به خواهرم فقط برای باور بودن در سالروز تولدش

سلام (به رسم قدیمها)

امروز که این جمله ها را برایت مینویسم پانزده سال از اولین باری که برایت نامه ای نوشتم و در پاکتی گذاشتم و به آدرس دانشگاه ات فرستادم میگذرد.حالا این پانزده سال در برابر عمر چهار میلیارد ساله کره زمین و تاریخ چند میلیون ساله حیات بشر روی این کره خاکی مثل یک چشم به هم زدن می ماند. مثل لحظه ای که قورباغه ای زبانش را پرتاب میکند و یک پشه سرگردان مرداب به زبانش میچسبد و میرود توی دهانش و بعد از آن تنها تغییر این دنیا کم شدن یک پشه از پشه های کره زمین و سیر شدن موقتی یک قورباغه مرداب است.

حتی  این زمان برای من که محکوم به حبس ابد در باور و نگاهم به این دنیا هستم هم خیلی طولانی نیست. انقدر که کلمه به کلمه از حرفهایی که برایت مینوشتم را به خاطر دارم. اعتماد ما به هم و دوست داشتن و عشق و محبت و سایر مزخرفاتی که در مورد روابط خواهرها و برادرها به کار میبرند در مورد ما یک اتفاق بود. در مورد همه اتفاقی است. اتفاقی که ناچار به باورش هستی تا زنده ای. این حقیقت از لحظه ای که به دنیا می آیی مثل دسته گوشکوب میخورد توی سرت که مجاز به انتخاب پدر و مادر و خواهر و برادر خود نیستی و جبر سرنوشت ما هم از همین جا آغاز شد.

           


حس میکنم از شنیدن این حرفها در سالگرد تولدت با خودت میگویی گور پدرت و همان بهتر که دو سال است رفته ام آن ور دنیا ندیدمت و ممکن است 10 سال دیگر هم نبینم ! اما نمیدانی که هر روز" آی پی" های این بلاگ را چک میکنم که پرچم ایتالیا را ببینم با این امید که یک بازدید کننده ای از بلاگ از گوشه موشه های ایتالیا  وجود داشته باشد.خواهر دو سال ندیده ام ! اما هرگز خبری نیست.

  سی سال در کنار هم و گاهی دور از هم سر کردیم دخترک.هنوز به اخلاق و زبان تند من عادت نکرده ای که از نداشتن قدرت انتخاب خودم در مورد تو حرف زدم ! و باز مثل همیشه زود قضاوت کردی و با خودت گفتی برادر ! تو هم چندان آش دهن سوزی نبودی. امروز برای سی و سومین سالگرد تولدت برای اولین بار میخواهم بهت بگویم هیچوقت الگوی من نبودی اما همیشه به بودن تو و داشتن تو افتخار کردم. همان موقع ها که از روی کاریکاتور ها کپی میزدی تا خودت را به اطرافیانت ثابت کنی. همان موقع ها که داستانهای خاله زنکی ر.اعتمادی و فهیمه رحیمی را در نوجوانی لای کتابهای درسی میگذاشتی و بکوب درس میخواندی ! همان موقع که طرحهای من درآوردی و خلاقانه ات را روی کوزه های خام میکشیدی و با هزار و یک روش سعی میکردی رنگهای گواش از روی کوزه تازه متولد شده ات ثابت شود.

آها یادم آمد وقتی دوازده سیزده ساله بودی ! با هم کلاسی هایت جمع بودی - و من مثل همیشه در آن جمعهای دخترانه مثل خاجه حرمسرا پهن بودم – دوستانت آمار پسرهای دور و بر را از من میگرفتند و تو با شرم و خنده های بلند که برای دخترهای آن دوره عیب و عار بود همراهیشان میکردی.

ما ثمره یک جامعه مریض و تربیت غلط بودیم خواهرک ! اما با یک فرق بزرگ و عمده.آن هم اینکه تو اهل انکار بودی و من اهل ابراز. پس کودکی تاریکمان را انکار نکن عزیز بانو. کجای این دنیا زیبایی دارد که همیشه سپاسگزار پدر و مادرمان بودی که به این دنیا راهت دادند. کجای آن صبح بیدار شدن های زورکی و معملهای بی رگ و بی خاصیت و هزار یک متلک و آزار دیدن در راه 5 دقیقه ای مدرسه تا خانه لذت داشت که انقدر غرق در زیبایی های این زندگی بودی !

خوب حالا که این حرفها را زدم یک کم خیالم راحت شد.راحت از بابت اینکه مثل همه خواهر ها و برادر ها فقط قربون و صدقه هم نرفتیم اما - هر چند میدانم انقدر قوی هستی که همیشه از پس خودت بر بیایی – اما باور کن  در هر جای زندگی و در هر کجای این کره خاکی که هستی تا وقتی که من هستم و نفس میکشم حداقل یک نفر هست که حاضر است جانش را بدهد تا اشکی از چشمانت از سر استیصال بر گونه ات نلغزد.

 فقط نمیدانم این اشکی که الان دارد میاید و هی سعی میکنم پنهانش کنم از دلتنگی و دوریست یا شوق بالیدنت در سی و سومین زادروزت عزیز دل ...

آن پدر با ساطور آمد ...

دیشب خبری پیچید که در عین ناراحت کنندگی کمی تامل برانگیز بود.احمد رضایی پسر حاج محسن(سبزوار) رضایی بر اثر مرگی مشکوک از دنیا رفت یا به دیار باقی شتافت یا بدرود حیات گفت یا هر زهر مار دیگری که اسمش را می گذارید اما معنا و مفهوم آن برای پدر باید آن باشد که دیگر کودکش بابا نمیگوید.


     


پدر های قدیم غیرت داشتند و برای فرزندهاشون میمردند.یادمه وقتی تهران موشک باران بود بابام منو محکم بغل میکرد و گوشامو میگرفت و من فکر میکردم در آغوش بابام هیچ موشکی بهم سازگار نیست ! پدر احمد اما  اون روزا یه گردان بسیجی رو با آرپی جی هایی بر دوش سوار بر موتور به دل دشمن فرستاد تا به جنگ تانکهای چیفتن برن و در همون روز حدود 30000 نفر بر اثر این حماقتها کشته شدن. البته اون موقع ها جنگ بود. کسی چرا نمیگفت. کسی نمیگفت چرا قیمت ها انقدر هر روز گرون میشه ؟ چرا همه چی کوپنیه ؟ چرا آب و برق و گار مجانی نشده و چرا اونی نشده که میگفتن ! همه کشور متحد بود برای دفاع از یه اتفاق که میدانستیم برایمان گران تمام خواهد شد اما نمیدانستیم چقدر ؟ می دانستیم باید از مرز و وطن و ناموس مان دفاع کنیم اما بفهمی نفهمی  خیلی هم معنی این چیزها رو نمیدانستیم. جنگ برای ما بچه های دهه شصت یک سری خاطره در هم و بر هم داشت و یک کتاب آموزش دفاعی و یک خرمشهر خراب و یک صدام که هر روز سر صف صبحگاه مدرسه مرگ را حواله خودش و جد و آبادش میکردیم !

