نواختن در تاریکی
پیش نوشت : دوستان بلاگ نویس ! اول اینکه من نمیدونم چرا سایت آپلود عکس که ازش استفاده میکردم برخی از عکسها رو حذف کرده.اما به هر حال بهشون حق میدم چون سرور اونها هم محدودیتی داره اما ای کاش روشی بود برای حفظ کردن تمام عکسها.اگه راه و روشی سراغ دارین حتی اگه هزینه ای هم شامل میشه مثل خرید سرور عکس یا از این چیزها ممنون میشم به من اطلاع بدین.
اما اصل ماجرا :
در کامنتهای پست قبل صحبت از واکنش به اجتماع و تحلیل مسایل اجتماعی پیش اومد.جالبه که میخواستم در این پست جدید راجع به همین موضوع صحبت کنم و این هم مقدمه خوبی شد. اما چی شده و در مورد چی میخوام حرف بزنم ؟
راستش من از کودکی علاقه زیادی به سرک کشیدن به زندگی آدمهای غریبه داشتم و همین امر عاملی بود که باعث شد در بزرگسالی خیلی سریع با آدمها گرم و صمیمی بشم و به قول خارجکی ها سریع یخ رابطه رو بشکنم.در مواردی این خصلت واقعا" هم به ضررم تموم شده و جدا از مواردی که به بعضی افراد با فرهنگهای متفاوت این رفتار من توهین آمیز تلقی شده در موارد زیادی از صمیمی شدن با بعضی آدمها انقدر سرخورده شدم که باعث شده یه احساس یاس و سرخوردگی بهم دست بده و فکر کنم انسان مقوله بسیار پیچیده ایست که با چند برخورد یا حتی سالها رفاقت نمیشود به شناختنش اطمینان حاصل کرد !
همیشه وقتی محصل بودم با زل زدن به آدمها و زیر نظر گرفتن آنها(البته طوری که خودشان متوجه نشوند) در محیط اجتماع از راه مدرسه تا خانه سعی میکردم احساس آنها را در آن لحظه حدس بزنم و گذشته و آینده آنها را در ذهن خودم بازسازی کنم و مثلا اتفاقاتی که در مورد این آدم افتاده رو مثل یه فیلم در ذهنم مرور میکردم.فیلمی که من بیننده اون بودم و آدم مورد نظر هنر پیشه نقش اول آن ! گاهی هم که طرف دختری هم سن و سال من بود با دیدن این فیلم تخیلی-رومانتیک از مسیر منزل تا مدرسه بدجوری درگیری احساسی با شخصیت نقش اول فیلم پیدا میکردم (!) و دوست داشتم میتونستم بهش کمک کنم ! بعضی وقتها این داستانها واقعا چندین روز ادامه پیدا میکرد و یه دفعه به خودم میومدم و به خودم میگفتم دیگه دارم پاک دیوونه میشم و آخه این چه بساطیه که درست کردم و بی خیال بقیه فیلم میشدم و یه فیلم جدید رو شروع میکردم. جالبه که این عادت فیلمسازی تخیلی من وقتی بزرگتر هم شدم ادامه پیدا کرد و اونوقت بود که فهمیدم اغلب فیلمهایی که تا به حال هم میساختم تا حد زیادی منطبق با واقعیت بوده ! خلاصه اینجوری بود که احساس کردم به آدمهای اطرافم و اتفاقاتی که به من هم خیلی ارتباط پیدا نمیکرد خیلی حساس شده ام. بعد از شروع دوره کاری و مسافرتهای خارجی و اقامتهای طولانی در محیطهای مصنوعی مثل کارگاه و محیطهای ایزوله از اجتماع و پیش آمدن اتفاقات جدید و عجیب برای من در خارج از کشور کم کم این حس داشت فراموشم میشد و این قابلیت ذاتی برای حدس زدن درونیات آدمهای رهگذر مدتها داشت خاک میخورد که اخیرا" بعد از اقامت نسبتا طولانی ام در میهن عزیز بعد از مدتها فرصت این سرک کشیدن در زندگی رهگذران دوباره فراهم شد.حالا چی شد که باعث شده راجع به این موضوع بنویسم ؟
