.آقا جان اگر شما به طور طبیعی مرد هستی و احساس میکنی باید زن باشی شما دیگه همجنس گرا نیستی ! شما زن هستی (و باید یه اعمال جراحی انجام بدی) و تبدیل بشی به یک زن دگر جنس گرا.و بالعکس ! من اینو نتونستم به اینا حالی کنم !

(شهردار سیدنی در حال به احتزاز در آوردن پرچم پر افتخار ۷ رنگ بی ناموسی !)


5 – به نظر من عمده این افراد افراد نا هنجاری بودند.نه اینکه همجنس گرایی معادل نا هنجاری باشد اما این مقال به دلایل بسیاری آمیخته با تصورات غلط و شیوه های غلط تر شده و همینها باعث ضربه خوردن به حرکتهای بر حق این اقلیت میشود. یعنی یک اکثریت نادان و ابله باعث بدنام کردن یک اقلیت راستین و حقیقی شده اند.اینها فکر میکنند به صرف اینکه تعدادشان زیاد باشد در راه احقاق حقوق از دست رفته شان موفقترند در حالی که به عقیده من اینجوری نیس !
6 – با همه اینها دیدن این همه پلیس برای تامین امنیت این مراسم بسیار جالب بود و من یاد تعداد زیاد پلیس در مراسمهای راهپیمایی خودمون میفتادم که البته اون با این یه ذره فرق داشت !
7 – آدم میتونه حساب کنه اگه مشابه همین ماجرا در ایران برگزار بشه با احتساب همین مردم الان در ایران رکورد تعداد آدمکشی و تجاوز در ثانیه بالاتر از هر آماری در صفحه اول کتاب گینس جا خوش میکنه.در این مراسم اما من هیچ درگیری جزیی هم ندیدم.
8 – وقتی داشتیم میرفتیم خونه فقط فکرم پیش بدبختایی بود که میخواستن این همه آشغالو از تو خیابون جمع کنن ! شاید به مقیاس ایران یک هفته هم تمیز میکردن باز پره آشغال بود. البته صبح همه جا تمیز و مثل روز قبلش بود !

اصغر برای اسکار ! اسکار برای اصغر

والا قبلا هم گفتم اصغر آقا علی رغم اسم کوچیکش موجود کبیریه ! من از همون ابتدا شفته و دلبسته اش شدم ! حالا اومدم تو فیس بوک استاتوس گذاشتم که : "آی لاو دیس من ! آی دید آلویز !" بعد یارو دوست همشهری ایرانی- سیدنیاییه عزیزم برای پیغام گذاشته که " مگه تو گی هستی !" یعنی اینجور آدمهایی هستیم ما ! هم میخوایم به یارو بفهمونیم که زبانت خوب نیس ! هم میخوایم بگیم ما خیلی خفنیم و این چیزا رو میفهمیم ! هم در عین حال میخوایم بهش حالی کنیم در عین نفهمی تو من میخوام این نفهمیتو همچی یه نمه غیر مستقیم  یه جوری به روت بیارم که بهت بر هم نخوره ! حالا میخوام بهش بگم عزیز من ! برادر من ! من به افتخار اینچنین اصغری نه تنها تمام قد خاک پاشو سرمه چشمام میکنم بلکه تحمل شنیدن هر حرفی رو دارم ! هر چند اون که تو نوشتی به نظرم خیلی عادیه و مثل اینه که به یارو بگی مثلا "مگه تو اسمت همایونه ؟" اما حتی اگه فحش هم بود ناراحت نمیشدم ! همه اینا رو گفتم که بگم احساس واقعیه من به اصغر اینه که عاشقشم ! نه امروز و نه به خاطر اسکار ! اتفاقا فیلم "بورات" با همه مزخرفاتی که توش بافته شده بود و ضعفهای متعددش هم جایزه گولدن گلاب رو برده بود و هم کاندید اسکار بود. من اصغر رو دوست دارم به خاطر اینکه دوست داشتنیه.به خاطر حجب و حیای شرقیش (شما بخونید خاک تو سر شدنش به واسطه دنیا اومدن تو ایران) به خاطر خاکی بودنش وقتی که یه بار تو فرودگاه امام دیدمش( بعد از جشنواره فجر و موفقیت  قیلم جدایی نادر و سیمین بود) و هیچکس حتی سرش رو هم برنمیگردوند که نگاش کنه و حتی یه نفر هم تعارف نکرد که اصغر آقا بیا اول صف واسا اما اون بزرگترین افتخار خودش و سینمای ایران رو به همون مردم تقدیم کرد !