آن روزها کسی جرات نداشت بپرسد بر سر پدرهایی که یک روز برای ادای پاره ای توضیحات رفته اند و هرگز برنگشته اند چه آمده ؟ خوب جنگ بود ! مملکت داشت به تاراج میرفت. آن هم توسط این عربها ! آدم بابا نداشته باشد بهتر است یا مملکتش توسط این عربهای سوسمار خور به تارج برود ! البته آن موقع کسی نبود که بپرسد نقش راسیسم در جنگ چه بود ؟ چونکه همه در مورد اینکه ایرانی ها حتی اگر بد باشند باز بهتر از عربها هستند متفق القول بودند اما توجه نمیکردند که بیشتر کشته های این جنگ هم همان عربهای ایرانی تبار یا ایرانی های عرب تبار بودند. 

احمد رضایی اما آن روزها مغرور بود که پدرش فرماندهی نیم بند بزرگترین و طولانی ترین جنگ جهان را پس از جنگ جهانی دوم بر عهده دارد. البته زندگی نسبتا" خوب (در مقایسه با مردم عادی) و توجه دیگران هم در این غرور کاذب بی تاثیر نبود. البته آن موقع ها نه مجمع تشخیص مصلحتی بود و نه قصرهای امروز تهران. پس داشتن یک خانه دولتی و برای گرفتن مایحتاج روزمره در صف نایستادن خودش خوشبختی و مایه غرور محسوب میشد. آن موقع ها که هنوز در بدن برخی ها رگی بود که از سیر خوابیدن در حالی که همسایه گرسنه ای داشته باشند باد میکرد. امروز اما همه آقایان ذوب شده در برخی مسایل با میلیونها گرسنه در همسایگی و درتهران در بستر حریر میخوابند و ککشان هم نمیگزد.

اما از آنجا که "در" همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد و بچه ها راه پدر را نمیروند زمانی رسید که خورشید پشت ابر برای احمد آقا طلیعه زد و بر اثر یک اقدام مشکوک و ضد انقلابی فرزند این انقلابی قهار سر از ممالک کفر در آورد و البته این فرزند بودن آقا محسن  اینجا هم به نفع ایشان بود و اقامت دایم آقا زاده در حالی صادر شد که خیلی پناهنده های ایرانی در ترکیه 10 سال پشت در بسته سازمان ملل میکوبیدند و خیلی متقاضیان مسافرت توریستی و یا درمانی با توهین و تحقیر در سفارتهای شیطان بزرگ در دبی و آنکارا و نیکوزیا مواجه میشدند !

تا اینجا همه چیز خوب برای ما جوانان و همه چیز بد برای دلسوزان انقلاب پیش میرفت تا احمد آقا به ایران برگشت.آن هم در آخرین روزهای ریاست آ سد ممد آقا خاتمی بر صندلی لغزان جمهوری اسلامی ایران و البته ایشان در آن هنگام ایشان به گفته خودش  در حال ایفای نقش تدارکاتچی بود. البته آن زمان رسانه های استکبار مثل چی چی سی فارسی و صدای اون یارو ، یعنی بازوهای نرم فتنه اخیر نبودند که همه چی را تو بوق کنند که بیا و ببین که آقا پسر دسته گل محسن خان برگشته ! خوب توضیحات بیشتر را کسی نخواست و کسی هم نداد تا چندی پیش که در جواب سوالی در مورد آقا پسر آقا محسن گفت : اگر توضیحات بیشتری لازم باشد برادران اطلاعات اعلام خواهند کرد و این به دانش ناقص و عقل نصفه من یعنی همه چیز تحت کنترل برادران است !

امروز اما همه چیز از دست برادران خارج شده چون متاسفانه و علیرغم پیگیریهای مکرر نایب بر حق پروردگار ،  برادران فعلا از کنترل آن دنیا ناتوانند و احمد آقا قفس این دنیاییه پدر ساخته اش را شکسته و رفته.

بعضی ها میگویند خودش را کشته و بعضی میگویند خودش را کشانده اند و بعضی میگویند بر اثر برق گرفتگی یا بی احتیاطی در هنگام تعویض لامپ دستشویی به دیار باقی شتافته. این روزها هم که حوادث خانگی رو به افزایش است.خلاصه اگر یک روز بر اثر حوادث خانگی به دیار باقی شتافتید اون دنیا نیاین یقه ما رو بگیرین بگین نگفتی ها !

اما چیزی که ذهن من را اشغال کرده نه مرگ مشکوک او و نه بی خیالی پدر در نقش مستقیمش در مرگ پسر است. چیزی که دغدغه این روزهای من شده اینست که آیا دوره پدر کشی ها تمام شده و دوره پسر کشی ها شروع شده ؟ اگر اینطور است پس نشانه خوبیست. چون نشان میدهد دیگر باورها نسل به نسل و از پدران انتقال پیدا نمیکند.

به یاد همه پسرانی که سایه سیاه پدر را بر نتابیدند.چه احمد از آنها باشد و چه نباشد.


 دیگر ابوسفیانی نیست

 که به بت پرستی پدرانش افتخار کند

وبه بهانه کردار پدرانش

حق را انکار کند.

فقط دلم برای لات و حبل و عزی میسوزد

 که عمرشان به سر آمده.

 

سندرم راننده و عابر  

تاحالا توجه کردین که وقتی ما خودمون عابر پیاده هستیم چقدر راننده های عبوری بی فرهنگ و بی توجه به نظر می رسند و اغلب قوانین انسانی را رعایت نمیکنند و وقتی ما سواره و راننده ماشین هستیم این بار عابران پیاده هستند که بی فرهنگ و بی توجه به رانندگان رفتار میکنند ! این یک بیماریه جدیده که خودم کشف کردم.البته ایده اش از یک ای میل که به دستم رسید به ذهنم خطور کرد ! یعنی شاید قبلا هم یکی کشفش کرده باشه ولی من از خودم دارم اینا رو میگم ! بعدا" یکی پیدا نشه مثل پست آخر دامون بگه اینا رو بدون رعایت کپی رایت چرا نوشتی ! انگار که یه مطلب فقط تو دنیا به ذهن یه آدم میرسه ! والا ! با این سایتاشون !

