سندرم بی هدفی پس از مهاجرت و سایر داستانها ...

73281471917283029333.jpg (800×600)

موضوعی که این هفته میخوام راجع بهش باهاتون حرف بزنم و هفته پیش در موردش هشدار دادم یه موضوعیه که خیلی از مهاجران و هموطنان عزیز بهش دچار نمیشن. چون خیلی دیر به نقطه ثبات در مهاجرت میرسند و خیلی های دیگه هم وقتی به این نقطه میرسند که  موضوعات جدید و اتفاقات مهم جدید در زندگیشون افتاده (مثل تولد بچه ، جدایی زوجین و ...) که خود به خود وارد این مرحله از مهاجرت نمیشن پس اگه شما از اون دسته از آدمها هستین که این دوره رو تجربه نکردین یا نخواهید کرد فحشش رو به من ندید ! در ضمن از دوست خودبم سجاد بابت همفکری با من در مورد کشف ریشه ها و علل این مساله سپاسگزارم. این از مقدمه !

خیلی از دوستای خوب مجازی من در آستانه سفر به سرزمین رویاها هستن. خیلی ها هم در انتظار خبر و پیغامی از آفیسر نا محترم هستند که امیدوارم زودتر این مهمترین آدم حال حاضر زندگیشون (یعنی آفیسر نا محترم) زودتر یه خودی نشون بده. هر چند که بعد از حلول ویزا این شخص به جایگاه کم اهمیت ترین آدم زندگیتون تنزل پیدا میکنه !

حالا کمی برگردیم به عقب تر. زمانی که تصمیم گرفتید که مهاجرت کنید. همین تصمیم ساده کافی بود که نزدیک دو سال و بیشتر همه تصمیمها و لحظه هایتان پر از تردید از لحظه رفتن باشد.

پیش نهاد کار بهتر را رد میکنید ، ضربان نبض بچه به دنیا نیامده را میبرید ، قید همه تفریحات و لحظه های خوش را میزنید که یک مشت دلار بیشتر برای توشه راه بردارید یعنی مبارزه با شرایط موجود را رها میکنید ! بعد تر هر روز قیمتهای دلار را چک میکنید ، بلیط های همه خطوط هوایی را روزی هزار بار بالا و پایین میکنید  و با پنجاه نفر در مورد باید ها و نباید های  سفر و بار مجاز و اینکه در آنجا چه چیزهایی هست و چه چیزهایی باید از اینجا برد بحث و گفتگو میکنید.

در نهایت لحظه موعود فرا میرسد و سوار هواپیما میشوید و تازه درد پشت سر گذاشتن آدمهایی که قسمتی از خاطره و حافظه نا خود آگاهتان بوده اند.

 به مرور که بالا و بالاتر میروید این آدمها و خاطرات ریز و ریز تر میشوند. به طبع آن مشکلات گذشته هم کوچک و کوچک تر میشوند. دیگر مشکلاتی که در وطن عزیز داشتیم به محض اوج گرفتن هواپیما و اعلام مهمانداران برای امکان باز کردن کمربندها یکباره فراموش میشوند و هر بار هم که بخواهیم به اجبار و اصرار خودمان بهشان فکر کنیم میبینیم که چقدر کوچک بوده اند. وقتی که در سرزمین سبز و جوان موعود فرود می آیید برخورد های اول بسیار دوستانه و و گرم است. خبری از بازرسی بدنی و زیر و رو کردن اثاثیه نیست و همینکه بگویید چه دارید و چه ندارید حرف شما در بست قبول میشود و شما که هنوز باور نکرده اید یک جایی در دنیا هست که به حرف آدم اعتماد میکنند از خوشحالی در مرحله ذوق مرگ پس از ورود به سر میبرید.

در گذشته هم بارها گفته ام که به نظر من ما ایرانی ها از نظرتوانایی تطبیق با محیط که اسم دیگرش همان "همرنگ جماعت شدن" یا با کمی بی رحمی "جو زدگی" ست در دنیا بی نظیریم. یکروز بعد از ورود چنان احساس تعلق به خاک پاک استرالیا داریم که انگار آجر به آجر اپرا هاوس را پدران ما روی هم گذاشته اند و با هر جوشی که به فلز زنگ زده هاربر بریج میبینم یک دنیا خاطره از کودکی داریم. اما واقعیت این است که ما به دلیل سختی هایی که در گذشته داشته ایم در ناخود آگاه خود سعی در فراموش کردن گذشته بی فروغ خود داریم و در نهایت باید چیزی را جایگزین این خاطرات محو و دود آلود کنیم. این جایگزین برای برخی کوروش کبیر و تخت جمشید است و برای بعضی اجداد آنگلو ساکسون نداشته.

