دنیای بعد از 11 سپتامبر
دیروز سالگرد حادثه 11 سپتامبر بود. این سوال رو همیشه در سالگرد این حادثه از همه سیاستمدارا و آدمای مهم میپرسن که مثلا شما در 11 سپتامبر 2001 کجا بودین و چه میکردین ؟ حالا من با توجه به اینکه نه مهم هستم و نه سیاستمدار که کسی بخواد ازم بپرسه خودم از خودم میپرسم که به قول گفتنی کسی هم چیزی نفهمه !
درست یادمه که تابستون اون سال که ایام دانشجویی رو میگذروندم و از قضا تازه با لیلی هم آشنا شده بودم و همه چیز در مراحل ابتدایی بود تصمیم گرفتم که یه کاری بکنم که یه درآمدی داشته باشم. یادمه با یه دوستی که الان خیلی از هم دوریم دست به هر کاری زدیم. یعنی کارمون شده بود از صبح تو همشهری گشتن دنبال کارهای به قول امروزی ها کژوال (یعنی همین کارهای موقتی که همه میتونن انجام بدن و تخصص خاصی نمیخواد) حتی تا گارسونی و ظرف شستن هم حساب کرده بودیم ولی واقعن واسمون یه ذره زور داشت ! اما انقدر داشتن یه درآمد حتی موقتی برامون مهم بود که حاضر بودیم هر کاری بکنیم. از اونجا که هم اون و هم من از شاگردای ممتاز مدرسه بودیم و هر دوتامون دانشگاه دولتی میرفتیم و کلی ادعامون میشد به خودمون گفتیم خوب به جای گارسونی میریم درس میدیم و افتادیم دنبال یه جایی که معلم خصوصی بخواد. حالا هر آگهی استخدام معلم خصوصی که میدیدیم بدو بدو میرفتیم یه فرم پر میکردیم و از 1000 تومن تا 5000 تومن به عنوان هزینه ثبت نام میدادیم به امید اینکه اونا رزومه ما رو بررسی میکنن و بهمون زنگ میزنن و بالاخره یه کاری پیدا میکنیم که در عین درآمد از گارسونی هم بهتره ! هر چند با عقل اون موقع هم میفهمیدیم که خیلی از این آگهی ها صرفا واسه گرفتن اون 5000 تومنه و کلی از این طریق کسب درآمد میکنه اما بازم میگفتیم حالا اگه یه درصد هم احتمال داشته باشه که با هزینه کردن این 5000 تومن (که در مقیاس امروز میشد حدود 30000 تومن) بشه یه کاری پیدا کرد واسمون مهم نبود.هر چی بود از سرمون گذشت و نه ما کاری پیدا کردیم و نه درآمدی حاصل شد (اون دوست عزیزم الان با مدرک دکترای مهندسی نفت در آلبرتای کاناداست و درآمدش ده برابر منه.گفتم بگم فکر نکنین الان رفته گارسون شده !) .

بعد از مدتی یه دوست دیگه که از خواننده های همین بلاگه و اونم از من کلی فاصله داره و اونم امروز با دکترای هیدروگرافی در یکی از مراکز تحقیقاتی آلمان مشغول تحقیق و تحصیله ( اینا رو میگم که باور کنین ما رو سرنوشت به اینجا کشوند نه رفیق ناباب وگرنه لیاقتمون بیشتر از اینا بود ! الکی !) به خاطر اینکه خیلی بچه زرنگ و با عرضه ای بود بر عکس من (!) بعد از اینکه خودشو تو اداره بنیاد مسکن سمنان جا کرد (با اون صغر سن و البته با اعتماد به نفس مثال زدنی !) یه روز بهم زنگ زد که احسان پاشو بیا یه کار خفنی گرفتم مثلا یه ماه کار میکنیم نفری 700 تومن (که به حساب اون روز خیلی زیاد بود) گیرمون میاد. حالا هم من از همه جا بیخبر هم خودش از همه جا بی خبر در عنفوان کودکی راه افتادیم و قدم در جاده سمنان گذاشتیم ! حالا فرض کنید یه بچه نوزده ساله ! با کلی اعتماد به نفس و امید به آینده ! این کار یه کار کاداستر روستایی بود.( یعنی به نوعی اندازه گیری و نقشه برداری از روستاها برای اداره بنیاد مسکن جهت صدور سند و مستند سازی اموال غیر منقول افراد). تازه به سمنان که رسیدم فهمیدم سایت کار ما در روستاهای اطراف شاهروده ! حالا دوباره به همراه این دوست عزیزم راه افتادیم به سمت شاهرود.تا شاهرود سه تا ماشین عوض کردیم و از تاکسی و اتوبوس گرفته تا موتور و درشکه (!) خلاصه خودمون رو رسوندیم به شاهرود. یکماهی رو اونجا در شرایط عجیب و غریب و با ماجراهایی عجیب تر در روستاهای جنوب شاهرود سر کردیم و در اونجا با یه دوست سمنانی آشنا شدیم که پسر ساده و نازنینی بود و هر چند اسمش رو یادم رفته اما چهرش هنوز تو ذهنمه. از کل آنچه در این یک ماه بر ما گذشت فاکتور میگیرم تا برسیم به روزی که بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم این کار رو نیمه کاره رها کنیم و بر گردیم و من به همراه دوست جدید سمنانی عصر از شاهرود به سمت سمنان حرکت کردیم.اواخر شب بود که به سمنان رسیدیم و به اصرار این دوست عزیز و پرروبازی خودم تصمیم گرفتم شب رو در منزلشان بمانم. به خاطر زندگی عجیب و پر ماجرای یک ماه گذشته از دسترسی به اخبار و تلویزیون و امثالهم به دور بودم و نسبت به این چیزها هم بی توجه شده بودم. شب موقع شام خوردن با بی حوصلگی تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید اتاق این دوست عزیز(از آنها که یک دایره روش داره که باید بچرخونی تا کانال عوض بشه) رو روشن کردم و دیدم همه کانالها (یعنی کلا سه تا بیشتر نبود که !) دارن یه صحنه عجیب رو نشون میدن که یه هواپیما میره تو یه ساختمون ! انقدر به نظرم عجیب و مسخره بود که فکر کردم باید فیلمی چیزی باشه و انقدر در این یک ماه به مسایل روز بی توجه شده بودم که خاموش کردم و اصلا کنجکاو نشدم که جریان چیه. حالا شاید باورش سخت باشه ولی عین حقیقته و بعدش گرفتم مثل اسب خوابیدم و صبح حوالی ساعت 9 به سمت تهران راه افتادم. حتی موقع صبحانه خوردن هم که این تصاویر رو در تلویزیون میدیدم بدون توجه به اونها به مشکلاتی که در این یک ماه داشتیم فکر میکردم و اینکه خوب حالا چی کار کنیم واسه یه کار جدید و چه جوری باید پول در آورد ! وقتی به تهران و خونه رسیدم و اخبار ساعت دو رو دیدم تازه باور کردم چه اتفاقی افتاده و در حالی که من مشغول فکر کردن به مشکلات پیش پا افتاده خودم بودم دنیا چه تغییر بزرگی رو تحمل میکرده و بین دنیای کوچک من و دینای بزرگ پیرامونم چه تفاوت و حتی تضاد عجیبی وجود داشت.
به قول یکی از دوستان دنیا بعد از 11 سپتامبر تغییرات بزرگی کرد اما یقین دارم امروز دنیای بسیار بدی داریم.
اگه کسی دوست داره از تجربه اش در اون هنگام بگه از شنیدنش خوشحال میشم.