کار خیر :

خوب قضیه از اینجا شروع میشه که من یه روز (حدود 10 سال پیش) داشتم از پونک به سمت میدان صادقیه حرکت میکردم که دیدم یه زوج تیریپ هنری کنار خیابون ایستاده اند (پسره شبیه سهراب سپهری بود) و عصر جمعه هم بود و هیچ ماشینی تو خیابون نبود و من اون دو نفر رو سوار کردم و وقتی خواستن تو صادقیه پیاده شن پسره دست کرد پول در بیاره که من بهش گفتم من کارم این نیست و نیازی نیست که پول بدی و اونا هم خیلی محترمانه تشکر کردن و رفتن. بعد یاد بچگی ها افتادم که وقتی با خاله و دختر خاله و پسر خاله و هفت هشت تا بچه میرفتیم سینما بلوار و موقع برگشتن هیچ ماشینی نبود که این همه بچه رو سوار کنه همیشه یه راننده مهربون با اون ماشین های ژاپنی قدیمی (که اون موقع مد روز بودن مثل داتسون و تویوتا کارینا و اینا ...) پیدا میشد که ما رو سوار کنه و خاله هه آخرش یه تشکر ازش میکرد و پیاده میشدیم و وقتی من با تعجب  ازش میپرسیدم که چرا پول ندادیم میگفت ایشون که راننده نبود و زشته آدم پول بده به این آدمای مهربون. تو همین فکرا و فکر اون زوج هنری بودم و فکر میکردم که چه ثواب بزرگی مرتکب شدم تا رسیدم خونه و ماجرا رو برای منزل تعریف نمودم و دیدم همه با تعجب از عمل احمقانه من حرف میزنن و هشدار میدن که دیگه از این کارا نکنم و اگه مثلا اونا دزد بودن یا یه بلایی سرت میاوردن چی کار میکردی ؟؟؟

مشکل ترافیک :

یکی از بزرگترین مشکلات امروز شهر تهران مشکل ترافیک و تعداد افسار گسیخته اتومبیل ها در خیابان است. ایران خودرو و سایپا هم که در روز صدها ماشین مد روز با کیفیت پشکل تازه روانه بازار میکنند و داشتن ماشین این روزها جزو معدود بایدهای مردم شده.چیزی شبیه به مسواک. حتی مهمتر از آن. اما قسمت اعظم این ترافیک و همهمه به خاطر وجود بی شمار ماشینهای تک سرنشین است که شاید بیش از 40 درصد ماشینهای شهر را تشکیل بدهد( منبع آمار : من در آوردی !) آیا راه حل ابن است هر کس از در منزل خارج شد اولین چهار نفری را که دید در مسیرش هستند سوار کند و بدون چشمداشتی به مقصد برساند ؟

برف و باران :

قبلنا وقتی در تاکسی نشسته بودم و رادیو روشن بود و هوا اندکی بارانی یا برفی ، گوینده مهربون رادیو هر 5 دقیقه یک بار اعلام میکرد :  از رانندگان عزیز هم خواهش میکنم اگر امکانش رو دارن عابران پیاده که در مسیرشون هستند سوار کنند و از مزایای این کمک به هم نوع داد سخن میداد. این روزها دیگر ایشون هم فهمیده که از آن رانندگان عزیز آبی گرم نمیشود و تنها به گفتن اینکه : "از رانندگان عزیز خواهش میکنم رعایت عابران پیاده رو بکنند و در معابری که آبگرفتگی داره با سرعت کمتری برانند تا از پاشیده شدن آب روی مسافران منتظر تاکسی جلوگیری بشه !" بسنده میکنه ! واقعا" حق با کیه ؟ حق با منزل ما که میگفت هر لحظه احتمال بریده شدن سر ما توسط مسافر قلابی وجود داره یا گوینده مهربون رادیو !

این روزها که تهران سفیدپوش برف شده و باز هم قراره بشه شاید همه ما که در حال راندن در خیابانها هستیم به این موضوع فکر کنیم که آیا میشه برای کمک به یه همنوع حداقل وقتی داره برف یا بارون میاد و تاکسی و آژانس تو شهر نایابه ، کنار پاش ترمز کرد و بهش گفت مثلا من تا فلان جا میرم اگه مسیرتون هست برسونمتون !

کدام راننده به درد کدام عابر پیاده میخورد(یا ثواب و کباب) :

اصولا اگر شما پسر جوانی هستید(و هیچ غرض و مرضی در دل ندارید و انسان فرهیخته ای هستید)  که در حال راندن ماشینی مدل بالا هستید معمولا طبیعی است که اگرخانم جوانی را در خیابان دیدید که از سرما به خودش میلرزد و برف روی شانه هایش نشسته احساس انسان دوستی تان مضاعفا" قلمبه میشود و سعی میکنید سوارش کنید ! اما خودتان را بگذارید جای آن خانم لرزان زیر برف. یک ماشین مدل بالا با یک آقا پسر ژیگولی (ژیگولی اسم یک ماشین روسی است که وارد فرهنگ فارسی شده !) کنار پایتان ترمز کرده و شما اگر همان شرایط آقا پسر را داشته باشید یعنی فرهیخته و بدون قرض و مرض باشید و صرفا" منتظر تاکسی که به کلاستان برسید این مواجهه را تحقیر آمیز میبینید. یعنی شما لرزان و بی دفاع و یک مرد سواره با موقعیتی بالاتر در آن لحظه ! بی خیال میشوید و چند قدم عقب میروید و به آقا پسر توجه نمیکنید ! و وانمود میکنید انگار که او هدف دیگری داشته و چشمانتان را به سمت ماشینهای گذری بر میگردانید. عکس العمل پسر در این حالت این است که ناراحت میشود و در دلش یک فحش به حس انسان دوستیه قلمبه شده اش میدهد و با سرعت دور میشود و میفهمد کنار خیابان برای دختری ایستادن در فرهنگ ایران یعنی اتو زدن و اگر آن دختر خانم سوار شود حتما" مشکلی دارد و دیگر با توجه به این خاطره هرگز حتی برای پیرزنی زیر برف ترمز نمیکنید !

