تقدیم به دامون عزیزم.


                    


یادمه سالها پیش که تازه بساط جامعه مدنی و گفتمان راه افتاده بود و ممد آقا داشت از پشت بون میفتاد از بس این اطرافیان دو آتیشش هلش میدادن(که آخرشم افتاد) یه آدمهایی در ایران سر از تخم در آوردن که بانی اموری شدن که تا اون روز وجود نداشت گو اینکه امروز خیلی عادی شدن و اصلا ما بهش فکر هم نمیکنیم. مثلا یکی از اونها بحث سازمانهای غیر دولتی(NGO) ها بودند و یادش به خیر چه قدرتی داشتند. ما هم اون موقع مثل این بچه کنه ها دور و بر این مفاهیم وول میخوردیم و سعی میکردیم یه نقشی در جامعه مدنی ایفا کنیم.هرچند امروز نه از این سازمانها چیزی باقی مونده (جز اونایی که در قالب سازمانهای خیریه فعال شدند) و نه از گفتمان تساهلی حاج عطاالله خوش خنده. یادش به خیر چه کتابهایی که چاپ نمیشد و چقدر به نظر ما عادی می اومد ! امروز که نگاه میکنم به کتابهای اکبر خان و رنگهای متنوع عالیجنابهاش و کاریکاتورهای نیکان و طنزهای ابراهیم از نوع نبویش که بارها تجدید چاپ میشد تازه میفهمم که به قول اون جوک بی تربیتی چی فکر میکردیم و چی شد ! 

حالا همه اونها یا در خارج دارن داد و هوار میکنن یا دارن تو وطن زندانی میکشن و یا مثل کربا.سچی که همون موقع در اون اوج شکوفایی آزادی طعم زندان رو چشیدن یه گوشه ای خزیدن و صداشون در نمی آد.

اینکه ما داریم امروز به راحتی بلاگ مینویسیم و برامونم خیلی عادیه مرهون یکی از همین آدماست که نیازی به معرفی نداره. حسین د.رخشان که امروز جزو آدمهای داخل ایرانه و بعد از مدتها فکر کنم به قید وثیقه آزاد شده. هرچند حسین خودشو آدم پر اشتباهی نشون داده و مدام از این شاخ به اون شاخ پریده اما همین بازی اون با شاخها به نظرم ارزشمنده و مهمتر از اون میراثی که برای ما گذاشته. وبلاگ ایرانی.

بر ماست که نذاریم چراغ این فرهنگ در ایران خاموش بشه. پس دوستای من بنویسید.از هر چی دوست دارید بنویسید. از همه اون چیزهایی که تو ذهنتونه. نذارید سایه نا امیدی و ضعف بر سرتون بیفته. نذارید دست نوشتنتون بشکنه.هر وقت از حرفی ناراحت شدین یا هر وقت یه کامنت بی ربط و توهین آمیز دریافت کردین یاد همه ضربه هایی بیفتین که حسین تو زندان خورده و نذارین چراغ این فرهنگ خاموش بشه. شاید کلمه ای از جمله های شما راهگشای عده ای باشه و شاید کلمه ای از شما مسیر زندگی خیلی ها رو ترسیم کنه. پس بنویسید !