حالا یه سخنی دارم با اصغر آقا ! شما هم اگه دوست نداشتین نخونین ! فقط اگه خوندین فحش ندین.

سلام اصغر. خوبی ؟ دیشب خوب خوابیدی ! دیدی آخرش یه کار کردی این نظم پستهای منو به هم زدی ! میخواستم یه پست راجع به منلی و بقیه محله های سیدنی بنویسم که تو اومدی و زدی و بردی و خواب از چشممون گرفتی !

 اصغر یه چی بگم بخندی ! دیروز به همکار اوزیم میگفتم میدونی الان چه اتفاقی داره میفته ! گفت نه چی ؟ گفتم الان داره مراسم اسکار برگزار میشه ! منم با فیس بوک دارم تعقیبش میکنم ! گفت چی هست اسکار ؟ گفتم بابا آکادمی اواردز ! گفت کجا ؟ گفتم آمریکا ! لس آنجلس ! کداک تیاتر ! گفت آها ! همون که واسه فیلم و ایناست ! گفتم آره ! بعد ساکت شد گفت چرا ؟ گفتم یه نماینده هم از ما کاندیداست ! گفت واقعا ؟ گفتم آره بابا ! بعد که جایزه رو بردی بالا و اون حرفهای قشنگ رو زدی و قند تو دل همه آب کردی و خون به دل دشمن مردم (!) بهش گفتم فیلیپ ما بردیم جایزه رو ! گفت واقعا ؟ استرالیا اسکار گرفت ؟ دو دستی زدم تو سرم و گفتم نه بابا ایران ! گفت آها ! از یه طرف ناراحت شدم که مجبور شدم بیام یه وری از دنیا که مردمش آبجو و استیک رو به  ادب و هنر ترجیح میدن و در عین حال انقدر صمیمی ان که من رو که دو ماه از اومدنم به کشورشون نمیگذره جزو ما به حساب میارن و انتظار دارن من وقتی میگم ما منظورم ما مردم استرالیا باشه !

اصغر از دیشب ما که میشه پریشب شما که از اون طرف میشه دیروز ظهر به وقت پاریس – که دست عزیزاتو گرفتی و رفتی اونجا گوشه سرزمین هنر ساکن شدی – دارم با خودم دل دل میکنم که چه جمله ای بگم که به قواره ریزه میزت بیاد و عظمت کلام و هنرت رو هم دست کم نگیرم !

میگن ایرانی های همه جای دنیا چشمشون توی اخبار رسانه ها بوده که بفهمن بالاخره گرفتی یا نه ! بعد که دیدن گرفتی و رفتی اون بالا و یه کاغذ گنده در آوردی که از روش بخونی گفتن ای بابا دو کلمه انگلیسی که برگه امتحانی نداشت ! یادشون رفت که دفعه پیش گفتن حداقل یه متنی مینوشتی از روش بخونی !

اصغر جان ! ما اصولا مردم فراموشکاری هستیم ! خودمو میگما ! خوب کردی رفتی فرانسه . مگه جعفر پناهی که چندین سال پیش بادکنک سفیدش داشت کاندید اسکار میشد و بنا به دلایلی که خودت بهتر میدونی نشد و جایزه "بهترین فیلم خانوادگی همه اعصار" رو نصیب خودش کرد الان کجاس ؟ تو که میدونی کجاس ؟ مگه خودت تو مراسم خانه سینما نگفتی که کاش شرایطی فراهم بشه که همه اونا برگردن و فیلم بسازن ! نکنه یادتم رفته که بعد از تهدید آقایون به تحریم فیلمت و عدم اکرانش به خاطر رودرواسی با تهیه کننده حرفاتو پس گرفتی ؟

اصغر برو یه جایی که قدرتو بدونن ! برو یه جایی فیلم بساز که هنرت بتونه جاری بشه ! برو یه جایی که سارینا مجبور نباشه واسه دل خودش یه کاری کنه همه ملت فرض مسلمشون این باشه که برای اعتراض به وضع موجود این کارو کرد ! که مجبور نباشه مثل لیلای دوست داشتنی تو مراسم اسکار خودشو پتو پیچ کنه که به عرف دیپلماتیک توهین نشه !

