یکشنبه نوشت(2)

تنها افتاده ام گوشه این کاناپه و چند ساعت است که با خودم فکر میکنم. وقتی کاری نمیشود کرد فکر کردن بهترین کار است. به همه چیز فکر کردم.به گذشته و آینده. همین حالا هم که دارم مینویسم دارم فکر میکنم. به لحظه هایی که تاریخ و سرنوشت سرزمینم را تغییر دادند. اگرهایی که اگر نبودند و اتفاق نمی افتادند الان همه چیز متفاوت بود با آنچه هست. پیشترها فکر میکردم که ما چقدر در سرنوشتمان موثر هستیم و با خودم فرض میکردم اگر من الان کاری را که در حال انجامش هستم متوقف کنم یا حتی فکری که در سرم هست را تغییر دهم سرنوشتم و اتفاقات آینده چقدر دستخوش تغییر میشوند. مثلا اگر الان نوشتن را متوقف کنم و بی خیال این پست شوم شاید خواننده ای که به این بلاگ سر میزند با دیدن پست قبلی که آنرا خوانده صفحه را ببندد و به آشپزخانه برود و زیر گاز را خاموش کند و به بقیه زندگی اش بپردازد اما اگر من این نوشتن را ادامه دهم و این پست جدید را تمام کنم او هم بنشیند و تا آخر این حرفهای من را بخواند و حواسش نباشد که زیر گاز روشن است و شیر سر برود و با زنگ در به حیاط برود و غافل از گاز باز مانده مشغول صحبت با دوست یا همسایه ای شود و گاز در خانه پر شود و با روشن کردن چراغ برق و انفجاری همه جا را دود و خاکستر فرا بگیرد ! اگر این حرفها راست باشد بزرگترین چالش هر انسانی باید این باشد که چقدر در سرنوشتش موثر است. اگر هست چرا کاری نمیکند برای تغییر آن و اگر نیست هدف از این همه تلاش در زندگی چیست ؟
به روزهای زیر فکر کردم :
روز حمله اسکندر به ایران و اینکه داریوش سوم در چه فکری بود در آن لحظه
روز حمله اعراب به ایران و اینکه یزدگرد سوم چقدر در سرنوشتش موثر بود
روز سوم شهریور 1320 و اینکه رضا شاه قبل از ترک ایران به چه فکر میکرد
28 مرداد 32 و اینکه مصدق چقدر در انفعال مردم هم عصرش موثر بود
روز 22 بهمن 57 و اینکه مردم واقعا فکر میکردند خودشان باعث این پیروزی شده اند ؟
روز 30 خرداد 60 و احساس یاس و سرخوردگی روشنفکران و بنی صدر که این روزها ستاره مجالس است !
روز 2 خرداد 1376 و اینکه سید ممد چقدر خدمت کرد و چقدر خیانت ؟
روز 22 خرداد 88 و ورق خوردن تاریخ ایران با هزار زور و زحمت. گو اینکه تاریخ ایران قصد نداشت این روز واقعه مهمی را تجربه کند اما به زور برایش این روز را روز تغییر سرنوشت کردند.
و همینجور روزهای مختلف جلوی چشمانم رژه میروند و نمیدانم ما یا حداقل من چقدر در این تاریخی که به سرعت ورق میخورد شریکم. انگار که کم کم باید به نظریه تاریخ محتوم هگل تن در دهم وقتی میبینم تلاشهایم به گرد پای ارابه تاریخ سرزمینم هم نمیرسد.
دور شده ام. چاره چیست. دوست داشتم باشم.دوست داشتم چوبی لای چرخ های بیرحم این تاریخ بگذارم که لحظه ای از حرکت باز ایستد. که شاید فرصتی باشد برای لب تازه کردن آنها که اعصاب غدا کرده اند. آنها که هر چه کردند نتوانستد حرکت اسبهای رمیده این کاروان را کند کنند و به ناچار تن به زیر چرخهای کالسکه اش انداختند.
هنوز هم دارم فکر می کنم. فکر میکنم شاید بهتر است این نوشتن را متوقف کنم تا شیر سرنرفته و هنوز فرصتی باقیست تا از انفجاری جلوگیری کنیم.