دوستان گلم این نوشته یکی از دوستهای خوبمه که درد دل زیاد داره ولی حال نداره بنویسه ! حالا شما رو باهاش تنها میذارم. نظراتتونو براش بنویسین. آخر همه من خودم هم نظرمو مینویسم ! اسمش هم هست آسمان آبی ! یعنی اسم کوچیکش آسمانه فامیلیش آبی !
"هوا بس ناجوانمردانه سرد است..."
شرایط بد اقتصادی در یک جامعه دلیل های زیادی می تونه داشته باشه. از فساد اداری و مالی گرفته تا بی برنامگی و بی درایتی مسئولین و ضعف فکری و هوش پایین قاطبه مردم که اون جامعه رو تشکیل می دهند. امروز کشور ما علاوه بر تمام این مسائل تحت شدید ترین تحریم ها قرار گرفته که خودش بازم دلایل زیادی داره. اما به نظر من راجع به این علتها حرف زدند مثل این می مونه که با لا سر یک بیمار سرطانی قطع امید کرده وایستی و از علت شروع بیماریش حرف بزنی، فارغ از دردی که داره می کشه و هنوز اثراتش رو چون بقیه فقط به ظاهرش نگاه می کنند نمی تونند ببینند. امروز می خوام از سه نگاه داستان خودمون رو از درون بیمار سرطانی بگم. بیمار سرطانی که داره می میره و از تو داره آتیش می گیره .کبد و ریه و دل و رودهاش پر شدند از غدد سرطانی که یکی یکی دارند نشانه هاشو می ریزند بیرون. این سه قاب رو وقتی بزاریم کنار صدها خبر ورشکستگی کارگاهها، کارخونهها، بسته شدن مدارس، خودسوزی ها و آمار طلاق و اعتیاد، تازه حال و احوال این بیمار سرطانی رو می شه درک کرد:
-قاب اول جلسه ای در تهرانپارس:
بعد از 8 سال کار در زمینه تخصصی با 3 نفر از بهترین دوستام شرکتی دانش بنیان(از اصطلاحات خاص این بیمار) در سال "تولید ملی و کار ایرانی" تاسیس کردیم و برای گرفتن کار به معرفی یکی از دوستان به شرکتی در محدوده تهرانپارس معرفی شدیم. فضایی حدود 150 متر در طبقات بالایی یک برج. با سلام وارد شدیم چهره منشی ها نشان از حجاب اجباری شون داشت اما تا می تونسنتد آرایش کرده بودند. (که قطعا مورد پسند آقای رییس بود) ما رو به اتاق جلسه ای راهنمایی کردند. ابتدا فردی حدود 50 ساله با محاسن سفید و بلند، پیراهن سفید(رو شلوار طوسی) با یقه آخوندی بسته اومد و بعد چند دقیقه آقای سردار اومدند. ما شروع کردیم از تواناییهای شرکتمون صحبت کردند و گفتیم می تونیم این و بسازیم و اونو توسعه بدیم و فلان چیز که دقتش انقدر هست و برسونیم به انقدر و خلاصه هر چی واقعا می تونستیم و نمی تونستیم و بافتیم و شد نوبت اونا. اونا حرفاشون با سخن "آقا" در مورد سال تولید ملی شروع کردند و می خوان حمایت کنند و چون "آقا" گفته براتون این کار و می کنیم و با فلان جا آشنا تون می کنیم و حسابی در راستای حرف آقا دوستان سنگ تمام گذاشتن. تو همین جاها بود که آقای رییس (سردار)شروع به هندوانه خوردن کرد و درحالیکه آب قرمزش رو از بغل دهنش فورت می کشید گفت: ما می خوایم از شما حمایت کنیم در صورتیکه بتونیم با هم همکاری کنیم می تونیم سالی 3میلیارد تومن بهتون کار بدیم. فقط چند تا شرط کوچیک داریم. اول اینکه نباید هیچ جا به نام شرکت خودتون برید، شفاف بگم دیگه شما فلان(اسم شرکت ما) نیستید و فلان می شید. دوم اینکه ما اینجا با شرایط خودمون استخدام می کنیم اگر برای کارا، تو پروژه ها نیرو خواستید ما بهتون می دیم و نباید مستقل عمل کنید چون ما آدمایی داریم که از هر لحاظ مطمئنند. تمام قراردادهایی که با هم می بندیم هم باید یک نفر از بچه های ما توش باشند می فهمید که !!!همین دیگه نکته ای نمونده اگر مسئله ای هست بگین و گرنه هر وقت آماده اید "یا علی" رو بگین تا شروع کنیم.