اصغر آقا از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون علی رغم اینکه دل همه ما رو خوش کردی و مایه افتخار همه شدی و الانم که دارم اینا رو مینویسم اشک صورتمو پر کرده اما حرفهایی که آخر مجلس اون بالا زدی هر چند درست بود ، هر چند قشنگ بود ، هر چند حرف دل همه ایرانی ها بود ! اما یه جورایی هم دلمو لرزوند. اول به خاطر اینکه مگه قراره چی بشه ! چرا ما باید از هر تریبونی برای اعلام صلح به دنیا استفاده کنیم ! و دوم از اینکه اگه همیشه صلح باشه و جنگی نباشه ، اگه بین دولتها همیشه نوکرتم و قربون آقا برقرار باشه و اگه اون حکومت زبونم لال مثل دولت سوریه باشه ! حالا سوریه نه مثل لیبی باشه ، اونوقت تکلیف اون ملت چی میشه ! اونوقت اون ملت به جز افتخار به جایزه اسکار تو چه دلخوشی تو زندگیشون میمونه ؟! اونوقت اون ملت تا چند سال میتونن با افتخار به جایزه اسکار تو شکم بچه هاشونو سیر کنن ! اونوقت تکلیف اونا که نیستن ببینن تو چه گلی کاشتی ،  تکلیف اونا که زیر یه خروار خاک موندن چی میشه !

اصغر آقا فقط میتونم بگم شاد کردن دل این همه آدم با این همه نظرات متفاوت و متضاد کار هر کسی نیست ! گل کاشتی اصغر آقا ! گل !

 

محله های سیدنی(هرنزبی)

سلام به دوستان خوبم. هر چند قصد داشتم وقتی اینجوری با فاصله های زیاد آپ میکنم مطالب عمیق تری بنویسم اما این بار به دلیل قراری که با دوست خوبم عمو سجاد (حسابدار اوزی)  گذاشتیم میخوایم با پررویی تمام(این مورد رو خودمو میگما) دو ماه پامون نرسیده به سیدنی در مورد محله های سیدنی و مزایا و معایبش بنویسیم. کاری که چندین بار از دوستان قلم به دست سیدنیایی خواستیم اما به دعوت ما لبیک نگفتن و حالا میخوایم از خودمون شروع کنیم بلکه گوشه چشمی به ما کنند و هر کس از تجربیات خودش بنویسه و بشه یه آرشیو خوبی از محله های سیدنی به دست آورد. مرسی از سجاد و مرسی از همتون که با خوندن این حرفهای من اشک تو چشاتون حلقه زده و نمیتونین جلوی وجدانتونو که داره وول میخوره بگیرین ! در این پست اول راجع به هرنزبی میعاد گاه عاشقان وطن  مینویسم.(با عرض شرمندگی از قدیمیهای هرنزبی و وایتارا و حومه !)  

کلمات کلیدی :

Hornsby , Waitara , Westfield , North Shore , Neutral Bay , Cremorne , Mosman , Manly

1 – هرنزبی :

        

(ایستگاه قطار هرنزبی محل تقاطع دو خط اصلی شمال سیدنی)

مزایای هرنزبی :

هرنزبی شهری در شمال سیدنی به فاصله حدودا سی کیلومتریه که میعادگاه ایرانیان خوب و دوست داشتنی ساکن سیدنیه.شایعاتی هست مبنی بر اینکه حداقل 7000 هزار نفر ایرانی در هرنزبی ساکن هستند و این در مقایسه با جمعیت سیدنی یعنی خیل عظیمی از ساکنان این منطقه ایرانی هستند. هرنزبی (بعد از پاراماتا) دومین موطن پرجمعیت ساکنان سیدنیه که به دلیل شرایط خاصی که داره تبدیل شده به یکی از محله های محبوب سیدنی برای مهاجرین ایرانی.(برعکس پاراماتا که از محبوبیتش روز به روز کاسته میشه !)

