همیشه اولین حرف و توصیه ای که از دوستان استرالیا رفته میشنوی چیزیه که  تمام تصوراتت رو به هم میریزه.

آدم وقتی میخواد پا بذاره به یه سرزمین جدید پیش خودش فکر میکنه خوب اگه مشکلی پیش بیاد آیا اونجا هموطنی داره که به دادش برسه یا نه ؟ چه مشکلی ؟ مثلا اگه داشتی از گشنگی میمردی آیا هموطنی هست که  یه لقمه نون دستت بده ؟ صرفا به این دلیل که هموطنته ؟

این حرف رو که میزنم یاد کارتون بی خانمان میفتم.اثر ماندگار هکتور مالو که کتاب باخانمان رو هم اون نوشته(همون که توش پرین و پاریکال و اینا داشت). اگه بادتون باشه داستان بی خانمان درباره پسریه که دنبال مادرش میگرده و هرجا میرسه مادره از اونجا رفته بوده و پسرک بدون هیچ پول و اندوخته ای از راههای مختلف رد مادره رو پیدا میکنه و در تمام داستان یه قدم عقب تر از مادرست.حالا اینا رو گفتم که بگم یه صحنه ای در داستان هست که پسر گرسنه و خسته و تشنه به مردی بر میخوره و مرد وقتی میفهمه پسره همشهریشه(از نمیدونم تورینو یا کدوم خراب شده ای) بهش کمک میکنه و بهش نون و آب میده.(از این نون قرصی گردا که آدم وقتی تو کارتون میبینه دلش میخاد و فک میکنه چقدر خوشمزه است !). این صحنه همیشه تو ذهن من موندگار شد و از بچگی همیشه فکر میکردم اگر کسی هموطن یا همشهریم باشه حتما به دلیل این پیشینه مشترک بدون چشمداشت بهم کمک میکنه ! یادمه یه بار که تو اصفهان به دلایل شخصی گذارم به بازداشتگاه نیروی انتظامی افتاد افسر نگهبان که داشت بازجویی میکرد ازم پرسید ترکی ؟ منم با اینکه در هفت پشتم هیچ سابقه ترک یا آذری بودن نداشتم سریعا گفتم بله تا شاید همین ترفند همشهری بودن کارگر بیفته که اتفاقا هم افتاد و افسر نگهبان که سر تا پاش از دیدن یه ترکی که بلد نیست ترکی حرف بزنه شک و تردید بود باهام مهربون شد و سعی کرد بهم کمک کنه تا زودتر از اون خراب شده بیام بیرون !

حالا اولین تصور آدم قبل از آمدن اینه که خدارو شکر که دارم میرم استرالیا و پر از ایرانیه اونجا و بعضی ها هم میرن میگردن ببینن کجا ایرانی ها بیشتر هستن که اونجا ساکن بشن ! اما اولین توصیه استرالیا نشین های باسابقه چیه ؟

اینه که تا میتونین از ایرانی ها و اجتماعات ایرانی ها دوری کنین ! چرا ؟ مگه قرار نیست ما پشتیبان هم باشیم ؟ مگه قرار نیست ما به سبب داشتن یه پیشینه مشترک و داشتن یه درد مشترک که باعث کوچمون شده هوای همو داشته باشیم ؟

جواب سوال منفیه ! متاسفانه تجربه دو ماهه من از زندگی در استرالیا نشون میده علیرغم وجود دوستان نارنین و ایرانیهای باصفایی که اینجا دیدم دلیل پشتیبانی و محبت این دوستان ایرانی بودنشون نبوده و اصولا داشتن چنین پیشینه مشترکی اگر باعث رفتن کلاه گشاد یر سر شما نشود برایتان سودی ندارد.

اینکه زبان مشترکی داریم و فرهنگ مشترک البته باعث میشه که راحتتر ارتباط برقرار کنیم و سریعتر و راحتتر به درونیات هم پی ببریم و بتونیم دوستان خوبی واسه هم بشیم اما هرگز روی فاکتور ایرانی بودن حساب نکنین ! من که تا الان ضربه زیاد خوردم ! احساسی ، عاطفی و حتی مالی ! توضیحاتش بماند برای بعد.

اما اخبار دیگه اینکه دیروز گواهینامه ام رو گرفتم (یه ضرب !) و علی رغم حرف و حدیثهایی که پیرامون رانندگی اینجا مطرح میشه و مشکلات گرفتن گواهینامه به نظر من اصلا کار سختی نبود.اگر راننده هستین و در ایران رانندگی کردین مشکلی نخواهین داشت.البته من 5 ساعت با یه معلم تمرین کردم و اون چیزهایی که مهمه اینجا رعایت کنم رو بهم گفت وگرنه مطمئنم که دفعه اول رد میشدم.تمرین رانندگی اینجا ساعتی 50 دلاره که نسبت به خدمات مشابه قیمت مناسبی محسوب میشه.اگه کسی خواست من معلمم رو بهش معرفی میکنم و باید بگم که ازش کاملا راضی بودم.اما شرایطی هست که باید خصوصی بهتون بگم پس اگه مایل بودین بهم پیغام خصوصی بدین با ای میل.

خبر بعدی اینه که از کار قبلی خارج شدم.نه اینکه اخراج شدم اما شرایطی رو برای خروج خودم فراهم کردم بدین ترتیب که به رییس فعلی فهموندم که دنبال کار میگردم و اونم گفت اگه اینجا نمیتونی بمونی من نمیتونم روی آموزشت سرمایه گذاری کنم. منم گفتم به درک که نمیتونی و گفتم همینه که هست !(البته نه این شکلی ! یه شکلی که خوششم بیاد !). الانم دو هفته اس که شدیدا دارم دنبال کار میگردم.(البته موضوع بی کار شدنم مربوط به دیروزه ها ولی همونجور که گفتم از قبلش دنبال کار میگشتم).

دیگه خبر خاصی نیست تا چند روز آینده که جواب مصاحبه هایی که در این مدت رفتم معلوم بشه.اینم بگم که کارهایی که اپلای کردم اکثرا خارج از سیدنی هستن و ممکنه در ماههای آینده صدای منو از خارج از ایالت زیبای نیوساوث ولز بشنوین !

چه بارونیه این بیرون !

 (*) برگرفته از نام کتاب رضا کیانیان درباره خاطرات روزانه اش با مردم