غده سرطانی قرن ، کنکور یا اسراییل ؟  

شاید یه کم عجیب باشه که در این گیر و دار ترور برهان الدین ربانی و اجلاس سران ملل متحد در نیویورک و به قول فیروز کریمی بکش بکش های اسراییل و فلسطین و از اون طرف آمریکا و بقیه بر سر مرزهای 1967 و عضویت دایم و عادی فلسطین در سازمان ملل من بیام اینجا و از کنکور حرف بزنم ! شاید هم یه کمی دیر ! اما اونچه که باعث شد بنویسم تصمیم یکی از دوستان مجازی ام با اسم مستعار لیتیوم بود که بعد از تلاش و عدم موفقیت بر اثر پاره ای اشتباهات تاکتیکی موفق به شکست شاخ غول کنکور نشد و دلزده و غمگین از بلاگ نویسی دست کشید و برای سال سوم - احتمالا -  تصمیم گرفت برای کنکور بخونه.

                                          

خوب برای بهتر روشن شدن فضای ماجرا یک جوان 18 ساله اروپایی یا آمریکایی (یا استرالیایی !) رو تصور کنید.فعالیتها و علایقش رو مقایسه کنید با یه جوون ایرانی یا چینی(در چین مثل ایران برنامه کنکور و اینا به راهه !). از خودم شروع میکنم.یه خواهر داشتم (یعنی دارم !) که چهار سالی ازم بزرگتره(همون که قبلا راجع بهش گفتم) وقتی رسید سال اول دبیرستان دورنماش کنکور بود.یعنی همه هی میگفتن دیگه وارد دبیرستان شدی عزیزم ! دیگه باید جدی درس بخونی که بتونی تو کنکور موفق شی ! بابا ! چهار سال مونده نامسلمونا ! حالا من بدبخت که در اون دوران دارم در سال پنجم دبستان سیر میکنم فکر میکنم که باید یه مدرسه راهنمایی خوب برم که بتونم بعدش یه دبیرستان خوب برم که بعدش تو کنکور موفق بشم ! (7 سال مونده !) امتحانات ورودی مدارس نمونه و تیزهوشان و هزار تا کوفت و زهر مار از همون پنجم دبستان واسه من شروع شد ! یعنی یه بچه که در بدترین شرایط باید به بازی گوشی و فوتبال تو کوچه و قر و اطوار دختر بچه همسایه توجه کنه داره خودشو با آزمون و درس و کنکور و مدرسه خوب خفه میکنه. حالا شاید پیش خودتون فکر کنید من اصولا خیلی بچه خرخون و مثبتی بودم ! البته حدستون تا حدی درسته.یعنی دوس داشتم باشم ولی نبودم دیگه ! چی کار کنم.هر کس تو یه زمینه ای استعداد داره.در عین حال که ما از کودکی مهارتهای شخصیتی رو کسب نکرده بودیم و یه مشکلاتی (از جمله عدم اعتماد به نفس مورد نیاز) داشتیم که هنوز دارم روش کار میکنم و درست نشده ! به هر حال شما تصور کنید روند یه بچه 10 ساله رو تا 18 سالگی.همش استرس و فشار روحی و درسی که چی !؟ که کنکور یه جای خوب قبول شی ! یعنی این همه بار فکری 8 ساله(برای من حداقل) که به دوساعت یا بیشتر ختم میشه.تازه وقتی بچه تر هم بودیم(مثلا سوم دبستان) با این تصور خودمون رو گرم میکردیم که تا به ما برسه کنکور رو برداشتن بابا ! حالا وارد دوره دبیرستان نمیشم دیگه واقعا که چه کارها میشد کرد و چه تجربه ها که باید کسب میشد و چه انتظاراتی که از یه بچه دبیرستانی می رفت و در واقعیت چه شد و چه دوران تربیتی فاجعه آمیزی از سرمون گذشت.تازه من در دبیرستان البرز یکی از بهترین دبیرستانهای ایران (که از معدود افتخارات زندگی ام است) درس خوندم. اون بچه ای که در یک شهر کوچک در بویر احمد یا قوچان درس میخونه چی بگه !

نهایتا با همه این استرس ها (و البته فقط استرس و نه درس خوندن مضاعف به سبب اون استرس) به سال آخر دبیرستان (یا همون پیش دانشگاهی) رسیدیم و کلا دیگه فکر و ذکر و لحظه لحظه مون شد درس و کنکور یا حداقل تصور اونا. حالا شما خودتون مقایسه کنید با یه جوون 17 ساله غربی. ایامی که باید بهترین و شیرین ترین روزهای زندگی ما باشه و مملو از تجربه های زندگی و لذتهای مادی و معنوی به مدد این غده سرطانی قرن یا همان کنکور به سیاه ترین و تلخ ترین دوران زندگیمون تبدیل میشه. و همه این استرس ها و تلاشها را باید در 2 ساعت توسط یک مداد جمع بندی کنیم. مسخره تر از این میشه ؟ اما ماجرا وقتی جالبتر میشه که هیچ راه درست دیگه ای هم قابلیت جایگزین شدن با کنکور رو نداره که البته علت اون نه درست بودن شیوه کنکور یا کار آمد بودن اون بلکه شیر تو شیر بودن مملکت و نبود نظارت و عمکرد درست در هر مقطع و هر زمانی ست.یعنی اولیای امور ترجیح میدن این در ورودی رو سفت بچسبن و یه کار غلط رو درست انجام بدن تا بخوان در طول زمان (مثلا با گذاشتن شرط معدل یا عملکرد دانش آموزان در طول دوره تحصیل) یه کار درست رو غلط انجام بدن. خوب ابنه که به جرات نود درصد جوونای ما از مشکلات روحی و آسیبهای روانی رنج میبرند.