 اول قطار )  وجود ایستگاه بزرگ قطار و مترو در این منطقه باعث شده که مسافران شهر بتونن از هر مسیری که دوست داشتند حداکثر با صرف نیم ساعت خودشونو به شهر برسونن و از اون جا هم به دلیل سیستم حمل و نقل متصل سیدنی به هر جای شهر که خواستن در کوتاهترین زمان ممکن دسترسی داشته باشن. وجود دسترسی به ترن (مخصوصا برای مهاجرین جدید) از مهمترین امتیازهای هرنزبیه.

دوم مراکز خرید ) قبلش باید بگم که مراکز خرید در سیدنی بسیار متنوع و زیادند و مثلا اینجوری نیست که یه هایپر مارکت باشه این ور تهران یارو از مینی سیتی بلند شه بیاد 4 ساعت تو راه که خیار شور و شلوار بنتون رو همزمان از یه مرکز خرید بخره ! تقریبا هر جای سیدنی که پا بذارین مراکز خرید بزرگی وجود داره که تمام کالاهای مورد نیاز بشر رو از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در مدلهای مختلف فراهم میکنه و کوچیکترینشون 3 برابر هایپر استاره ! یکی از این شرکتها که اینجور مراکز رو به صورت زنجیره ای ایجاد و نگهداری میکنن اسمش هست "وست فیلد" و یکی از بزرگترین وست فیلدهای سیدنی (جزو 5 تای اول) توی همین هرنزبی خودمون واقع شده ! حالا فک کن چی جذاب تر از یه مرکز خرید به این بزرگی واسه یه خانوم ایرانی ! اینه که تا میرسن به هرنزبی واسه دیدن دوستای قدیمیشون خانومه با یه محبتی که باعث شده چشاش برق بزنه  به شوهره میگه : حمید ! بیا همینجا بمونیم !(حالا حمید نه ! احسان ! منظورم تو نبودی ها حمید !) بعد شوهره فک میکنه این برق عشقه تو چشای زنش و میگه باشه عزیزم ! هر چی تو بخوای ! البته بعدها میفهمه که اون برق برق وست فیلد بوده نه عشق !

سوم وایتارا ) یکی از محله های هرنزبی هست به اسم وایتارا که پره از ساختمونهای جدید و نوسازه و بر عکس بیشتر سابربهای سیدنی پر از برجهای بلند مسکونیه که همه جور امکاناته مدرنی توش پیدا میشه ! از استخر و سونا و جکوزی بگیر تا ایر کاندیشن و خدمات 24 ساعته و کلی مسایل دیگه.از طرفی ما نکه عادت کردیم تو ایران واسه اجاره خونه که میریم اول نگاه میکنیم که درب ریموت کنترل و آیفون تصویری و لامپ هالوژن داشته باشه بعد به محله و نزدیکیش به محل کار و اینا توجه میکنیم (!) اینه که تا برجهای تر و تمیز و مرتب با همه اون امکاناتی که گفتم رو میبینیم (و با جاهای دیگه سیدنی مقایسه میکنیم که از این خبرها نیس !) سریعا عنان از کف میدیم و شترمون همونجا میشینه و یه زندگی خوب به سبک ایرانی رو در هرنزبی شروع میکنیم ! 