بعد از ورود اگر ما آنقدر که باید خوش شانس نباشیم و یا آنقدر که باید مهارت کافی برای زندگی در استرالیا نداشته باشیم (مهارت شامل زبان ، فرهنگ ، مهارت شغلی و ...) مشکلی نیست. یعنی همین کسب مهارتها و دغدغه دلار و کشیدن هزینه ها تا سر ماه و صرفه جویی و دنبال کار گشتن و در کنارش تفریحات جدید و دوستان تازه  به اندازه کافی وقت آدم را پر میکند که خیلی به عقب بر نگردد و فکر نکند که چه میخواسته و چه شده و بعدش باید چه بشود ! تقریبا تمام ما یا در این دوره مانده ایم یا این دوره را پشت سر گذاشته ایم.  اما مدتی که زمان میگذرد ، کارها به مرور زمان سر و سامان پیدا میکند ، شغلی پیدا میشود و منبع درآمدی و دیگر استرس های پیشین کم و کم تر میشوند .

اما اتفاق مهمی که در نهایت در این دوره دوم از زندگی در غربت برای من و ما می افتد این است که استرس ها کم شده و زندگی به یک روال ثابت و تقریبا منظم دچار میشود. آن وقت است که کم کم آدم چیزهایی کم میاورد. مایی که به استرس و فدا کردن امروز برای به دست آوردن فردا عادت کرده ایم میبینیم در این جامعه جدید این رفتارمان خودکشی لحظه هاست و کم کم احساس میکنیم در این فضای جدید یک جور وصله ناجوریم. مایی که در این سالهای اخیر (چند سال قبل از مهاجرت) یک هدف بزرگ در سر داشتیم و برای به دست آوردنش از خیلی چیزها و آدمها گذشتیم ، امروز آن چیزی که میخواستیم در دست داریم اما انگار یک چیز بزرگتر کم داریم. مثل یک آدم سیگاری که سیگارش را ترک میکند و با اینکه میداند آینده بهتری دارد و در عین حال احساس بهتری هم دارد اما باز یک چیزی کم دارد. یک جور خلا ، یک جای خالی. جای خالیه یک هدف بزرگ. جای خالی مشکلات کوچک قابل حل که در لحظه به نظرمان بزرگترین مشکل دنیا میرسند. مشکلات پی در پی که هر روز با حل کردن آنها احساس غرور کنیم.

گاهی حس میکنم ما همگی از درون پیر شده ایم. امید به زندگی و آینده در افراد بالای هشتاد سال در اینجا به مراتب بالاتر از من در سن سی سالگیست ! این ماحصل یک تاریخ است و یک دوره تربیتی طولانی که نه تنها من که یک زائده ناجور و بدریخت در هرم جمعیتی ایران دچارش است. هرمی که سران ویران سرای ایران دوباره به فکر دستکاری شکل و قیافه اش افتاده اند که شاید یک نسل دیگر بسوزد در آتش شهوت و خیانت نامردمانی از دیار پارس ... 

78198456066554467079.gif (466×422)

مرگ بهتر است یا قدرت

44855448654923250090.jpg (573×821)

الان عصر یکشنبه است و من بر همه تنبلی ام غلبه کردم و تصمیم گرفتم به یه موضوع دیگه که دغدغه این روزهامه بپردازم. این پستم سعی میکنم کوتاه باشه تا در پست بعدی که یه موضوع خیلی خیلی مهم رو میخوام مطرح کنم حوصلتون سر نره.

یادمه وقتی در سنین نوجوانی (مثلا یازده دوازده ساله) بودم(توجه کردین چقدر خاطره دارم من از نوجوانی !) یک روز مامانم اومد خونه و ماجرای پیدا کردن دوست قدیمی و گم کرده اش رو برامون تعریف کرد که چقدر اتفاقی وقتی برای ثبت نام خواهرم دم در مدرسه ای منتظر ایستاده بود خانومی رو اتفاقی میبینه که اونم برای ثبت نام دخترش آمده بوده و اون مادر ما رو میشناشه و میاد جلو و سلام علیک و شروع یک رابطه که بیست سال پیش به دلایل ساده ای مثل اسباب کشی و گم کردن تلفن ها و ... قطع شده بود (توجه کنید که اون موقع ها موبایل و فیبس بوک و اینا نبوده)

این دوست قدیمی بعد از جدایی از مادر ما صاحب یک زندگی جدید شده بود بعد از یک دوره سختی و محنت در زندگی مشترک به واسطه زد و بند های مالی-سیاسی اوایل دهه هفتاد و البته کمی شانس و تلاش شوهرش مال و اموالی به هم زده بود وضع زندگی شان هر روز بهتر از دیروز میشد.