اگر خانمی هستید که سوار بر یک ماشین متوسط در حال عبور از زیر باران هستید و باز از روی تورم حس نوعدوستی  برای مردی جوان یا میانسال ترمز میکنید که از باران شدید و سیل آسا نجاتش بدهید خواهید دید که مرد با لبخندی سوار میشود و بعد از تشکرات معمولی و اولیه ظرف سه سوت پسرخاله شده و در مورد اینکه ازدواج کرده اید یا نه سوال میکند و شما مجبورید برای بر هم نخوردن حس انسان دوستی تان رفتار چندش آمیز ایشان را تحمل کنید و در آخر موقع پیاده شدنش شماره تلفنی که با یه لبخند بهتان داده از پنجره پرت کنید بیرون و بگازید و فکر نجات یک همنوع دیگر مخصوصا از جنس مردان را برای همیشه از سر بیرون کنید. این اتفاق برای سایر سنین در برخورد دو جنس مخالف هم مصداق دارد اما در مورد جنس موافق. اگر مرد هستید و مردی زیر باران منتظر ماشین است از ترس اینکه طرف آدم عوضیی باشد و یا بو بدهد و ماشینتان کثیف شود و یا اینکه طرف اصلا سوار نشود(از روی ترس خودش) اغلب از ترمز کردن خودداری میکنید. اگر هم خانم هستید و زنی با بار و بندیل در هوای سرد به تورتان میخورد توصیه من اینست که سوارش کنید و اغلب این حالت بی خطر ترین و موجه ترین حالت است ! البته باید ضریب کمتر تمایل معاشرت  با همجنس در خانمها نسبت به آقایون رو هم در نظر بگیریم که در این صورت آمار این نوع ترمز ها هم کاهش می یابد.(این آخری رو خانمها نشنیده بگیرن !). نتیجه اینکه شانس توفیق روش سوار کردن مسافر مانده در برف و باران توسط ماشینهای عبوری  در جامعه ایران بسیار پایین است !

رویکرد من :

اصولا این مساله همیشه ذهن من را وقتی رانندگی میکنم و مخصوصا" وقتی برف و باران می بارد درگیر میکند.اینکه آیا باید مسافر در راه مانده ای را سوار کرد یا نه. تا به حال که این کار را جز در دو سه مورد در ده سال اخیر نکرده ام. محدودیتها و شرایط در ذهنم نا خود آگاه به شکل زیر طبقه بندی شده است :

اگر کسی تقاضای کمک کرد(یعنی دستی تکان داد)  :

 1 – طرف خانم است :  در شرایط بارندگی و هوای نامناسب حتما کمک میکنم و سوارش میکنم بدون توجه به سن و سال و ظاهرش در حالتهای عادی بستگی به ظاهرش  دارد و اگر عادی بود سوارش میکنم.

2 – طرف آقاست : اگر پیرمرد و سن بالا بود سوارش میکنم.اگر جوان یا میانسال بود(در شرایط آب و هوایی بد و بارندگی) در صورت داشتن ظاهر عادی و غیر مشکوک سوارش میکنم.

اگر کسی تقاضای کمک نکرد :

1 – اگر خانم است(در شرایط آب و هوایی بد مثل سرمای شدید یا بارندگی) : در صورت داشتن بچه نوزاد یا کم سن ترمز میکنم و پیشنهاد کمک میکنم. در غیر این صورت در هر شرایط و هر سن و سالی توقف نمیکنم.

2 – اگر آقاست : اگر مریض باشد یا معلولیتی داشته باشد (در هر شرایطی) یا پسر بچه یا جوانتر از خودم باشد( در شرایط آب و هوایی بد مثل برف و باران) ترمز میکنم و سوارش میکنم.

در بقیه موارد علی رغم میل باطنی ام و با توجه به عللی که گفتم  هرگز ترمز نمیکنم. البته همه اینها در شزایطی که طرف فکر نکند من در حال کار کردن با ماشین هستم.(یعنی وقتی ماشینی که میرانم غیر از پژو 405 و پراید و پیکان باشد)

از تجربه های خودتان بگویید و مخصوصا دوست دارم در مورد رویکرد مردم در این زمینه در کشورهای دیگر بدانم.

سبز باشید.

 

تنها صداست که می ماند !

 دیشب برای من شب ویژه ای بود.برای اولین بار قرار بود به کنسرت شهرام ناظری بروم.قبل ها (وقتی جوان بودم !) در یک مهمانی خصوصی استاد را دیده بودم و با هم لبی تر کرده بودیم و گپی زده بودیم اما این بار بعد از 10 سال من یک بلیط چهل و پنج هزار تومانی در دستم بود و او آن بالا زیر نور پرژکتورها بود و قرار بود چند قطعه از کارهایی که به اتفاق استاد حسین علیزاده - که به حق نابغه موسیقی ایرانیست -اجرا کنند. برنامه ساعت 8 قرار بود شروع شود که طبق معمول با کمی تاخیر مواجه شد و البته نه به خاطر اجرا کنندگان بلکه به خاطر بی توجهی مردم و حتی تا یک ساعت بعد از شروع برنامه هنوز عده ای وارد سالن میشدند !

وضعیت سالن اجرا به طرز رقت انگیزی افتضاح بود.چه نحوه پخش صدا و چه تهویه و چه استیج و دکور و هر چه که فکرش را بکنید.یعنی سالنی که ما در دانشگاه اصفهان آنجا تاتر تمرین میکردیم واقعا" بهتر از این بود ! اما به هر حال ما برای ارج گذاشتن به استاد 3 ساعت تمام آنجا نشستیم و پلک نزدیم. برنامه هم به نظر من تا حدود زیادی خسته کننده بود و به جز دو قطعه آخر که به زبان و ریتم کردی اجرا شد کسی به وجد نیامد. صدای عود محمد فیروزی فوق العاده بود و صدای کمانچه اردشیر کامکار زیبا اما گاهی گوش خراش. خاصیت سازهای ایرانی همین است. یعنی سولو برای یک ساز ایرانی بیشتر از چند دقیقه (به جز چند ساز خاص مثل عود و نی و گاهی تار)  گوشخراش میشود.بر عکس هارمونی و همنوازی که در مورد سازهای ایرانی فوق العاده است. علت هم مشخص است. ربع پرده در سازهای ایرانی اصولا از نظر زیبایی شناختی محلی از اعراب ندارد. مثلا چرا ما ناخود آگاه دوست داریم در دستگاه ماهور آهنگ بشنویم ؟ به همان دلیل که تمام سازهای غربی در دستگاه ماهور مینوازند ! و اصولا فهم این گونه موسیقیه ساده شده با نیم پرده هم برای گوش و هم برای اعصاب شنیداری و آنالیز مغزی خوش آیند تر است. من هر چند از کودکی دستی بر موسیقی سنتی ایرانی  داشته ام اما هرگز استعداد کافی برای نوازنده شدن یا ادامه دادن این راه نداشتم و این بود که این نیم پرده های گوش نواز موسیقی پاپ و کانتری و آر اند بی و جاز ما را بیشتر به خود جلب کرد ! حالا یک فن التون جان و کریس دی برگ چرا با این همه زحمت بلند شده و رفته کنسرت شهرام خان ناظری ؟

                            

برای آن دو دلیل موجود است : 

اول اینکه به نظر من برای هر ایرانی واجب عینی ست که حداقل یک بار کنسرت شهرام ناظری و یکبار هم کنسرت استاد شجریان را ببیند تا با خیال راحت بمیرد !