البته باید گفت که دید من به کنکور یه کمی متفاوت با بقیه دوستام بود.من برای هضم کردن کنکور به اون به چشم یه راه و روش نگاه کردم و نه یک امتحان و یه لحظه. هنوز لحظه های درس خونذن برای کنکور با وجود تلخ بودنشون برای من که سعی میکردم اون رو با توجیهات و استدلالات فلسفی برای خودم آسونش کنم لحظه های بی برگشت و شیرینی هستند. یا شاید نمیدانم و این خاصیت آن سن و سال است که همه چیز رو شیرین و آرمانی میبینه. به هر حال لحظه های سخت و طاقت فرسای ما گذشت و در لحظه شروع امتحان کنکور من احساس میکردم یک بار هشت نه ساله بر روی دوشم است و واقعا احساس خفگی میکردم و بهترین لحظه عمرم به واقع لحظه ای بود که وقت تموم شد و گفتند برگه ها رو بالا بگیرید. اصلا نتیجه برام مهم نبود و فکر میکردم همین که این بار از روی دوشم برداشته شده موفقیت بزرگیه.

البته رفتن به اصفهان و قبول شدن در یه شهر نسبتا خوب هم از شانسهای زندگی من بود اما همیشه فکر کردم اگه تهران می بودم شاید خیلی چیزهای دیگه ای بدست می آوردم که با دور بودنم از خونه از اونا محروم شدم. به هر حال طبیعه که وقتی از زیر این بار سنگین خلاص بشی هر چقدر دانشگاه محیط ایده آلی باشه باز هم برآورد کننده توقعات آدمی با چنین پیشینه ای نیست مگر اینکه خودت را بزنی به دنده بی خیالی و درس خوندن در دانشگاه بشه آخرین هدفت و اینجوری بود که سه ترم مشروطی و 22 واحد افتاده و معدل 13 نتیجه تلاشهای من در دانشگاه بود.کسی که که با معدل 19.3 دیپلم گرفته بود ، دو بار در آستانه اخراج از دانشگاه قرار گرفت و اگه امداد های غیبی امام عصر نبود الان من از داخل باقالی ها در خدمتتون بودم.

اون سالها گذشت و ما با هزار تلاش نا حق و خم کردن گردن پیش افراد نامرد و میون برهای دودره و طی راههای نرفته به این نقطه ای رسیدیم که الان هستیم و هیچوقت ، هیچوقت اون روزها و شبهایی که میتونست بهترین ایام زندگمیون باشه و به خاطر جبر جغرافیایی و زندگی در یک طول و عرض جغرافیایی نفرین شده تبدیل به بدترین دوران عمرم شد رو فراموش نخواهم کرد و همیشه همراه کسایی هستم که پشت این سد موندن و مطمئنم یه روزی مثل من خواهند نشست و به اون روزها با اشکی گوشه چشم خواهند خندید.

به هر حال همه این حرفها رو زدم که بگم حالا بینی بین الله ، کدوم یکی بیشتر عمر و جوونی مردم این سرزمین رو به باد دادن ؟! کدوم یکی بیشتر غده سرطانی قرن هستن ؟ کنکور یا اسراییل ؟ 