ما که تازه مفهوم سال تولید ملی رو فهمیدیم خداحافظی کردیم گفتیم "باهاتون تماس می گیریم" و آروم آروم به سمت شرکت دانش بنیان و کار آفرینمون برگشتیم.
قاب دوم دفتر شرکت
پشت میز کارم نشسته بودم. ساعت 9 بود بر طبق قرار قبلی فردی که توسط دوستی معرفی شده بود برای مصاحبه باید ساعت 10 می آمد. من و همکارم مشغول به صحبت های تکراری همیشگی راجع به وضع شرکت و پروژه ها و قیمت دلار بودیم، بحثی که معمولا با تعریف و تمجید از خودمون !!!!! و فحش و ناسزا به مسببین وضع جاری مملکت تمام می شه. صدای زنگ درب در ساعت 15/9 به صدا در اومد و ما هم متعجب و نا راضی از بهم خوردن بحث داغمون!!! درب رو باز کردیم. پسری که قرار مصاحبه ساعت 10 رو داشت در تهرانی که تا 1 ساعت دیر رسیدن سر قرار خیلی نیاز به توضیح دادنم نداره 45 دقیقه زودتر رسیده بود. بعد از گذرندن مقدمات اولیه وارد اتاق شد، پسری 25 26 ساله، چاق و با ظاهری مهربون. فرم های مصاحبه رو دادم پر کنه خیلی با دقت می نوشت. و بعد مصاحبه فنی بخش غیر فنی رو شروع کردیم.
-متاهلی یا مجرد؟ متاهل، تازه متاهل شدم. (با لبخندی ناشی از رضایت)
-قبلا کجا کار کی می کردی؟ 5 سال تو شرکت... کار می کردم.(اون شرکت را کاملا می شناختم)
-چرا می خوای کارتو عوض کنی؟ راستش 2 تا دلیل داره. اول اینکه از اول سال حقوقاشون و منظم و سر وقت نمی دند و دوم اینکه(با مکث) راستش دیگه خیلی کاری ندارند و منم با توجه به ثبات 5 سالم اونجا رفتم سر خونه و زندگیم اما احساس می کنم دیگه داره شرکت یه تغییراتی می کنه و...
-خونتون کجاست؟ کرج .
-ما اینجا رو نظم خیلی حساسیم صبحا می تونی 8 اینجا باشی؟ قطعا 6 راه می افتم تا قبل 8 برسم.
-عصرا چی ما اینجا کارمون زیاده می تونی بمونی؟ حتما تو جای قبلی هم خیلی وقتا تا آخر شب می موندم و کار می کردم.
-همسرت کار می کنه؟ نه اون تازه فارغ اتحصیل شده و یه 4 ماهی هاست داره دنبال کار می گرده اما نتونسته کار پیدا کنه.
-جای حقوق درخواستی رو خالی گذاشته بود پرسیدم چقدر می خوای؟ گفت توافقی. مشکلی در ارتباط با حقوق ندارم و تو همون حدود جای قبلی فقط سر وقت باشه برام خوبه.
با نگاهی مضطرب پرسید تا کی منتظر باشم و بعد از اینکه رفت چند بار توسط دوستش و خودش پیگیری کردند و منم گفتم "باهاتون تماس می گیریم"!
. بد جوری این کار و می خواست. ترس از بیکاری و اضظراب پیدا کردن کار از تمام حرکات و حرفاش نمایان بود. وقتی این حرفا رو می زد نگرانی تو چشماش موج می زد، مهندسی با 5 سال سابقه کار نگران از بیکاری، بیکاری که موجش خیلی پر قدرت شده. برای من کاملا قابل درک بود وقتی احساس می کنی که داری بیکار می شی یعنی چی، اول زندگی، اجاره خونه، حرف مردم، خرج خونه، پیدا کردن کار جدید و ... برای یک مرد که (اونم واقعا مرد بود) یعنی چی.