 زندگی ما اما از روزی که من به یاد داشتم همانی بوده که هست. تنها تجمل زندگی ما تابلوی نقاشی پرتره نیما یوشیج بود  که خاله ام 30 سال پیش کشیده بود و یک کوبلن که تصویر صمد بهرنگی بود !

حالا ما بچه ها یکدفعه خاله ای پیدا کرده بودیم که ماشین پاجرو سوار میشد و در جاده نصیری کلاردشت ویلای تر و تمیزی داشت و دو دختر خاله شیک و پیک و یک پسرخاله کوجکتر از خودمان که به سگشان کباب چنجه میداد و هزار تومنی پول تو جیبی میگرفت ! و اما یک شوهر خاله که در جوانی نماز خوان و مومن بود اما الان فرت و فرت مشروب مارک دار میخورد و راجع به خریدن این زمین یا فروختن آن زمین حرف میزد و نظرات بابای ما را میپرسید !

بابای ما اما اصلا از پیدا شدن این خاله  گم شده خرسند نبود ، هر چند نشان نمیداد که دوست ندارد خیلی با این شوهر خاله قدیمی که الان جدید شده بود هم پیاله شود اما واقعیت این بود که هر حرکت منفی از این بابت ممکن بود توسط مامان عزیز ما حمل بر حسادت و اینکه چرا خودش نتونسته این مال و اموال را به هم بزند تلقی شود. که تلقی هم میشد و شد و از آن روز که این خاله دوباره پا به زندگی ما گذاشت بحث هایی که هرگز در خانه ما مطرح نشده بود ، مطرح شد که اغلب هم به دعوا بین پدر و مادر ختم میشد و پدر ما هر روز میفهمید که رفت و آمد با این خاله جدیدالتاسیس به ضرر محفل گرم اما کم رونق خانوادگی ماست.

پسر خاله جدید اما شده بود همبازی جدید ما و من که چند سالی ازش بزرگتر بودم به نوعی الگوی کودکی اش شده بودم و خداییش هم سعی کردم الگوی خوبی باشم ! اما قبول کنید یک الگو که هفته ای مثلا صد تومن پول تو جیبی میگیره وقتی ببینه یه مریدش که چند سال هم ازش کوچیکتره هر روز یه هزاری تا نخورده از مامانه میگیره و هر روز یه بازیچه جدید از سگ و جونور بگیر تا انواع اسباب بازیهای جور واجور دم دستشه خوب طبیعیه که آقای مراد و الگو خیلی هم از مریدش دل خوشی نداشته باشه و به نوعی سعی کنه حداقل  در کلام حرفهای قلنبه سلمبه بزنه که طرف رو آچمز کنه.

به هر حال رابطه ما هم تابعی از اختلافات عمیق طبقاتی بود. اینکه وضع فامیل جدید هر روز بهتر میشد و منزل از اکباتان به آجودانیه و ماشین از پاجرو به بنز تغییر کرد دردی از دردهای ما که کم نکرد هیچ بلکه به این احساس عجیب ما دامن هم زد.

اما این احساس عجیب چی بود ؟ حسادت ؟ ناراحتی از خوشحالی دیگران ؟ حس عدم توانایی در رسیدن به موفقیت و ثروت ؟ عدم عدالت خدا ؟ احساس خود بی عرضه پنداری مزمن ؟

نمیدونم اما هر چه بود باعث میشد هر روز من در ذهن کوچک یازده ساله خود نسبت به این فامیلهای تازه به دوران رسیده بدبین شوم و در ضمیر نا خود آگاه نفرینشان کنم و در حالی که سعی میکردم خودم را بی خیال و بی توجه به این زخارف دنیوی نشون بدم اما نمیتونستم با دیدن این خوان نعمت غبطه نخورم. مخصوصا که با بزرگتر شدن آقای مرید میشد کم کم آدمهایی که دور و برش جمع میشدند را هم کم کم شمرد. از دخترهای خوش رنگ و لعاب تا پسران هم طبقه اش که بزرگترین آروزیشان گرفتن گواهینامه برای سوار شدن به گران ترین ماشین شهر بود.

حسی که این جور مواقع سراغ شما می آید چیست ؟ برای من این حس مخلوطی از حسادت (که با تمام وجود باهاش مبارزه میکردم) به همراه افسوس برای طرف (که واکنش طبیعی به حسادت است) و کاهش اعتماد به نفس در عین راضی کردن خود به شرایط موجود بود.