کوفت کردن شام با طعم دیکتاتوری به سبک ایرانی


اومدم بگم وقتی ایران نبودیم راحت بودم.دیدم الان حالا الان سر و کله یکی پیدا میشه که بگه حالا خوبه هند بودی ! اگه آمریکا بودی چی کار میکردی ! اتفاقا داشتن ویزای اقامت استرالیا برای همچین موقع هایی خوبه که بکوبی تو صورت طرف  و بگی من اگه بخوام هر جا برم فقط کافیه یه بلیط بگیرم باباجون.تازه هنوز ویزای هندم شیش ماه دیگه اعتبار داره ! (این از پز صبحگاهی !) چی میگفتم ؟ آها وقتی هند بودیم راحت بودیم. نه کانال ایران داشتیم و نه ماهواره هایی که کانالهای فارسی زبان رو بگیره. از دار دنیا یه شبکه کابلی داشتیم که 100 تایی کانال میگرفت و کلی هم کانالهای خوب توش بود مثل استار مووی و استار ورلد و ای اس پی ان و ... اما از اخبار و سریالهای آبکی ایرانی خبری نبود و ماه رمضون هر وقت همکارای ایرانی مهمون بودن دم افطار بدو بدو میرفتن خونه خودشون که ببینن یارو مرده هه زنده شد یا نه یا روح گور به گور شدش این قسمت رفته حال کی رو بگیره. از اون طرف  از این برنامه های ایرانی – خارجی هم نداشتیم."من و تو 1" و از این حرفها. گهگاه که ایران می اومدیم این برنامه های پر بیننده این شبکه ها مثل بفرمایید شام و آکادمی نمیدونم چی چی و این چیزا رو میدیدیم. این دفعه که اومدیم اینجا و به قول معروف زمین گیر شدیم توجهم بیشتر به این برنامه ها جلب شد و شدم مشتری دائم این شبکه من و تو که انگار قبلا دو تا بوده و از مثال های بارز ضرب المثل سنگ بزرگ و این حرفهاست. حالا ما تعجب هم کردیم که یه شبکه ای با این کیفیت توسط ایرانی ها داره اداره میشه اونم یه سری جک و جوون.(جک مال جونوور نبود ؟!) ولی در کل خیلی خوب و سرگرم کنندست و من در این مدت کوتاه از فن هاش شدم. پس پریروز که بسیار مریض بودم در منزل پدری (یا مادری البته چون به نام مادرست !) خوابیده بودم و مشغول تماشای این برنامه شام بخوریم و این حرفها بودم که دیدم هر بار بلند میشم برم گلاب به روتون یه کاری تا برمیگردم میبینم کانال عوض شده به سمت فارسی-1 که مشرف حضور همه عزیزان هست.حالا هیچکی هم نگاه نمیکرد ها. باز ما با غضب خاصی عوض میکردیم  میذاشتیم اون برنامه هه باز میومدیم بین تبلیغا میرفتیم تا در یخچال و برمیگشتیم میدیدیم اتوماتیک کانال رفته رو فارسی-1 . دیگه رو درواسی رو – که قبلا هم کلا نداشتیم – کنار گذاشتیم و از مامانه پرسیدیم آخه مادر من ! تو را چه میشود ! چرا فکر میکنی این شبکه فارسی-1 مثل نوار قرآن شب هفتم مییت صداش باید تو خونه پخش باشه هر کی رد میشه یه استفاده ای ببره آخه. حالا جید نمیدونم کی کی رو ترکوند به کی خیانت کرد اون یکی تو سریال قبلی دکتر جراح بوده تو بوگوتا حالا شده شیخ توی مراکش ! آخه اینا چیش جذابیات داره ! بعد یهو دیدم مامانه با یک عمر سابقه تحلیلهای مدنی بی پایه و اساس (!) شروع کرده با من به بحث که : بله اتفاقا این سریاله(همسان) نشان دهنده روح توتالیتر دیکتاتوری مذهبی و اصالت آزادی اراده بشر در انتخاب شرایط برابر و مبارزه با تبعیض جنسیتی در جوامع امپریالیستی و روح سرکش برابری خواه نوع بشر در گذر تاریخ و تایید کننده نظریه دیالیکتیک در سیر تاریخی تحول بشر و ماده است ! قیافه من در اون حالت : 

حالا مهم نیست ما ایرانی ها چه جوری فکر میکنیم. مهم اینه که فکر میکنیم هر چی فکر میکنیم درسته و واسش در حد مانیفست مرحوم کارل مارکس تئوری در لحظه خلق میکنیم ! راه دور نمیخواد برین ! مثل همین بحث جامعه مدنی و دیسکرس (گفتمان) جامعه مدنی حضرت آقا ممد  خاتمی( جمیعا صلوات) که هشت سالی مردم رو سر کار گذاشت.خیلی هم سادست. حالا تا حالا کسی طرز تهیه دموکراسی اسلامی رو بهتون گفته ؟ من همین الان بهتون میگم.مواد لازم :

1) یک عدد روحانی خوب(این مورد به شدت کمیاب است) ترجیحا با محاسن رنگی (در نبود روحانی محسن رضایی هم همان کارکرد را دارد)

 2) یک سری روزنامه رنگی با اسمهای قشنگ ترجیحا افشاگر.

3) یک سری جوون بی کار و با سر پر شور (مثل خودم !) با اسم مستعار روزنامه نگار با دایره لغات خوب و اطلاعات در حد ویکیپدیا و قابلیت ربط دادن همه چی به همه چی (نمره انشای بالای 18 دبیرستان امتیاز محسوب میشود).ترجیحا محمد قوچانی.

4) چند تا متفکر جهانی که یه زمانی خیلی سر و صدا داشتند ولی الان کسی تحوبیشون نمیگیره.متفکرین دارای کتابهای کلفت و اسمهای با تلفظ ساده در اولویت هستند مثل کارل پوپر.

5) چند تا شخصیت برجسته با مسایل حاشیه ای (ترجیحا مرده که کسی هم شک نکنه !) مثل میشل فوکو برای رد گم کردن.

6) دانشجو – به میزان لازم

نکته 1) برای پیش غذا هم میتونیم چند واحد عبدالکریم سروش و کتابهای پوسیده دکتر شریعتی سرو کنیم.

نکته 2) برای دسر دیگه چیزی لازم نیست همون شام تموم نشده مهمونای محترم تگر رو زدن !

 حالا  حرفی که میخواستم بزنم این بود که من انقدرا حاذق و خبره در امور جامعه شناختی نیستم که بفهمم چرا ما هر کار میکنیم یه جای کار میلنگه. برنامه تلویزیونی درست میکنیم وسطش دعوا میشه میزنن تو کله همدیگه ! تلویزیون نگاه میکنیم وسطش داستان میشه ! حکومت اسلامی تشکیل میدیم وسطش امام زمان ظهور میکنه ! وبلاگ شخصی مینویسیم وسطش سیاسی میشه !

یعنی یه نفر بشینه یه تحقیق جامعه شناسی راجع به ایران بکنه میتونه یه دوره جدیدی رو در این علم رقم بزنه !

یه اشکالی که ما داریم هم اینه که فکر میکنیم همه مشکلاتی که ما داریم رو بقیه ملتها ندارن. حالا کسی گیر نده بگه شما فکر کردین همه جا گل و بلبله ! نخیر عزیزم. من خودم با سه تا ملیت غیر ایرانی زندگی کردم و همشون اشکالات خاص خودشون رو داشتن ولی هیچکدومشون مثل ما غرق در این اشکالاتشون نبودن که بخوان با چند تا تئوری همه این اشکالات رو مزیت جلوه بدن.