اون شرکتی که توش کار می کرد رو کاملا می شناختم. 5 6 سال پیش توسط چند تا دانشجو که تو زمینه رباتیک کار می کردند تاسیس شده بود و تو این چند سال الحق خوب کار کرده بودند. تعداد پرسنلش به 50 نفر رسیده بود ولی از اول سال تا حالا 3 بار تعدیل نیرو کرده بودند و حالا شده بوندن 10 نفر. مشتریشون مدارس بودند اما حالا دیگه تو وضع اقتصادی امروز ایران نمی تونستند ادامه بدند چون دیگه مدارس هم نمی تونستند واسه کارای فوق برنامه هزینه کنند، چون ثبت نام هاشون کم شده، چون مردم دیگه نمی تونند بچه هاشون رو توو مدارس غیر انتفاعی ثیت نام کنند چون مردم...
-قاب سوم اداره ثبت
تو راهرو ی اداره محترم ثبت شرکتها منتظر بودم تا نوبتم بشه یه 100 نفری جلوم بودن(خدا قسمتتون نکنه کارتون به اداره ثبت بخوره) یه خانومی حدود 33 32 ساله سرگردون این ور و اون ور می رفت و از هر کسی یه سوالی می پرسید. خانم ها که بهش جوابی نمی دادند و آقایون همه بعد یه نگاه به بر و روش و ... سعی می کردند بیشتر سر شوخی رو باز کنند(بیکاری بود دیگه من هم خوب حواسم به این چیزا و تلاش آقایون هست) بعد خسته و درمونده با کلی کاغذ اومد صندلی بغلی من نشست. زنی با قدی بلند، سبزه و جذاب، تا حدی چاق و تو پر. با نگاهی به کاغذ دست من پرسید شما برای چی اینجا هستید؟ گفتم تغییر آدرس داشتم. برقی تو چشاش زد و گفت منم می خوام تغییر آدرس بدم اینم صورتجلسم می تونید بگین باید چی کار کنم؟ داستان این بود که کارفرماش برای اینکه بیمه اش نکنه سر کارش گذاشته بود و یه صورتجلسه چرت بهش داده بود و گفته بود برو خودت کاراشو بکن. خلاصه توجیه اش کردم و براش یه صورتجلسه دیگه نوشتم. تو این بین با پرس و جویی که از شغلم داشت، کارتم و بهش دادم و اونم خواست که اگه نیاز به مدیر فروش داشتیم بهش زنگ بزنیم. منم با جمله معروف با هاتون تماس می گیریم با هاش خداحافظی کردم و رفتم دنبال کارم. یک هفته بعد با هام تماس گرفت خیلی مضطرب و نگران جویای کار بود گفت بیمه ام نمی کنند. تا باحاشون بحث کردم کلا بیرونم کردند. می گفت مادر مریضی داره که باید خرج درمانش و بده و یه پسر 12 ساله که ازش کامپیوتر می خواد و کفش و لباس(تو اوج ناراحتی وقتی راجع به بچش صحبت می کرد می گفت آخه بچه است دیگه..)
می گفت شرکتشون تو کار فروش تجهیزات بیمارستان بودند و 5 سال تو این شرکت مدیر فروش بوده. با دلار 1200 تومنی خرید می کردند حالا باید با دلار 3000 تومنی خرید کنند فروششون نصف شده چون بیمارستان ها خریده شون نصف شده، چون مردم دیگه کمتر می تونند برند بیمارستان خصوصی ، چون مردم با اینکه بیشتر مریض می شند کمتر می تونند واسه سلامتی شون هزینه کنند، چون...
بازم با جمله معروف با هاتون تماس می گیریم باهاش خداحافظی کردم. یک ماه بعد دوباره تماس گرفت گفت اجاره خونم مونده داره آبروم میره مادرم هم تو بیمارستان بستری نمی تونم مرخصش کنم. هر کاری تو شرکتتون دارید می کنم. اگر منو استخدام کنی ...(سکوت)می تونی (ناراحتی و شرم از لرزش صداش مشخص بود) حتی با هم راحتتر هم باشیم، البته راجع به من فکر بدی نکنیدا من به مسائل دینی خیلی اعتقاد دارم.
اون یک مادر بود و حالا...