دوم هم اینکه من شخصیت شهرام ناظری را دوست دارم و خاکی بودنش را و علی رغم همه حرفهایی که درباره اعتیاد و مشکلات خانوادگی اش میزنند میدانم یعنی تا جایی که من میدانم اغلب آنها دروغ است.

10 سال پیش در مهمانی که نشسته بودیم و شانه به شانه شهرام شرابی میزدیم آهنگ اصغر آقا بفرمای سندی در حال پخش بود و عده ای زن و مرد خوش و خرم در حال رقص و پایکوبی بودند و اصلا توجه نمیکردند که اسطوره ای از موسیقی آن گوشه نشسته و مشغول تماشای آنهاست. یکدفعه دوست ما که به نوعی صاحبخانه هم محسوب میشد از روی سر گرم یا هر چه بود به شهرام خان گفت استاد اگر این آهنگهای مبتذل شما را آزار میدهد موزیک را عوض کنیم یا ... اما ایشون سریعا" گفت که نه و بگذار مردم شادی شان را بکنند و جمله ای گفت که هرگز از یادم نمیرود و آن این بود : به نظر من موسیقی مبتذل وجود ندارد و در سرزمینی که این قدر هنر و مخصوصا موسیقی مظلوم است شنیدن هر نوع صدایی از هر بلندگویی که بوی موسیقی بدهد برای من خوش آیند است !

به هر حال برای من که اینقدر هنرمندان را از روی تفکرات و زندگی شخصی شان انتخاب میکنم (و البته میدانم رویه درستی نیست) رفتن به کنسرت چنین مرد بزرگی واجب بود. به امید روزی که موسیقی در این سرزمین از پیله کلفتش بیرون آید و آن وقت خواهیم دید که چه پروانه هایی در این هنر خفته اند. آن وقت برای دیدن کنسرت یانی 250 دلار نمیدهیم و به دبی نمیرویم ! 

دستها به کجا میروند ؟  

 وقتی که خیلی کودک بودم (توجه کردی راجع به هر ماجرایی من یه خاطره از کودکی دارم ! چنین کودکی پرباری داشتیم ما !) یعنی چهار یا پنج سالم بود پسر عمه ام یک کلاه بهم داد.یه کلاه قرمز که جلوش توری بود و یه جای سفید جلوی کلاه بود که با یه خط بد بچه گونه با خودکار آبی بیک روش نوشته بودن پرسپولیس و چند بار روش این کارو تکرار کرده بودن که قشنگ این واژه مبارک از صد متری هم نمایان باشه ! در اون سن و سال آرزوی من مثل بقیه همسن و سالهام رفتن به استادیوم موقع داربی تهران و رفتن به حسینیه و سینه زنی و تماشای دسته و علم موقع محرم و پرتاب کردن نارنجک و دارت و چپق موقع چارشنبه سوری  بود. اما افسوس که هیچوقت این اتفاقات نیفتاد و هر گونه تمایل این شکلی در من توسط والدین شدیدا" سرکوب شد ! یادمه یه بار موقع محرم به مامانم گفتم : مامان واسه من پیرهن سیاه میخری ؟ با اخم و تشر بهم گفت هر وقت من مردم بابات برات میخره ! اینگونه بود که ما هم با اینکه احساس پرسپولیسی بودن در وجودمان وول میزد بی خیال تیم فوتبال و قرمز وآبی شدیم و سرمان را در درس و مشقمان فرو بردیم و اغلب داربی های پایتخت را یا حموم بودیم یا خواب (چون ظهر جمعه بود معمولا" ! نکته سنجی رو داشتی !).این حرفها را زدم که کسی فکر نکند دغدغه ای برای تیمی دارم که اینقدر جوش آورده ام از این اتفاقات اخیر.

اتفاقات اخیر که میگویم خودم خنده ام میگیرد. اخیر ، واژه ای شده که با همه احوالات این روزهای ما عجین شده. اغتشاشات اخیر ، اختلاس اخیر ، درگیری های اخیر ، جنبشهای اخیر ، تغییرات اخیر و آخریش هم حرکات ضد اخلاقی اخیر. حرکات ضد اخلاقی ؟ کدام حرکت ؟ کدام اخلاق !؟ فکر کنم دیگر همه و همه دیده اند چه شده که جامعه اخلاقگرای (!) ما اینطور به تکاپو افتاده.در هنگام گل زدن یک تیم به تیم دیگر دست هم تیمی برای ابراز خوشحالی به جایی از بازیکن گلزن میرود که نباید برود.همان جا که وقتی طرف خوشحال است میگویم فلان جایش عروسیست. خوب این بنده خدا هم به عمد یا به سهو خواسته سهمی از این عروسی داشته باشد و به واقع هم که فلان جای شیث از آن صحنه عروسی بود. اما جالبتر وقتی بود که شخص دست دراز ما وقتی خودش گل میزند یا نمیدانم از گل دیگری خوشحال میشود این بار در کوزه می افتد و مورد تهاجم نفر مفعول اول یعنی شیث قرار میگیرد و این بار آنطور که از فیلمها مشخص است قهرمان قصه ما به عمد قصد شرکت در عروسی و دست دادن با داماد را داشته است ! تا اینجای کار همه چیز به شوخی و خنده گذشت تا موضوع داغ شد و رسانه ها با پخش صدباره صحنه جنایت دستی ، آقایان این دیگ کثافت را تا میشد هم زدند و آن وقت بود که بوی گه از توی این فوتبال سرتا پا کتافت ما بلند شد (به استثنای بعضی زحمتکشان و متولیان و اعضای محترم جامعه فوتبال البته).اول دروغ و انکار مسوولان. بعد تحریمهای شتابزده از جانب باشگاه بعد اخراج سرپرستی که دهها سال در این باشگاه کار کرده و بعد ورود فدراسیون فوتبال به موضوع و تحریمهای بیشتر و مادام العمر و نامشخص و نا متعارف و بعد ورود سریع دادستانی به ماجرا و اعلام جنبه عمومی جرم و .... خدا آخرش را به خیر کند. اصلا من به نظر من بیاریم دو نفرشون رو در میدون آزادی اعدام کنیم و با پخش تخمه مجانی هم زمینه تفریح و ساعاتی مفرح رو برای مردم فراهم کنیم و هم درس عبرتی به بقیه دست درازان عرصه ورزش بدهیم تا از این به بعد هنگام گل زدن مثل نخست وزیر ژاپن به تماشاچی ها تعظیم کنند و با بقیه بازیکنان به نشانه احترام دست بدهند و اگر خیلی خوشحال بودند یواشکی و به دور از دوربین یه بوس سه تایی هم انجام دهند ! (بوس سه تایی یعنی سه بار و دو بار جایز نیست !).