پ.ن) من جدیدا" به سندرم خود دیگران تایید کنی دچار شدم. یعنی شدیدا نیاز دارم هر چی میگم همه تایید کنن ! چرا ؟ البته شاید یه علتش این باشه که جدیدا هر چی میگم همه تکذیب میکنن !  روانکاو آشنا سراغ دارین پیغام خصوصی بدین ! والا ! جدی میگم  !

 

دنیای بعد از 11 سپتامبر

دیروز سالگرد حادثه 11 سپتامبر بود. این سوال رو همیشه در سالگرد این حادثه از همه سیاستمدارا و آدمای مهم میپرسن که مثلا شما در 11 سپتامبر 2001 کجا بودین و چه میکردین ؟ حالا من با توجه به اینکه نه مهم هستم و نه سیاستمدار که کسی بخواد ازم بپرسه خودم از خودم میپرسم که به قول گفتنی کسی هم چیزی نفهمه !

درست یادمه که تابستون اون سال که ایام دانشجویی رو میگذروندم و از قضا تازه با لیلی هم آشنا شده بودم و همه چیز در مراحل ابتدایی بود تصمیم گرفتم که یه کاری بکنم که یه درآمدی داشته باشم. یادمه با یه دوستی که الان خیلی از هم دوریم دست به هر کاری زدیم. یعنی کارمون شده بود از صبح تو همشهری گشتن دنبال کارهای به قول امروزی ها کژوال (یعنی همین کارهای موقتی که همه میتونن انجام بدن و تخصص خاصی نمیخواد) حتی تا گارسونی و ظرف شستن هم حساب کرده بودیم ولی واقعن واسمون یه ذره زور داشت ! اما انقدر داشتن یه درآمد حتی موقتی برامون مهم بود که حاضر بودیم هر کاری بکنیم. از اونجا که هم اون و هم من از شاگردای ممتاز مدرسه بودیم و هر دوتامون دانشگاه دولتی میرفتیم و کلی ادعامون میشد به خودمون گفتیم خوب به جای گارسونی میریم درس میدیم و افتادیم دنبال یه جایی که معلم خصوصی بخواد. حالا هر آگهی استخدام معلم خصوصی که میدیدیم بدو بدو میرفتیم یه فرم پر میکردیم و از 1000 تومن تا 5000 تومن به عنوان هزینه ثبت نام میدادیم به امید اینکه اونا رزومه ما رو بررسی میکنن و بهمون زنگ میزنن و بالاخره یه کاری پیدا میکنیم که در عین درآمد از گارسونی هم بهتره ! هر چند با عقل اون موقع هم میفهمیدیم که خیلی از این آگهی ها صرفا واسه گرفتن اون 5000 تومنه و کلی از این طریق کسب درآمد میکنه اما بازم میگفتیم حالا اگه یه درصد هم احتمال داشته باشه که با هزینه کردن این 5000 تومن (که در مقیاس امروز میشد حدود 30000 تومن) بشه یه کاری پیدا کرد واسمون مهم نبود.هر چی بود از سرمون گذشت و نه ما کاری پیدا کردیم و نه درآمدی حاصل شد (اون دوست عزیزم الان با مدرک دکترای مهندسی نفت در آلبرتای کاناداست و درآمدش ده برابر منه.گفتم بگم فکر نکنین الان رفته گارسون شده !) .