.

.

.

.

.

.

امروز اما سالها از آن دوران میگذرد.زندگی خانوادگی آن دوستان از هم پاشید. مرد موفق ماجرا  زن دیگری اختیار کرد و دخترانش در ازدواجشان شکست خورند. یکی از دختران در اثر حادثه ای جان سپرد و ماحصل آن همه زرق و برق یک خاله افسرده و تنها با دو فرزند سرخورده و مهاجر و داغ یک فرزند جوان شد اما من هر روز یک احساس عذاب وجدان را با خودم حمل میکنم. اینکه از دیدن این همه عذاب آنها بعد از آن سالهای خوشی آنقدرها هم ناراحت نشدم ! انگار اصلا ناراحت نشدنم ! انگار یک جایی ته دلم گفتم اصلا دلم خنک شد !

مثل حسی که مردم  لیبی بعد از کشتن بی رحمانه قذافی داشتند یا حسی که مردم ایران بعد از انقلاب 57 به آن دچار شدند و قهرمانان سابق و مفسدین حاضر مملکت را یکی یکی با افتخار به گلوله بستند. آیا حس حسادت همیشه به کینه یا نفرت تبدیل میشود ؟ اینکه ما اغلب برای این کینه یا نفرت کاری انجام نمیدهیم و این حس تنها در اعماق درونی مان وجود دارد اغلب باعث میشود که بعد از اتمام ماجرا و خالی شدن عقده هایمان از بدبخت شدن طرف ، بی خیال ماجرا شویم و این حس خودمان را آنالیز نکنیم که چرا انقدر رذیلانه فکر میکنیم ! شاید پرداختن به این حس به عذاب وجدانمان دامن میزند.

من بزرگتر شدم و یاد گرفتم حسرت خوردن به زندگی دیگران وضع من را از آنچه هست بهتر نمیکند. یاد گرفتم شاید خوشحال شدن از خوشبختی دیگران به مراتب لذت بخش تر از مقایسه لحظه به لحظه خودم با آنها باشد و مهمتر از همه یاد گرفتم هیچوقت از داشتن هیچ چیز احساس داشتن همه چیز نکنم. چون در دنیا چیزهای خیلی مهمتری از خیلی چیزهای دیگر وجود دارند !!

اما سوالی که هنوز در ذهن من وجود دارد این است که وقتی از دیدن موفقیت یا خوشحالی کسی خوشحال میشوم و صورتم را لبخند میپوشاند و سعی میکنم واقعا خوشحال باشم ، چقدر این خوشحالی واقعیست ؟ و بدتر از آن وقتی همان شخص شکست میخورد و به خاک سیاه مینشیند و من با صورتی ناراحت بهش میگویم که متاسفم و حاضرم هر جور بهش کمک کنم چقدر این احساس ناراحتی واقعیست ؟

گاهی فکر میکنم چند درصد خوانندگان اینجا از شنیدن خبر موفقیتهای من یا دوستان مشابه واقعا خوشحال و از شنیدن خبرهای ناراحت کننده همان آدمها واقعا ناراحت میشوند و چند درصدشان میگویند "خوشم اومد !!!! 

شاید برای عدم اطمینان از وجود چنین همدلی بین ما هم وطنان است که جامعه ایرانی در خارج از ایران کمتر شکل ایده آل و واقعی به خودش میگیرد. چون ما از دیدن یک ایرانی موفق اغلب به خودمان میگوییم گور باباش ! معلوم نیست از چه کثافتکاری به این جاها رسیده یا از دیدن آدمهای سرخورده از زندگی در جوامع غیر ایرانی یا کسانی که تصمیم به دنده عقب در مهاجرتشان میگیرند میگوییم خوب معلومه که اینها نمیتونن اونجا زندگی کنن ! اصلا بهتر که برگردین ایران جا واسه ما بیشتر باز میشه !

حالا مانده ام در این تفکر که آیا در ملت های دیگر هم مشابه این حس وجود دارد ؟ بدبختانه این هم سوالی نیست که بشود از کسی پرسید. مثلا به یک همکار اوزی بگویی آیا تو از دیدن اینکه مثلا من وضعم از تو که بچه اینجایی بهتر بشه و بیشتر پیشرفت کنم ناراحت میشی یا خوشحال ، ممکن است زنگ بزند به اچ آر و بگوید این فلانی دیوانه ست و بهتر است که به یک مشاور معرفی اش کنیم ! به قول صادق هدایت : در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده