سندرم بی هدفی پس از مهاجرت و سایر داستانها ...

موضوعی که این هفته میخوام راجع بهش باهاتون حرف بزنم و هفته پیش در موردش هشدار دادم یه موضوعیه که خیلی از مهاجران و هموطنان عزیز بهش دچار نمیشن. چون خیلی دیر به نقطه ثبات در مهاجرت میرسند و خیلی های دیگه هم وقتی به این نقطه میرسند که موضوعات جدید و اتفاقات مهم جدید در زندگیشون افتاده (مثل تولد بچه ، جدایی زوجین و ...) که خود به خود وارد این مرحله از مهاجرت نمیشن پس اگه شما از اون دسته از آدمها هستین که این دوره رو تجربه نکردین یا نخواهید کرد فحشش رو به من ندید ! در ضمن از دوست خودبم سجاد بابت همفکری با من در مورد کشف ریشه ها و علل این مساله سپاسگزارم. این از مقدمه !
خیلی از دوستای خوب مجازی من در آستانه سفر به سرزمین رویاها هستن. خیلی ها هم در انتظار خبر و پیغامی از آفیسر نا محترم هستند که امیدوارم زودتر این مهمترین آدم حال حاضر زندگیشون (یعنی آفیسر نا محترم) زودتر یه خودی نشون بده. هر چند که بعد از حلول ویزا این شخص به جایگاه کم اهمیت ترین آدم زندگیتون تنزل پیدا میکنه !
حالا کمی برگردیم به عقب تر. زمانی که تصمیم گرفتید که مهاجرت کنید. همین تصمیم ساده کافی بود که نزدیک دو سال و بیشتر همه تصمیمها و لحظه هایتان پر از تردید از لحظه رفتن باشد.
پیش نهاد کار بهتر را رد میکنید ، ضربان نبض بچه به دنیا نیامده را میبرید ، قید همه تفریحات و لحظه های خوش را میزنید که یک مشت دلار بیشتر برای توشه راه بردارید یعنی مبارزه با شرایط موجود را رها میکنید ! بعد تر هر روز قیمتهای دلار را چک میکنید ، بلیط های همه خطوط هوایی را روزی هزار بار بالا و پایین میکنید و با پنجاه نفر در مورد باید ها و نباید های سفر و بار مجاز و اینکه در آنجا چه چیزهایی هست و چه چیزهایی باید از اینجا برد بحث و گفتگو میکنید.
در نهایت لحظه موعود فرا میرسد و سوار هواپیما میشوید و تازه درد پشت سر گذاشتن آدمهایی که قسمتی از خاطره و حافظه نا خود آگاهتان بوده اند.
به مرور که بالا و بالاتر میروید این آدمها و خاطرات ریز و ریز تر میشوند. به طبع آن مشکلات گذشته هم کوچک و کوچک تر میشوند. دیگر مشکلاتی که در وطن عزیز داشتیم به محض اوج گرفتن هواپیما و اعلام مهمانداران برای امکان باز کردن کمربندها یکباره فراموش میشوند و هر بار هم که بخواهیم به اجبار و اصرار خودمان بهشان فکر کنیم میبینیم که چقدر کوچک بوده اند. وقتی که در سرزمین سبز و جوان موعود فرود می آیید برخورد های اول بسیار دوستانه و و گرم است. خبری از بازرسی بدنی و زیر و رو کردن اثاثیه نیست و همینکه بگویید چه دارید و چه ندارید حرف شما در بست قبول میشود و شما که هنوز باور نکرده اید یک جایی در دنیا هست که به حرف آدم اعتماد میکنند از خوشحالی در مرحله ذوق مرگ پس از ورود به سر میبرید.
در گذشته هم بارها گفته ام که به نظر من ما ایرانی ها از نظرتوانایی تطبیق با محیط که اسم دیگرش همان "همرنگ جماعت شدن" یا با کمی بی رحمی "جو زدگی" ست در دنیا بی نظیریم. یکروز بعد از ورود چنان احساس تعلق به خاک پاک استرالیا داریم که انگار آجر به آجر اپرا هاوس را پدران ما روی هم گذاشته اند و با هر جوشی که به فلز زنگ زده هاربر بریج میبینم یک دنیا خاطره از کودکی داریم. اما واقعیت این است که ما به دلیل سختی هایی که در گذشته داشته ایم در ناخود آگاه خود سعی در فراموش کردن گذشته بی فروغ خود داریم و در نهایت باید چیزی را جایگزین این خاطرات محو و دود آلود کنیم. این جایگزین برای برخی کوروش کبیر و تخت جمشید است و برای بعضی اجداد آنگلو ساکسون نداشته.
بعد از ورود اگر ما آنقدر که باید خوش شانس نباشیم و یا آنقدر که باید مهارت کافی برای زندگی در استرالیا نداشته باشیم (مهارت شامل زبان ، فرهنگ ، مهارت شغلی و ...) مشکلی نیست. یعنی همین کسب مهارتها و دغدغه دلار و کشیدن هزینه ها تا سر ماه و صرفه جویی و دنبال کار گشتن و در کنارش تفریحات جدید و دوستان تازه به اندازه کافی وقت آدم را پر میکند که خیلی به عقب بر نگردد و فکر نکند که چه میخواسته و چه شده و بعدش باید چه بشود ! تقریبا تمام ما یا در این دوره مانده ایم یا این دوره را پشت سر گذاشته ایم. اما مدتی که زمان میگذرد ، کارها به مرور زمان سر و سامان پیدا میکند ، شغلی پیدا میشود و منبع درآمدی و دیگر استرس های پیشین کم و کم تر میشوند .
اما اتفاق مهمی که در نهایت در این دوره دوم از زندگی در غربت برای من و ما می افتد این است که استرس ها کم شده و زندگی به یک روال ثابت و تقریبا منظم دچار میشود. آن وقت است که کم کم آدم چیزهایی کم میاورد. مایی که به استرس و فدا کردن امروز برای به دست آوردن فردا عادت کرده ایم میبینیم در این جامعه جدید این رفتارمان خودکشی لحظه هاست و کم کم احساس میکنیم در این فضای جدید یک جور وصله ناجوریم. مایی که در این سالهای اخیر (چند سال قبل از مهاجرت) یک هدف بزرگ در سر داشتیم و برای به دست آوردنش از خیلی چیزها و آدمها گذشتیم ، امروز آن چیزی که میخواستیم در دست داریم اما انگار یک چیز بزرگتر کم داریم. مثل یک آدم سیگاری که سیگارش را ترک میکند و با اینکه میداند آینده بهتری دارد و در عین حال احساس بهتری هم دارد اما باز یک چیزی کم دارد. یک جور خلا ، یک جای خالی. جای خالیه یک هدف بزرگ. جای خالی مشکلات کوچک قابل حل که در لحظه به نظرمان بزرگترین مشکل دنیا میرسند. مشکلات پی در پی که هر روز با حل کردن آنها احساس غرور کنیم.
گاهی حس میکنم ما همگی از درون پیر شده ایم. امید به زندگی و آینده در افراد بالای هشتاد سال در اینجا به مراتب بالاتر از من در سن سی سالگیست ! این ماحصل یک تاریخ است و یک دوره تربیتی طولانی که نه تنها من که یک زائده ناجور و بدریخت در هرم جمعیتی ایران دچارش است. هرمی که سران ویران سرای ایران دوباره به فکر دستکاری شکل و قیافه اش افتاده اند که شاید یک نسل دیگر بسوزد در آتش شهوت و خیانت نامردمانی از دیار پارس ...