بعد از مدتی یه دوست دیگه که از خواننده های همین بلاگه و اونم از من کلی فاصله داره و اونم امروز با دکترای هیدروگرافی در یکی از مراکز تحقیقاتی آلمان مشغول تحقیق و تحصیله ( اینا رو میگم که باور کنین ما رو سرنوشت به اینجا کشوند نه رفیق ناباب  وگرنه لیاقتمون بیشتر از اینا بود ! الکی !)  به خاطر اینکه خیلی بچه زرنگ و با عرضه ای بود بر عکس من (!)  بعد از اینکه خودشو تو اداره بنیاد مسکن سمنان جا کرد (با اون صغر سن و البته با اعتماد به نفس مثال زدنی !) یه روز بهم زنگ زد که احسان پاشو بیا یه کار خفنی گرفتم مثلا یه ماه کار میکنیم نفری 700 تومن (که به حساب اون روز خیلی زیاد بود) گیرمون میاد. حالا هم من از همه جا بیخبر هم خودش از همه جا بی خبر در عنفوان کودکی راه افتادیم و قدم در جاده سمنان گذاشتیم ! حالا فرض کنید یه بچه نوزده ساله ! با کلی اعتماد به نفس و امید به آینده ! این کار یه کار کاداستر روستایی بود.( یعنی به نوعی اندازه گیری و نقشه برداری از روستاها برای اداره بنیاد مسکن جهت صدور سند و مستند سازی اموال غیر منقول افراد). تازه به سمنان که رسیدم فهمیدم سایت کار ما در روستاهای اطراف شاهروده ! حالا دوباره به همراه این دوست عزیزم راه افتادیم به سمت شاهرود.تا شاهرود سه تا ماشین عوض کردیم و از تاکسی و اتوبوس گرفته تا موتور و درشکه (!) خلاصه خودمون رو رسوندیم به شاهرود. یکماهی رو اونجا در شرایط عجیب و غریب و با ماجراهایی عجیب تر در روستاهای جنوب شاهرود  سر کردیم و در اونجا با یه دوست سمنانی آشنا شدیم که پسر ساده و نازنینی بود و هر چند اسمش رو یادم رفته اما چهرش هنوز تو ذهنمه. از کل آنچه در این یک ماه بر ما گذشت فاکتور میگیرم تا برسیم به روزی که بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم این کار رو نیمه کاره رها کنیم و بر گردیم و من به همراه دوست جدید سمنانی عصر از شاهرود به سمت سمنان حرکت کردیم.اواخر شب بود که به سمنان رسیدیم و به اصرار این دوست عزیز و پرروبازی خودم تصمیم گرفتم شب رو در منزلشان بمانم. به خاطر زندگی عجیب و پر ماجرای یک ماه گذشته از دسترسی به اخبار و تلویزیون و امثالهم به دور بودم و نسبت به این چیزها هم بی توجه شده بودم. شب موقع شام خوردن با بی حوصلگی تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید اتاق این دوست عزیز(از آنها که یک دایره روش داره که باید بچرخونی تا کانال عوض بشه) رو روشن کردم و دیدم همه کانالها (یعنی کلا سه تا بیشتر نبود که !) دارن یه صحنه عجیب رو نشون میدن که یه هواپیما میره تو یه ساختمون ! انقدر به نظرم عجیب و مسخره بود که فکر کردم باید فیلمی چیزی باشه و انقدر در این یک ماه به مسایل روز بی توجه شده بودم که خاموش کردم و اصلا کنجکاو نشدم که جریان چیه. حالا شاید باورش سخت باشه ولی عین حقیقته و بعدش گرفتم مثل اسب خوابیدم و صبح حوالی ساعت 9 به سمت تهران راه افتادم. حتی موقع صبحانه خوردن هم که این تصاویر رو در تلویزیون میدیدم بدون توجه به اونها به مشکلاتی که در این یک ماه داشتیم فکر میکردم و اینکه خوب حالا چی کار کنیم واسه یه کار جدید و چه جوری باید پول در آورد ! وقتی به تهران و خونه رسیدم و اخبار ساعت دو رو دیدم تازه باور کردم چه اتفاقی افتاده و در حالی که من مشغول فکر کردن به مشکلات پیش پا افتاده خودم بودم دنیا چه تغییر بزرگی رو تحمل میکرده و بین دنیای کوچک من و دینای بزرگ پیرامونم چه تفاوت و حتی تضاد عجیبی وجود داشت.

به قول یکی از دوستان دنیا بعد از 11 سپتامبر تغییرات بزرگی کرد اما یقین دارم امروز دنیای بسیار بدی داریم.

اگه کسی دوست داره از تجربه اش در اون هنگام بگه از شنیدنش خوشحال میشم.

با ایرانی بودن تفاوت را احساس کنید !

اول ) یه دوستی دارم هفت هشت سالی از من کوچیکتره.از وقتی که آمدم ایران شنیدم که پاشو کرده تو یه کفش که میخوام زن بگیرم ! حالا ماجرا از اونجا شروع میشه که پارسال من خودم در جواب افسردگی و غر و زرش بهش گفتم که خوب برو یه آدم پیدا کن که حرف دلت رو بهش بزنی. یه دوست دختری چیزی ! ایشون هم برای اولین بار به حرف من گوش کرد و مخ یکی از همکلاسیهای دانشگاه رو زده و یکسالی هست که با یه خانم محترمی سلام و علیک داره ! حالا مثکه در این غیبت یکساله من این سلام و علیک تبدیل به رفت و آمد شده و ایشون همزمان با تمام شدن تحصیلات عالیه در حد لیسانس در دانشگاه آزاد یکی از شهرستانهای پونزی در نقشه که بسیار هم برای خانواده اش آب خورده و رفتن به خدمت نسبتا مقدس سربازی به بیماری یک پایی مرغ دچار شده و منزل رو روی سرش گذاشته که من میخوام طرف رو بیگیرمش !

حالا من که خودم در بیست و یک سالگی ازدواج کردم صلاحیت نصیحت کردن به چنین ­آدمی رو ندارم اما حداقل یه چیزهایی میبینم که میفهمم کجای کار میلنگه. حالا بهش میگیم تو چه اصراری داری که زودتر ازدواج کنی.با هم هستین دیگه.یه خورده بیشتر بشناسین همدیگه رو.خودت هم یه شرایط بهتری پیدا کنی. الان نه کاری ! نه وقت کار کردنی ! نه بابای مایه داری ! با چی میخوای بری سراغ طرف.اصلا واسه چی میخوای بری الان ؟ میگه من اگه الان نرم جلو دختره چند تا خواستگار داره ! از دستم میپره. حالا شما با خودتون هزار تا فکر میکنین ! ولی جهت تنویر افکار عمومی باید بگم ایشون (یعنی این دوست من) یه پسر کاملا امروزی تحصیلکرده ، بچه ناف تهران(نه اینکه تهران جای خوبی باشه یعنی مال روستاهای حومه یاسوج نیست) در سال 1390 داره این فکر رو میکنه که دختره رو اگه نگیره میپره ! میگم مگه الکله که میپره ؟! میگه تو نمیفهمی ! الان شکاف نسلها شده 5 سال ! تو حرف منو نمیفهمی ! حالا من نمیخوام وارد بحث آزادیهای زنان و حقوق پامال شده نسوان در کشور عزیزمون و کل دنیا و مردهای نامرد بشم اما آخه اون خانومه هم خیلی خره اگه فکر کنه که با جلو رفتن زندگی با این سیستم امکان اکی شدن همه چی در آینده وجود داره.