تقریبا یک ماهی هست که بعد از عقب افتادن سفرمون تصمیم گرفتم هم برای کمی بیرون رفتن از خونه و هم برای تلف نکردن وقت بعد از تقریبا 13 سال در یک موسسه آموزش زبان ثبت نام کنم و هفته ای سه روز آموخته های زبانم را مرور کنم و اگر شد چیزی به آن اضافه کنم.تقریبا 10 روز هم هست که به دلیل همان مساله دیسک کمر و اینها که گفتم عصرها قبل از کلاس زبان پیش فیزیوتراپ میروم و بین این کلاس و وقت فیزیوتراپی 45 دقیقه ای گپ هست. یه زمان طلایی که منو وادار کرده باز به دوران نوجوانی ام برگردم و با پیاده قدم زدن و گاهی زیر نظر گرفتن رهگذران اقدام به متر کردن شخصیتشون کنم. کاری که خیلی زیاد ارضام میکنه و از انجام دادنش اصلا احساس خستگی نمیکنم. بعد دوس دارم همونجا زمان متوقف شه و بشینم در مورد هر آدم ده صفحه از نتیجه مشاهداتم رو بنویسم اما هیچوقت تا حالا نتونستم به این موفقیت نایل بشم ! توی این ده روز چیزای زیادی دیدم. خیلی چیزها از اون زمان تغییر کرده. آدمها یه جور دیگه شدند. دیگه زیاد خودشون رو بروز نمیدند و در عین حال پیچیده تر از دوره قبل شدن.حتی حدس زدن در موردشون دشوار شده. معما های زیادی در موردشون هست که نمیتونم حلش کنم ! یکی از این معماهای بزرگ وقتی برای من ایجاد شد که جوانی حدودا" بیست ساله دیدم که کنار خیابان نشسته بود و با گیتاری قشنگ و تمیز آهنگهای کلاسیک بسیار گوشنواز مینواخت و کیس گیتار را به علامت درخواست کمک مالی کنار پیاده رو باز گذاشته بود. نکته خیلی عجیب ماجرا این بود که این پسر با معیارهای ایرانی بسیار خوش تیپ و زیبارو بود. با چشمهایی به رنگ آبی آسمانی و موهای بلوند که تا کمرش میرسید و به مدل پونی تیل آنرا بسته بود و لباس شیک و اسپرتی پوشیده بود و هیچ بنی بشری فکر نمیکرد که اون در حال یه نوع گدایی مدرن باشه ! به نظر من که میتونست جای محمد رضا گلزار رو در اسرع وقت پر کنه. یه کم با خودم کلنجار رفتم و از کنارش رد شدم و رفتم اون ور خیابون وایستادم و تماشاش کردم. اول فکر کردم از اون دست آدمهاییه که هدفشون سر کار گذاشتن مردمه و میخوان واکنش ملت رو ببینن ! (ازین دیوونه بازی ها که خودمون هم گاهی در آوردیم مثلا وقتی تو دانشکده خودمون رو به کوری میزدیم و از بقیه کمک کیخواستیم یا کورمال کورمال مسافت بین کلاسها رو بین دانشکده ها میرفتیم تا ببینیم هم دانشگاهی های نا بینامون چه حسی دارند !) اما ظاهرا" این بابا مال این حرفها نبود و واقعا در حال جمع آوری این کمکها بود. به هر حال راهم را کشیدم و رفتم تا چند روز پیش دوباره اول خیابان میرداماد دوباره صحنه مشابهی دیدم ! البته این دو جوان گیتاریست و ساز دهنی نواز به خوشتیپی مورد قبلی نبودند ولی هرچه بود با ظاهری شاد و خوشحال در حال جمع آوری کمک بودند ! هنوز از دیدن این صحنه ها در شوکم و نمیتونم معمای سناریوی زندگی این آدمها رو در ذهنم حل کنم ! اینکه آیا اگه اونا آدمهای محتاجی هستند و انقدر هنرمند چرا نمیرن تدریس کنن یا برنامه اجرا کنن تو یه مثلا رستوران یا هتل ! یا اگه مردم رو سر کار گذاشتن چرا هر روز این کار رو میکنن و آیا مثلا تفکرات هیپی واری دارند و این کار رو از رو علاقه انجام میدن یا از روی اجبار ! نمیدونم هر چی هست چیزیه که چند روزیه بدجوری منو آچمز کرده و باعث شده ازتون بخوام اگه تجربه مشابهی دارین بگین یا اگه واقعا هدف این آدمها رو میدونین خانواده ای رو از نگرانی برهانین !