من که به ناموس و این حرفها اعتقاد ندارم اما قویا"  فکر میکنم آقایان یک جای کار ناموسشان میلنگد که این همه نا امنی و تجاوز و جنایت در جامعه را در روز روشن و در جلوی چشم پیر و جوان و کودک میبینند و ککشان هم نمیگزد اما در مورد این مساله که در زمین بازی اتفاق افتاده و البته کسی هم انکار نمیکند که کار زشتی بوده ، ظرف 24 ساعت دادستانی ورود میکند ! یک حالت دیگر هم وجود دارد و آن اینکه آقایان تا به حال از خودرو هایشان پیاده نشده اند که ببیند چه طور زن و دختر جوان و حتی خردسال و حتی پسران نوجوان  مورد تجاوز کلامی و فیزیکی قرار میگیرند و یا کلا کور تشریف دارند و واکنششان به مسایل اخیر هم از روی شنیده هاست !


                

این صحبتم با آقای سردار است که خیلی ها به مدیریتش باور دارند.زیاد از کارها و جدیت این آقا شنیده ام. علی رغم روضه خوانی اش در جلسه دولت شخصا" آدم صادقی میپندارمش.دلایل خودم را هم دارم.از آن دست آدمها نیستم که بگویم مرتیکه سپاهی ریشوی کثافت ! این حرفها برایم توهین آمیز است. اما میگویم آقای سردار ! زمانی آرزو داشتم پلیس باشم.زمانی که همه پسرها دوست داشتند خلبان و دکتر و مهندس و وکیل شوند من به همه میگفتم دوست دارم پلیس شوم. نه به خاطر علاقه به یونیفرم و کلانتر بازی و دیدن فیلمهای هالیوودی که پلیسها آدم خوبه بودند. بلکه درست برعکس. چون در هشت سالگی شاهد ربوده شدن زنی جلوی چشمانم و انفعال پلیس بودم و در 12 سالگی مورد تهدیدهای جنسی خیابانی قرار میگرفتم و پلیسی نبود که کمکم کند و در 20 سالگی مورد تحقیر و توهین و بازداشت قرار گرفتم توسط همان پلیس که در 12 سالگی نبود و این بار همه جا بود.در هر کوچه و خیابان. فقط به خاطر دست در دست داشتن کسی که عاشقانه دوستش داشتم.آن هم در پیاده رو ! مامور پلیس به نشانه تصدیق بازداشتش به من گفت : پدر سوخته من دست زنم را هم هرگز در خیابان نگرفتم اون وقت تو دست همکلاسی نامحرمت رو در خیابان میگیری ؟! هیچوقت با دیدن پلیس احساس آرامش بهم دست نداد.اما با خودم میگفتم من اگر پلیس باشم حداقل قدرت خواهم داشت که دست متجاوزان و دست درازان را قطع کنم و یک پلیس خوب هم میتواند حداقل چند نفر را نجات دهد.البته آن موقع نمیدانستم قدرت داشتن خودش آدم را میپوساند. خودش آدم را متجاوز به حقوق اکثریت میکند.نمیدانستم یک تفنگ که ببندم دم کمرم یا حتی ساده تر از این حرفها یک بیسیم که دستم باشد همه باید ازم حساب ببرند. آن موقع است که خیابان یکطرفه را با خیال راحت میروم و به جای کمک به مردم کشورم قدرتم را به رخ آنها میکشم. البته قدرت گلوله ام را. به شما گفتم که زمانی پلیس بودی و خیلی ها میگفتند پلیس خوبی بودی ! یعنی ندیدی این همه جنایت در کشوری را که به خاطر شادی بازیکنان فوتبالش رگ غیرت مردمانش باد میکند. پس این رگ غیرت پلیسی تو و همفکرانت کجا بود وقتی این دستها جلوی چشم همه ما به ماتحت زن و بچه حواله میشد ؟ حتما چون آنها حجابشان مشکل داشته دست درازان حق داشتند آقای سردار ؟ آن دختران مدرسه ای که هر روز از جانب مغازه داران هم سن پدرشان جلوی چشمان ترسان ما مورد آزار قرار میگرفتند چطور ؟ آنها هم مثل لولیتای ناباکوف دلبری میکردند حتما" ؟! آقای سردار جمع کنید این کاسه کوزه فرهنگی تان را و این دیگ پر از کثافت را انقدر هم نزنید که بوی تعفنش خفه مان کرد.

 

سردار رویانیان مدیر عامل فعلی پرسپولیس و رییس پلیس راهنمایی سابق تهران  در حال صحبت با بازیکنان پرسپولیس در حالی که دستان خود را به نشانه تاثیر بالقوه حرکت دستان در عفت عمومی به هم میزند !

نواختن در تاریکی

پیش نوشت : دوستان بلاگ نویس ! اول  اینکه من نمیدونم چرا سایت آپلود عکس که ازش استفاده میکردم برخی از عکسها رو حذف کرده.اما به هر حال بهشون حق میدم چون سرور اونها هم محدودیتی داره اما ای کاش روشی بود برای حفظ کردن تمام عکسها.اگه راه و روشی سراغ دارین حتی اگه هزینه ای هم شامل میشه مثل خرید سرور عکس یا از این چیزها ممنون میشم به من اطلاع بدین.