دوم ) یه فیلمی دیدم دیروز پریروز  با بازی عزیز دلم ناتالی پورتمن و عزیز دل همسر محترم آشتون کاچر به اسم No Strings Attached البته برای سومین بار.برای کسایی که ندیدن باید بگم ماجرای این فیلم ماجرای یه دختر و پسره که در نوجوانی با هم همکلاس و دوست بودن  و به دلیل جا به جایی دختره از اون شهر  همون موقع از هم جدا میشن.بعد از سالها که دختره در حال تحصیل در پزشکی بوده در یک مهمونی(پیژاما پارتی !) با هم روبرو میشن و احساس قدیم دوباره شعله میکشه.حالا بعد از گذشت یه سری اتفاقات پسره نصفه شب از خونه دختره سر در میاره مست پاتیل و یه رابطه روم به دیوار زبونم لال غیر شرعی اون وسط شکل میگیره که به طرفین مزه میکنه و اونا با هم قرار میذارن که با هم صرفا دوست جنسی باشن و هیچ احساس عاطفی یا حسادت یا مسایلی از این دست رو در رابطشون راه ندن و با هم این قرارداد نانوشته رو قبول میکنن.حالا این وسط آشتون کاچر عزیز عاشق ناتالی جان میشه و وقتی سعی میکنه در رابطه جلوتر از این روابط بره با مقاومت ناتالی روبرو میشه و رابطشون به هم میخوره.حالا آخرش رو تعریف نمیکنم که کسایی که ندیدن تو ذوقشون نخوره(حالا حیف که تازه فهمیدم این ناتالی جان اسراییلی الاصله و حتی اگه در مسابقات هم به قرعه هم بخوریم نمیشه باهم  بریم رو تشک !)

    

قصدم اصلا مقایسه ای دو اتفاق با هم نیست.کسی هم منکر نیست که به هر حال اینا همش فیلمه و در عین اینکه همش تبلیغات امپریالیسم و استکبار جهانی و کمپانیهای صهیونیستیه فیلم سازی با همکاری مامور مستقیم موساد(یا موصاد)(یا شایدم موثاد) ستوان سوم ناتالی پرتمن(با نام اصلی ناتالی هرشلاگ به عبری : נטלי הרשלג‎ ) هستش (فعل جمله یادم رفت انقدر طولانی شد جمله ! البته اینم بعید نیست از توطئه های امپریالیسم و ایادی استکباری غرب باشه که حواس منو پرت کنن که افشاگری نکنم !).آره خلاصه در آمریکا و کلا غرب و جنوب شرق(منظور استرالیا می باشد !) هستند خانواده هایی که در سال اول آشنایی دختر و پسر اصرار به ازدواج دارند و مهریه به اندازه سال تولد میذارن(تازه مال اونا سال میلادیه بدتر از ماست !!!) ولی در کل اگه بشه تفکرات یه جوون ایرانی رو با کلی ادعا که دسترسی به اینترنت 1 مگ در منزل داره و فیلمهای هالیوود رو قبل از اینکه تو "برادوی" بره رو پرده تو کامپیوترش دیده و روابط اقتصادی چین و آمریکا رو مثل کله پاچه سرد شده ظرف 5 دقیقه واست تحلیل میکنه و گوشتها رو از استخوون جدا میکنه با تفکرات یه جوون غربی مقایسه کرد هر چی با خودت ور بری نمیفهمی دلیل این دوست کوچک من برای ازدواج با دختر خانم محترمی که معتقده اگه این دوست کوچولوی ما نگیرتش ممکنه مجبور بشه به خواستگار بعدی-  که میشه نوه عمه دختر خاله همسایه داداش کوچیکه زن داداش بزرگش –که هفته بعد میخواد بیاد خونشون جواب مثبت بده !  

نکته ) کسی نیاد بگه این پست با پست چند وقت قبل در تعارض بود ها ! حوصله ندارم توضیح بدم. واللا !

پ.ن : اینم پوستر فیلم لئون (اولین فیلم ناتالی جان) و یه صحنه ماندگار از فیلم به افتخار عمو دامون :


                     

این صحنه معرکه بووود :

             


ای تف به این بلاگفا

یه پست طولانی نوشتم که کلا با زدن سهوی و اشتباهی یه لینک به باد رفت. ای تف به این تکنولوژی ناقص ! من نمیدونم بلاگفاکی میخواد به خودش بیاد و یه 4 تا ابزار درست بذاره اینجا. یه هشداری یه سوالی ! بلا نسبت مثل یابو میره تو یه صفحه دیگه وسط نوشتن ! مملکته داریم خدایی ! 

دگر جنس یا همجنس. مساله این است !

هم جنس گرایی ، هم جنس گرا ستیزی و داستانهای مشابه

(با تشکر از جاناتان عزیزم که همیشه تلنگری بوده بر رویاهای متلاطمم.)

 

اول) قدیمها بهشان همجنس باز میگفتند. یعنی چیزی تو مایه های سگ باز ، کفتر باز یا نهایتا دختر باز.یعنی شخص مورد نظر، علاقه به هم جنسش از روی بازی است و جدی نیست. در نهایت هم این مساله بیماری جنسی تلقی میشد. من خودم شخصا در کتاب ناهنجاری های رفتاری در لیست انحرافات و بیماری های جنسی ، علاقه به ارتباط با همجنس را با این دو تا چشمان شهلای خودم دیده ام.یعنی دروغ چرا ! کتاب چاپ  1354 بود ها !

دوم ) یک بار در یک مغازه که رفته بودم از این چیزهای تزئینی بخرم یک پسر دیدم که حالم را دگرگون کرد.نمیدانم از اشوه هایش بود یا از آرایش غلیظش یا اینکه شب والنتاین آمده بود یک کادو برای دوستش (که صد درصد پسری دیگر بود) بخرد که اعصابم را به هم ریخت و کنترلم را از دست دادم و میخواستم بزنم زیر ما تحتش و از مغازه پرتش کنم بیرون ! یعنی من که ادعای یک آدم روشنفکر و به روز بودن را دارم چرا یکدفعه اینجور عصبی شدم ؟

سوم ) دوستانی دارم که زمانی دل در گروشان داشتم.الان هر کدام در یک گوشه دنیا افتاده اند و ادعا میکنند هم جنس گرا هستند.قبلا که اینجا بودند البته خبری از این حرفهایشان نبود. نمیدانم هوای اروپاست که آدم را حالی به حالی میکند یا قوانین بشر دوستانه است که استعدادهای نهفته این دوستان عزیز من را شکوفا کرده.اما هر چه که بوده مرا در یک یاس و شک عمیق فرو برده که نکند من هم همجنس گرا هستم و خبر ندارم و فقط یک سفر اروپا لازمم تا باور کنم راهم را تا امروز اشتباه نیامده ام !!! فقط سوالم این است که چرا هر کس را من نظر یا احساس مهمی در مورد خودش یا شخصیتش داشتم اینجوری شده است. مهشید عزیزم میگفت تو تمایل به افراد غیر عادی داشتی و این گونه افراد اغلب در نوجوانی غیر عادی اند و این تمایل تو در حقیقت تمایل به وجه متمایز شخصیت آنها بوده است.احتمالا درست میگفت.

چهارم ) از چند سال پیش تصمیم گرفتم بر این احساس بد (یا همان هموفوبیا) غلبه کنم و موفق هم شدم.حالا خواننده محبوبم التون جان است و همین مایه تمسخر اطرافیان.البته مهم نیست.حداقلش دیگر با دیدن صحنه مشابهی در فروشگاه عنان از کف نمیدهم. اما هنوز یک سوال در ذهن دارم و اینکه اگر روزی فرزند پسر یا دختری داشتم از شنیدن اینکه آنها همجنسگرا هستند چه احساسی خواهم داشت ؟ آیا من این مساله را قبول کرده ام یا فقط باورش کرده ام ؟!

پنجم ) حالا شده ام چوب دو سر چیز.از آن طرف می گویند تو حتما خودت مشکل داری که با همجنسگراها مشکل نداری از آن طرف میگویند به تو چه از حقوق ما همجنسگراها حمایت کنی ؟ مگر تو میفهمی ما چه مشکلاتی داریم ؟ به این میگویند هتروفوبیا و به عقیده من بدتر از هموفوبیاست !  مشکلی که برای حمایت از حقوق هر مظلوم واقع شده ای داریم از حقوق زنان بگیر تا کردها و تا اقلیتهای مذهبی ! اول حمله میکنند که به تو چه ربطی داره ! مگه تو مثل مایی ؟ و بعد میگویند یا تو مثل مایی یا ضد مایی !

ششم ) یک اعتقادی دارم که هنوز هم بر همان باورم هستم.در جامعه زنان انگار مد شده ! طرف ادعا میکند فعال حقوق زنان است.حالا برای اینکه ثابت کند خیلی هم برایش مهم است این حقوق ، ادعا میکند همجنس گراست و کلا هیچ نیازی به مرد ندارد ولو جنسی و جسمی ! حتما" این بانوان بیش فعال حقوق زنان احتمالا با خودشان میگویند مرده شور هر چی مرده ببرن ! اصلا همه مردها مرد نمیشوند مگر اینکه یک آزار جنسی به زنها برسانند بی شعورها ! (گاهی هم در تایید فرمایشات امام جمعه تهران مقاله و مطلب مینویسند !؟! ). از این دست همجنس گراها هنوز با همه تلاشی که برای غلبه بر هموفوبیا کرده ام حالم بد میشود.

هفتم ) این ها را نگفتم که بگویم این مساله خیلی عادی است.بر عکس به اعتقادم خیلی هم غیر عادی است.فقط تعریف ما و شما از چیزهای عادی فرق دارد !  و البته نظریات خودم را هم درباره تاثیر محیط پیرامون و تربیت اجتماعی بر گرایش جنسی افراد برای خودم محفوظ میدارم و نمی گویم که به نظر من 10 درصد از مدعیان همجنسگرایی کنونی واقعا بیمار روحی یا منحرف نیستند و افراد عادی اما متفاوتند.این را هم اعلام نمیکنم که اگر خیلی چیزها در جامعه عادی شود و قباحتش بریزد و طرفداران با نفوذ و گردن کلفت پیدا کند شاید دنباله روهای بیشتری از همجنسگرایی پیدا کند.مسایلی از قبیل سوینگ ، پلی گامی و ... اینها را همه اش را برای خودم نگه میدارم و درباره اش حرف نمیزنم. والا ! چرا دشمن بتراشم واسه خودم !؟

هشتم ) این پست تقدیم به مهشید عزیزم که امروز فهمیدم جایزه حمایت از حقوق همجنسگرایان را برده است.