چهارم جامعه چند فرهنگی ) اصولا تحقیقات نشون داده که بهترین جا برای مهاجران تازه وارد سابربهای شمال سیدنی(نورث شور) هستند و اینو من چند جا خوندم. از اون جهته که خیلی از مهاجرای نسبتا سطح بالا (نه پناهجویان و درب و داغونا) خودشون به این جمع بندی میرسن که برن مثلا هرنزبی زندگی کنن.چون جمیع امکانات راحتی اونجا جمعه و اینه که بافت جمعیتی هرنزبی عمدتا مهاجرن و این باعث خونگرم شدن آدمها تو فضای عمومی شده.اکثر این مهاجرا هم مهاجرای باحال مثل ایرانی یا آمریکای جنوبی هستن(البته من روس ، چینی ، هندی و ایتالیایی هم زیاد دیدم).همین مساله باعث جذب آدمهای جدید هم میشه و این تفاوت رفتار رو وقتی بیشتر متوجه میشی که مثلا مثل من یکماه اونجا زندگی کنی و بعد بری یه جایی که همه اوزیه خالص دماغ سربالا باشن و اونوقت میفهمی که تو یه بافت مولتی کالچرال احساس راحتیه بیشتری داری.

پنجم ایرانی های قدیمی و دوست داشتنی ) این عامل شاید عامل خیلی مهمی باشه و درصد زیادی از ایرانی های اونجا به همین دلیل به اونجا کشیده شدن.مثلا وجود دوستان وبلاگ نویس قدیمی توی اون منطقه که چند سال پیش تنها راه ارتباط ما با دنیای جدید بودن و تعریفهاشون و ارتباطاتشون توی اون محله باعث شده ایرانی های بیشتری به اونجا جذب بشن.مثلا 4 سال پیش از هرکی میپرسیدی هتل خوب و ارزون کجا سراغ داری آدرس هرنزبی رو بهت میداد ! بعد طرف فکر میکرد یه سیدنیه و یه هرنزبی اما نمیدونست که خوب بابا اون بنده خدا هم دور و بر خودش رو خبر داره ! قرار نیست کل سیدنی رو واسه خاطر تو زیر پا بذاره که !

ششم قیمتهای مناسب ) یکی از ویژگیهای بارز استرالیا اینه که مثلا شما یه جنسو از یه مغازه میخری 10 دلار میری مغازه بغلی میگه 12 دلار ! هیچ دلیل موجهی هم نداره ! سازمان تعزیرات حکومتی هم ندارن ! اینه که یه جنسو در 4 محله مختلف با 6 تا قیمت مختلف پیدا میکنی و کسی هم نمیپرسه چرا ! میگه دوس نداری نخر ! (اما هیچ گرونی و ارزونی هم بی علت نیست.مثلا یکی از علتهاش همین تفاوت قیمت ملک در جاهای مختلفه) فلدا یارو که یه کیلو هلو رو تو سیتی میده 4 دلار بری هرنزبی میبینی میده 2 دلار و در مورد بقیه خدمات هم وضع همینه و به همین علت برای ما مهاجرایی که تازه میخوایم وارد استرالیا شیم با ضریب تبدیل 14000 برابر نسبت به پول ملیمون به صرفه تره که یه جای ارزونتر برای زندگی پیدا کنیم ! حالا نه اینکه هرنزبی همه چی ارزون باشه ولی مطمئنم 5 سال پیش خیلی با الان فرق میکرده !

(وست فیلد در یک نگاه.این فقط دمشه ها اصلش مونده حالا خیلی بزرگتر از این حرفاست)

معایب هرنزبی :

اول فاصله ) اولین عیب هرنزبی همونجور که حدس میزنین فاصله اش با شهره. البته این دوری برای بعضی ها مزیت تلقی میشه ! مخصوصا وقتی کارت همون دور و بر باشه و مجبور نباشی هر روز بری شهر و بیای و اینجوری یه جورایی به یه آرامشی دست پیدا میکنی که فقط در ایران دور از جون شما موقع مرگ نصیب آدم میشه ! خیابونای خلوت آروم. سرسبز.و البته ساعت 6 عصر همه کرکره ها پایین (به جز چند تا فروشگاه در وستفیلد) و همه دنبال زندگی خودشون. خبری از نایت لایف و سایر مقولات بی ناموسیه دیگه نیست !

دوم وفور هموطن ) ببین اینو که میخوام بگم شاید بعضی ها خوششون نیاد.پس بذار یه جور دیگه به مساله نگاه کنیم ! ببینید یکی از لذتهای وصف ناشدنی زندگی در خارج از ایران(حالا هر جا که باشه) اینه که هر چی دلت خواست میگی و هر چی دلت خواست میپوشی و هر نوع حرف بی ناموسی و فحش و فضیحت که خوراک ما آدمهای بی ادبه در صحبتهای روز مره ات با دوستان یا خانواده به کار میبری و هیچکس هم نمیفهمه چی داری میگی و چی میگفتی ! این عادت زشت در گذشته گاهی همراه من میموندو مثلا تو فرودگاه ایران بعد از برگشتن به همون راحتی به صحبتهای زشت خودم ادامه میدادم و یهو میدیدم همه رهگذر ها دارن چپ چپ نگام میکنن ! نه اینکه کسی بخواد حرفتو گوش بده ولی همبنجوری ناخود آگاه آدم میشنوه دیگه ! حالا قضیه هرنزبی هم همینه ! یعنی مثلا میری مرکز خرید یا تو خیابون یا هرجا قضیه همونه که گفتم ! حالا آدمهای با ادبی مثل شما مشکل ندارن که ! من که آدم مشکل دار و بی تربیتی هستم یه کم معذبم اینجوری !

سوم ایرانی بازی ) ببینید زندگی در هرنزبی مثل زندگی توی یه مجتمع آپارتمانی خیلی بزرگ در ایران میمونه و مثل همون جا همه آدمها زیر و بم زندگی همو میدونن. هر وقت سه نفر ایرانی با هم نشستن یه جا بدونین دارن راجع به خصلت های بد اوزی ها حرف میزنن و به محض اینکه یه نفر از اونا جدا بشه و بره اون دو نفر باقیمونده دارن راجع به کارا و حرفای اون نفر سوم حرف میزنن !

چهارم عدم احساس بودن در سیدنی ) شما وقتی در هرنزبی یا وایتارا و حومه زندگی میکنید ، هیچ نیازی به رفتن به شهر و رد شدن از روی ضریح مقدس هاربر بریج و سلام کردن هر روز به بارگاه ملکوتی اپرا هاوس ندارید.طبیعتا هم وقتی کارتون در همون حوالی هرنزبی یا نورثرن شور باشه تا ماهها نیازی به شهر رفتن پیدا نمیکنید و اصولا بودن شما در هرنزبی یا شیکاگو یا مسجد سلیمان یکی میشه ! یعنی یه زندگی آروم به دور از حاشیه و ترافیک و گرفتاریهای زندگیه شهری رو تجربه خواهید کرد.پس الزام آمدن به استرالیا چی بود ؟ این مساله برای کسایی که عشق اوزستان و فرهنگ غنی و اصیل اوزی دارن کمی مساله سازه.یعنی زندگی کردن شما در هرنزبی با زندگی کردن شما در مثلا دابو یا واگا واگا فرقی نخواهد داشت ! پس فایده این همه هزینه زیاد برای موندن تو سیدنی چیه. حقوق پایینتر و هزینه بالاتر ! فقط واسه اینکه بگیم ما سیدنی هستیم و هر وقت بخوایم بعد از 30 دقیقه میریم مرکز شهر. مرکز شهری که خیلی از دوستان هرنزبی نشینم بعد از 6 ماه اقامت در هرنزبی هنوز نرفتن !

حالا همه این حرفها رو زدم که بگم هرنزبی محله خوبیه. اتفاقا من به خاطر نکات مثبتی که گفتم اصرار داشتم که بمونیم هرنزبی و عیال به خاطر نکات منفی که گفتم میگفت نمونیم.آخه ما یک ماه اول اونجا بودیم و البته مثل همیشه نظر عیال محترم تر بود و ما ساکن سابربهای شمال سیدنی شدیم که عمو سجاد قراره در موردش بنویسه.فقط به عنوان مقدمه بگم که سابربهای شمال و شمال شرق سیدنی یعنی : نوترال بی ، کرمورن ، موسمان و منلی رو به قلم عمو سجاد بخونید و هر کدوم جا افتاده بود من خودم یه پست جداگانه میزارم.

بنگاهیای سیدنی اولین بار توسط مهاجرین ایرانی با مفهوم خونه نوساز آشنا شدن-خونه های نوساز وایتارا که در برابر بیغوله های سیدنی مثل کاخ گلستان میمونه)