اما اصل ماجرا :

در کامنتهای پست قبل صحبت از واکنش به اجتماع و تحلیل مسایل اجتماعی پیش اومد.جالبه که میخواستم در این پست جدید راجع به همین موضوع صحبت کنم و این هم مقدمه خوبی شد. اما چی شده و در مورد چی میخوام حرف بزنم ؟

راستش من از کودکی علاقه زیادی به سرک کشیدن به زندگی آدمهای غریبه داشتم و همین امر عاملی بود که باعث شد در بزرگسالی خیلی سریع با آدمها گرم و صمیمی بشم و به قول خارجکی ها سریع یخ رابطه رو بشکنم.در مواردی این خصلت واقعا" هم به ضررم تموم شده و جدا از مواردی که به بعضی افراد با فرهنگهای متفاوت این رفتار من توهین آمیز تلقی شده در موارد زیادی از صمیمی شدن با بعضی آدمها انقدر سرخورده شدم که باعث شده یه احساس یاس و سرخوردگی بهم دست بده و فکر کنم انسان مقوله بسیار پیچیده ایست که با چند برخورد یا حتی سالها رفاقت نمیشود به شناختنش اطمینان حاصل کرد !

همیشه وقتی محصل بودم با زل زدن به آدمها و زیر نظر گرفتن آنها(البته طوری که خودشان متوجه نشوند) در محیط اجتماع از راه مدرسه تا خانه سعی میکردم احساس آنها را در آن لحظه حدس بزنم و گذشته و آینده آنها را در ذهن خودم بازسازی کنم و مثلا اتفاقاتی که در مورد این آدم افتاده رو مثل یه فیلم در ذهنم مرور میکردم.فیلمی که من بیننده اون بودم و آدم مورد نظر هنر پیشه نقش اول آن ! گاهی هم که طرف دختری هم سن و سال من بود با دیدن این فیلم تخیلی-رومانتیک از مسیر منزل تا مدرسه بدجوری درگیری احساسی با شخصیت نقش اول فیلم پیدا میکردم (!) و دوست داشتم میتونستم بهش کمک کنم ! بعضی وقتها این داستانها واقعا چندین روز ادامه پیدا میکرد و یه دفعه به خودم میومدم و به خودم  میگفتم دیگه دارم پاک دیوونه میشم و آخه این چه بساطیه که درست کردم و بی خیال بقیه فیلم میشدم و یه فیلم جدید رو شروع میکردم. جالبه که این عادت فیلمسازی تخیلی من وقتی بزرگتر هم شدم ادامه پیدا کرد و اونوقت بود که فهمیدم اغلب فیلمهایی که تا به حال هم میساختم تا حد زیادی منطبق با واقعیت بوده ! خلاصه اینجوری بود که احساس کردم به آدمهای اطرافم و اتفاقاتی که به من هم خیلی ارتباط پیدا نمیکرد خیلی حساس شده ام. بعد از شروع دوره کاری و مسافرتهای خارجی و اقامتهای طولانی در محیطهای مصنوعی مثل کارگاه و محیطهای ایزوله از اجتماع و پیش آمدن اتفاقات جدید و عجیب برای من در خارج از کشور کم کم این حس داشت فراموشم میشد و این قابلیت ذاتی برای حدس زدن درونیات آدمهای رهگذر مدتها داشت خاک میخورد که اخیرا" بعد از اقامت نسبتا طولانی ام در میهن عزیز بعد از مدتها فرصت این سرک کشیدن در زندگی رهگذران دوباره فراهم شد.حالا چی شد که باعث شده راجع به این موضوع بنویسم ؟

تقریبا یک ماهی هست که بعد از عقب افتادن سفرمون تصمیم گرفتم هم برای کمی بیرون رفتن از خونه و هم برای تلف نکردن وقت بعد از تقریبا 13 سال در یک موسسه آموزش زبان ثبت نام کنم و هفته ای سه روز آموخته های زبانم را مرور کنم و اگر شد چیزی به آن اضافه کنم.تقریبا 10 روز هم هست که به دلیل همان مساله دیسک کمر و اینها که گفتم عصرها قبل از کلاس زبان پیش فیزیوتراپ میروم و بین این کلاس و وقت فیزیوتراپی 45 دقیقه ای گپ هست. یه زمان طلایی که منو وادار کرده باز به دوران نوجوانی ام برگردم و با پیاده قدم زدن و گاهی زیر نظر گرفتن رهگذران اقدام به متر کردن شخصیتشون کنم. کاری که خیلی زیاد ارضام میکنه و از انجام دادنش اصلا احساس خستگی نمیکنم. بعد دوس دارم همونجا زمان متوقف شه و بشینم در مورد هر آدم ده صفحه از نتیجه مشاهداتم رو بنویسم اما هیچوقت تا حالا نتونستم به این موفقیت نایل بشم ! توی این ده روز چیزای زیادی دیدم. خیلی چیزها از اون زمان تغییر کرده. آدمها یه جور دیگه شدند. دیگه زیاد خودشون رو بروز نمیدند و در عین حال پیچیده تر از دوره قبل شدن.حتی حدس زدن در موردشون دشوار شده. معما های زیادی در موردشون هست که نمیتونم حلش کنم ! یکی از این معماهای بزرگ وقتی برای من ایجاد شد که جوانی حدودا" بیست ساله دیدم که کنار خیابان نشسته بود و با گیتاری قشنگ و تمیز آهنگهای کلاسیک بسیار گوشنواز مینواخت و کیس گیتار را به علامت درخواست کمک مالی کنار پیاده رو باز گذاشته بود. نکته خیلی عجیب ماجرا این بود که این پسر با معیارهای ایرانی بسیار خوش تیپ و زیبارو بود. با چشمهایی به رنگ آبی آسمانی و موهای بلوند که تا کمرش میرسید و به مدل پونی تیل آنرا بسته بود و لباس شیک و اسپرتی پوشیده بود و هیچ بنی بشری فکر نمیکرد که اون در حال یه نوع گدایی مدرن باشه ! به نظر من که میتونست جای محمد رضا گلزار رو در اسرع وقت پر کنه. یه کم با خودم کلنجار رفتم و از کنارش رد شدم و رفتم اون ور خیابون وایستادم و تماشاش کردم. اول فکر کردم از اون دست آدمهاییه که هدفشون سر کار گذاشتن مردمه و میخوان واکنش ملت رو ببینن ! (ازین دیوونه بازی ها که خودمون هم گاهی در آوردیم مثلا وقتی تو دانشکده خودمون رو به کوری میزدیم و از بقیه کمک کیخواستیم یا کورمال کورمال مسافت بین کلاسها رو بین دانشکده ها میرفتیم تا ببینیم هم دانشگاهی های نا بینامون چه حسی دارند !) اما ظاهرا" این بابا مال این حرفها نبود و واقعا در حال جمع آوری این کمکها بود. به هر حال راهم را کشیدم و رفتم تا چند روز پیش دوباره اول خیابان میرداماد دوباره صحنه مشابهی دیدم ! البته این دو جوان گیتاریست و ساز دهنی نواز به خوشتیپی مورد قبلی نبودند ولی هرچه بود با ظاهری شاد و خوشحال در حال جمع آوری کمک بودند ! هنوز از دیدن این صحنه ها در شوکم و نمیتونم معمای سناریوی زندگی این آدمها رو در ذهنم حل کنم ! اینکه آیا اگه اونا آدمهای محتاجی هستند و انقدر هنرمند چرا نمیرن تدریس کنن یا برنامه اجرا کنن تو یه مثلا رستوران یا هتل ! یا اگه مردم رو سر کار گذاشتن چرا هر روز این کار رو میکنن و آیا مثلا تفکرات هیپی واری دارند و این کار رو از رو علاقه انجام میدن یا از روی اجبار  ! نمیدونم هر چی هست چیزیه که چند روزیه بدجوری منو آچمز کرده و باعث شده ازتون بخوام اگه تجربه مشابهی دارین بگین یا اگه واقعا هدف این آدمها رو میدونین خانواده ای رو از نگرانی برهانین !