بیداری در ارتفاع به علاوه 1800

امشب تا صبح بیدارم. جزو معدود شبهایی هست که تا صبح بیدار میمانم.اصولا من آدم ضعیفی در برابر خواب هستم.یعنی وقتی خوابم بیاید آسمان و زمین هم که به هم بیاید باید بخوابم.حالا از سر شب قهوه بسته ام به این خیک لعنتی که دلش به حال من بسوزد و به مغز طرف فرمان بدهد که پلک ها روی هم نیفتد. در اتاق بیمارستانم. یک بیمارستان نسبتا شیک و نوساز و البته بسیار گرانقیمت.هزینه اقامت در اینجا برای اتاق خصوصی برای هر شب برای بیمار معادل اقامت 3 شب در هتل استقلال است. یعنی در این مملکت گل و بلبل اسلامی عزیزمان پول که نداری بیمار هم باشی باید سرت را بگذاری زمین و آرزوی مردن کنی.

نه اینکه خودم مرگیم شده باشد. همان ماجراییست که قبلا گفتم و ذهن و فکرم را زمین گیر کرده.امشب مواظبت و مراقبت با من است.اولش کسی به من اعتماد نداشت.همه میگفتند احسان تا صبح بیدار نمی ماند.این بنده خدا هم که نای بیدار کردن من را ندارد.راستش من که خوابم ببرد آدم معمولی سالم که صدایم بزند که هیچ ، توپ هم بزنند و نصف ساختمان فرو بریزد من نهایتا از این پهلو به آن پهلو میشوم و دوباره میخوابم. از بچگی همین بودم. ولی این سالها عادت کرده ام آن ساعتی که باید بیدار شوم بیدار شوم. کسی هم باورش نمیشود. چه آن شبها که در قزاقستان یکشنبه شبها 4 صبح مست و ملنگ از دیسکو بر میگشتیم و باید 6 صبح سر کار میرفتیم و چه آن روزها که مهمانی های تا نیمه شب در هند با دوستان و همکاران ایرانی داشتیم هیچکدام باعث نمیشد که مثل بقیه دوستان به بهانه سردرد و دل درد و کمر درد و دردهای دیگر تا بعد از ظهر خودم را از سر کار رفتن معاف کنم. البته این چیزها به چشم کسی نمی آمد.یعنی در عوض اینکه هیچوقت ساعت 6 صبح من 6.5 نشد باعث نشد که هر وقت از برخوردهای کارفرماهای ایرانی دلزده و نا امید میشدم بیشتر از حد معمول نازم را بکشند و مانع از رفتنم بشوند. این شد که یک جا بند نشدم و از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور خانه به دوش شدم.

از بحث دور افتادیم. امشب که اینجا قرار است تا صبح بیدار بمانم گفتم چند کلمه ای هم با شما درد دل کنم. اینکه این همه گرفتاری و ناراحتی و مشکلات اخیرا برایم پیش آمده  یکطرف و این بلاتکلیفی و عدم امکان برنامه ریزی برای آینده ای که این همه آرزویش را میکشیدم هم یکطرف. حالا که این ویزای لعنتی خورده در پاسپورت بی غیرت ما انگار تازه مشکلات ما شروع شده. اما همه این مسایل و مشکلات اخیر باعث نمیشود وقتی از پنجره اتاق بیمارستان چشمم به دیوار اوین میخورد بغض گلویم را نگیرد و آسمان دلم تیره نشود. به یاد همه آن بچه هایی میفتم که بی گناه امشب تا به صبح پشت این دیوارها در این گرمای تموزی به فکر یک فردای روشنترند. بعضی هاشان دندانهایشان را به هم فشرده اند و به فردای آزادی فکر میکنند و بعضی هاشان اشکی بر گونه به فکر پشیمانی از گذشته اند. اما هر چه که باشند به روی چشم ما هستند. یاد ضیا می افتم با آن قلم جادویی اش و صداقت بی نظیرش در حرف زدن. یاد کوهیار و آن کله کم مو اما پر از شورش و زبان سرخش که هرگز از حرکت نمی ایستاد و یاد مسعود و بهاره و عاطفه و شبنم و فرزاد و حسین و  خیلی های دیگر ... یاد خیلی های دیگر که به جای دانشگاه و دفتر روزنامه و اتاقهای تصمیم گیری برای سرنوشت کشور در گوشه سلول تاریک کز کرده اند و به  فرصت های سوخته و گناههای ناکرده فکر میکنند.

چقدر مشکلات کوچک برای ما بزرگ است و چقدر مشکلات بزرگ برای ما کوچک. وقتی همه چیز به هم بریزد بهتر از این هم نمیشود. همه چیز این مملکت به هم ریخته.مثل حال گهی من امشب.


توضیحات لازم : میخواستم زودتر بنویسم اما واقعا وقت نبود.در مورد اصطلاح به علاوه 1800 اگر اطلاع ندارید باید بگم به علاوه 1800 مناطقی از تهران هستند که ارتفاع آنها بالای 1800 متر از سطح دریاست(ارتفاع متوسط تهران حدود 1350 است) و طبق قوانین شهرداری ساخت و ساز در ارتفاع به علاوه 1800 ممنونع است و هر سازه ای که در ارتفاع بالای 1800 ساخته شود طبق ماده 100 شهرداری باید تخریب شود.زندان اوین یکی از این بناهاست که البته هرگز تخریب نشده و احتمالا نخواهد شد.اما امید دارم در آینده ای نه چندان دور مثل دیوار برلین شاهد فروپاشی دیوارهایش باشیم . به امید ایران و دنیایی بدون دیوار.