زوایایی از مفهوم زجر یا چرا زجر می دهیم ؟

مفهوم زجر و زجر دادن و زجر کشیدن یکی از حرفهایی بوده که به دلیل حساسیت هایی که در پس آن پنهان است هیچوقت جدی به آن نپرداخته ایم.در این چند خط میخواهم کمی از تجربیات شخصی و تئوری های خودم را درباره اینکه چرا زجر میکشیم و چرا زجر میدهیم و چرا غالبا کارهایی میکنیم که خودمان از غلط بودن آن آگاهیم.

شاید با یک مثال ساده شروع کنیم بهتر باشه.مثلا من اعتقاد دارم اکثر افراد که کارهایی در تضاد با عرف جامعه (یا به طور خلاصه کار بدی) می کنند خودشان بهتر از هر کسی به بد بودن آن کار آگاهی دارند. چه آن کس که در خیابان به دخترکی متلک میگوید ، چه آنکه در فضایی بسته سیگار میکشد و چه آنکه از خانه ای دزدی میکند و چه آنکه به قربانی اش تجاوز میکند همه در حال زجر دادن هستند و همه میدانند که کارشان مخالف عرف معمول جامعه و بعضا" جرم یا گناه محسوب میشود.اما این آدمها چرا با اینکه به اشتباه بودن عملشان واقفند کماکان به عمل خود ادامه میدهند و ما همیشه شاهد افزایش جرم در جوامع هستیم. علت این امر اینست که زجر دادن افراد جامعه مستقیما واکنشی است نسبت به زجر کشیدن در جامعه. یعنی وقتی شما در جامعه آسیبی میبینید ، واکنش آن آسیب یا زجری که کشیدید در ناخودآگاه شما زجر متقابلیست که به جامعه تحمیل میکنید. دو مثال کوچک میزنم که شاید مثل جرمهای بزرگ خیلی دم دستی نباشد ولی ریشه ای مشابه دارد. اگر تا به حال مریضی در منزل نداشته اید حتما مریض شده اید. وقتی مریض میشوید دوست دارید همه خانه دربست در اختیار شما باشند و دوست دارید به دیگران دستور بدهید و اگر کسی به شما توجه نکند ناراحت که میشوید که هیچ ، از همه هم توقع دارید. اگر مثلا شب بر اثر تب خوابتان نبرد از بیدار کردن دیگران ابایی ندارید.(معمولا اینطور است و البته استثناهایی وجود دارد) و علت آن هم اینست که خود را در معرض زجر میبینید و فکر میکینید که چرا باید من اینقدر سختی بکشم و دیگران با خیال آسوده در کنار من باشند.

مثال دوم هم کمی عجیب است اما به عنوان کسی که 12 سال سابقه استعمال دخانیات دارد و از همه زوایای پنهان و پیدا به این مساله فکر کرده است باید بگویم مثلا هر کس که در عمرش یکبار سیگار کشیده یا به مصرف هر مخدر دیگری اعتیاد دارد حتی اگر انکار کند و هزار و یک دلیل برای کار خودش بتراشد از مضرات آن آگاه است (مضرات مالی و جانی) اما چرا هنوز از استفاده از آن دست نکشیده.دلیل قطعا" سخت بودن ترک کردن چنین موضوعی نیست چون بحث اعتیاد 10 درصد جسمی و 90 درصد روحی و روانی است که من میخواهم روشن کنم که قسمت اعظم این 90 درصد از کجا آب میخورد.اغلب اعتیاد(شامل مصرف دخانیات و عادات ناپسند) در کسانی بروز میکند که در شرایط نابرابری نسبت به اجتماع همتراز قرار میگیرند و این نابرابری نسبت به دیگران در تمام طبقات اجتماع رخ میدهد و نه صرفا" در طبقات پایینی و فقیر جامعه. اولین واکنش شما نسبت به جامعه و کسانی که دوستشان دارید چیست ؟ زجر دادن دیگران از طریق آسیب زدن به خودتان. یعنی اتفاقا زیان رسان بودن دخانیات خودش تبدیل به عامل تحریک کننده برای مصرف کننده میشود. مثلا چرا وقتی عصبانی میشویم دوست داریم یک نخ سیگار روشن کنیم تا آرامش پیدا کنیم در حالی که هیج محققی آرامش بخش بودن اثر سیگار را تایید نمیکند. ابن همان واکنش روانی نسبت به زجر دادن جامعه و کسانی که دوستمان دارند از طریق آسیب زدن  به خودمان است.کسانی که سیگار میکشند اغلب افرادی هستند که به نوعی مایل به اعتراض به وضع موجود اطراف خود هستند و در حال زجر کشیدند و این امر واکنش متقابل آنها یا زجر دادن است.

خود کشی کاملترین نمونه از این نظریه است.یعنی کسی که خودش را میکشد در بحرانی ترین واکنش به جامعه از طریق آسیب به خویشتن قرار گرفته.البته غیر از این اهداف دیگری مثل جنون آنی ، جلب توجه افراد هم در خود کشی دیده میشود اما مهمترین عامل همیشه همین زجر دادن به اطرافیان از طریق آسیب به خود است.

اگر اینطوری نگاه کنیم همه مجرمین جامعه اعم از فقیر و غنی به نوعی قربانی محسوب میشوند و عملشان صرفا" واکنش ناخود آگاه آنها به وضع موجود به حساب می آید. این حرفی بود که مدتی بود ذهنم را مشغول کرده بود و باید میزدم.ببخشید اگه خیلی سرگرم کننده و جذاب نبود.

پینوشت : چرا عکسهای من در بلاگ باز نمیشه. چه بلایی سر این Myup.ir اومده ؟